آقای پویا: من پويا هستم 27 ساله .حدود چهار ساله با يه دختر خانمي دوست هستم. بعد از دوسال آشنائي به خاطر شرايط خاصي كه پيش اومده بود نامزد كرد و حدود يكسالي با اون پسره خل و چل سپري كرد(اينكه ميگم خل و چل چون به پسره گفته بود كه با من دوست بوده و هر وقت باهم اختلافي پيدا ميكردند منو تو سر پسره ميكوبيده و پسره يه بار بازوركتك مجبورش ميكنه كه قرار بذاره تا من برم، منو ببينه منم يك ساعتي مخه پسره رو خوردم و فهميدم كه مشكل داره اساسي !! بماند .)و پرده بكارتش را نيز به باد فنا داد واونقدركش و قوس دادند تا جدا شدند.دوباره برگشت سراغ من. البته هم من دوستش داشتم وهم اون وكلي هم با هم خاطره داشتيم..ولي اين دخترشخصيت عجيبي داره و بعد از اين همه مدت من خيلي اوقات فكر ميكنم كه هنوز نتونستم خوب بشناسمش.( البته من واقفم كه زن جماعت هيچ كاريش روي عقل و اصول نيست و زياد نبايد محو كارها و رفتارهاشون شد يا دقت و حساسيت نشون داد ).يكي ازخصوصياتش اينه كه ميل زياد به آشنائي با افراد و شخصيتهاي مختلف داره و دختره اجتماعي و خون گرميه .آخرين نمونه اش رو براتون بگم همين ديشب بود كه بهم زنگ زد و گفت كه جمعه رفته بودند كوه و توي كوه با تيم واليبال هنرمندان مواجه شدند.البته قد و قامت و ظاهر جذابي داره و خدانكنه كه يه خورده هم به خودش برسه ديگه واويلاس !!حالا داره براي من تعريف ميكنه كه چطور يكي از اونا بهش گير داده و دوساعتي با هم حرف زدن .پسره هم بهش شماره داده و دعوت به تماشاي بازي ها و معرفي به بقيه بازيگرها و ...از اين موارد برام زياد تعريف كرده .جالبه كه آخرش ميگه اين كارارو رو من فقط براي هيجانش خوشم مياد وتورو دوست دارم. البته اينم ميدونم كه اون ميتونه مثله خيلي دخترها سياست داشته باشه و اين چيزها رو براي من تعريف نكنه و منم حالا حالاها نفهمم.نميدونم چرا برام تعريف ميكنه منم ظاهرا اهميتي نميدم و تشويقش هم ميكنم كه سر قرار بره و ... ولي در باطن ازش كلافه ميشم و ميگم خدايا آخه اين بشر چقدر ديوونه س !! چرا براي من تعريف ميكنه ؟ اصلا چرا با وجود من به خودش اجازه آشنائي با هر كس و ناكسي رو ميده ؟ جالبه كه هر وقت هم حرف جدائي باهاش ميزنم قبول نميكنه وازاون طرف هم نميخواد خودشو به من تحميل كنه، از بس كه مثله خودم غرور داره.البته ما به قول شما دشمني صميمانه زياد داريم مخصوصا وقتي با دوستانمون ميريم بيرون يا توي تنهائي دائم درگيريم و به هم پيله ميكنيم.( ولي صميميانه ).البته اينم بگم كه من عاشق اين كارهاشم : مخالفتهاش ،فرارهاش،دوست داشتنش ،احساسش ، بد وبيراه گفتنش ،و ... چرا كه دخترهاي زيادي رو زماني كه اون نامزد كرده بود تجربه كردم كه هيچ كدوم برام جذاب نميشدند چون اونو ديده بودم.دوستش دارم ولي نميخوام باهاش ازدواج كنم به هزار ويك دليل كه بماند !! يه چيز ديگه يادم اومد :ميگفت كه مثلا نامزدش عاشقه ساق پاش بوده و وتا صبح در اون نواحي به سير آفاق ميپرداخته يا گهگاهي از سكس هاش با اون ديوونه تعريف ميكنه ( البته اينم بگم كه از خانواده اش كسي نميدونه كه اون بي پرده شده!! ) آخه اين دختر چرا بعضي چيزارو كه نبايد تعريف كنه بازگو ميكنه؟ من هر موقع كه ساقه پاشو ميبينم يا هر موقع كه باهم سكس داريم به ياد تعريفهاش ميافتم. اگه ممكنه راجب به اين مسائلي كه مطرح كردم كمي بيشتر شرح بدين (يعني پارتي بازي كنين، ناسلامتي من ديگه مشتريتون شدم )خدانگهدار.
پاسخ
مكابيز : من در پست قبلی ام با دختر خانمها توصیه کردم قسمت های خفت آور گذشته شان را برای دوست پسر یا شوهرشان نگویند . مشکل اصلی دوست دختر شما این است که این وبلاگ را نمی خواند !! اما در کل گمان می کنم او شما را وارد بازی خودش کرده . هر طور که دلش خواسته رابطه دونفره تان را شکل داده . در واقع شما را تبدیل به طرف ضعیف رابطه کرده . یکی از ترفندهایی که بعضی از طرفین بکار می برند این است که وانمود می کنند خیلی موجودات راحت و بقول خودشان ریلکسی هستند و طرف مقابل را در موقعیتی قرار می دهند که هر اعتراضی از سوی او نشانه ی امل بودنش محسوب شود .این اسطوره سازی از آدم «امل» و آدم «ریلکس» در جامعه ی عقب مانده ای نظیر جامعه ایرانی که عقده ی مد روز بودن همه گیر است بیشتر دیده می شود . بهرحال وقتی این آدم های ریلکس از جذابیت های جسمی خودشان و برتری شان بر طرف مقابل مطمئن ( یا زیادی مطمئن ) باشند می شوند یکی مثل همین دوست دختر فعلی شما که بر خلاف تصور اصلا هم استثنایی نیست . بهر صورت شما سعی کنید تحقیرتان را نسبت به گذشته ی او و نوع رفتارش نشان دهید و مرعوب بازیهایش نشوید . من نمی دانم چگونه دیالوگی میان شما برقرار است اما اگر من بودم خاطره ای از ساق پای یک روسپی تعریف می کردم و می گفتم اگر فقط روی ساق پایش تمرکز می کردی با پنج هزار تومن هم راضی میشد .بعد شرح مبسوطی از برتری های جزئی و کلی ساق پای طرف ( روسپیه )نسبت به ساق پای دوستم ارائه می کردم . به همین ترتیب می توانید با الهام از پست شوخی های جدی همین وبلاگ این خودپسندی او را در باره ی جسم اش سرکوب کنید . بهرحال نوع ابراز تحقیر را من به خلاقیت خود شما واگذار می کنم .بگذارید کارش به جایی برسد که هم از گذشته ی خودش شرمنده باشد هم اعتماد به نفس زیادش کاهش پیدا کند.او گمان می کند چون جسم جذابی دارد می تواند با رفتارش هر گندی که خواست بالا بیاورد . نشانش دهید که آنچه او دارد ( یا بهترش را ) به پانزده تا هزار تومانی جلوی سینما بهمن می فروشند !
۰۰۰
آقای امین: من با يك دختر رابطه ي صميمي دارم و تعهداتي به وجود آمده (بدون سكس و قول ازدواج) اين خانم دانشگاه ميره (آموزشگاه يا هر جايي كه امكان تعامل آزاد وجود داشته باشه) من هم شاغل هستم و همزمان شانس خودم رو با دخترهاي ديگه امتحان ميكنم و اجازه نميدم زندگيم به يك نفر ختم بشه.
وضعيت دختر كاملآ برعكس من است، اون محدوده ي انتخاب وسيعي داره و لازم نيست تلاش زيادي براي برقراري رابطه ي جديد بكنه ولي محدوده ي انتخاب من كوچك است و نيازمند تلاش زياد براي برقراري رابطه.
موقعيت اجتماعي من نسبت به رقبايي كه دارم نسبتآ پايين است اما ظاهرآ اهميتي نميدم.
چون من واقعآ ميخوام كه طرفم پايبند باشه و من رو ترك نكنه- با وجود اينكه طرف قوي رابطه هستم- احساس ضعف ميكنم.شما گفته بوديد كه طعمه ي خود را از دسترس ديگران بيرون بياوريد ولي نميشه جلوي دانشگاه رفتن رو گرفت!، حتمآ خودتون با محيط دانشگاه آشنا هستيد و ميدونيد به خاطر جوي كه حاكم هست مخ زدن كار سختي نيست.
حالا سوال من اينه: چطور ميشه كسي رو وفادار كرد؟
من فكر ميكنم كسي كه با ديد منطقي به رابطه آزاد نگاه ميكنه كمتر به كلمه ي وفاداري برميخوره!. با وجود رقباي زياد براي من ممكنه يك حركت اشتباه باعث بشه كه من دختره رو از دست بدم. همين حس باعث ميشه من بيشتر به وفاداري فكر كنم و حتي قدرت انتخاب رو هم از خودم سلب كنم.
شايد ديد من خيلي بدبينانه يا كلي باشه، ولي دوست دارم نظر شما رو بدونم و اينكه آيا با بي اهميت بودن ميشه جذاب بود و دختر رو نگه داشت يا نه؟ آيا كنترل روابط دختره درست است؟ اگه درسته محسوس يا نامحسوس؟ كشيدن دختر به رختخواب چطور؟
ببخشيد كه همزمان با سوالاتم نظر خودم هم گفتم، دليل اين كارم اين بود كه اگر نظر اشتباهي دارم من رو توجيه كنيد.
با تشكر از لئون و مكابيز عزيز.
پاسخ
مكابيز : بدترین کار ممکن این است که حساسیت تان را نشان دهید .نکته ای هم که درباره ی خارج کردن طعمه گفته شده بود هرگز به معنای محدود کردن ارتباطهای اجتماعی پارتنرتان نیست ( آن پست مربوط به کلاب های مجازی بود ! ) اما " چطور میشود کسی را وفادار کرد ؟" برای اینکه کسی به شما وفادار باشد باید نتواند جز شما کسی را ببیند و به قول معروف عاشق تان باشد . اگر عاشق باشد اصولا کس دیگری را نخواهد دید . شما بجای اینکه تمرکزتان را روی روابط دوست دخترتان قرار بدهید باید سعی کنید همواره طرف قوی و خواستنی رابطه باقی بمانید . برای این کار هم در این وبلاگ تکنیک های متعددی معرفی شده . از ان تکنیک ها استفاده کنید و یادتان باشد در یک رابطه کسی قوی تر است که از باختن نمی ترسد (یا کمتر می ترسد ) اما اینکه آیا کارتان را به رختخواب بکشانید یا نه سئوال عجیبی است . اصولا توقع وفاداری مربوط به زمانی است که رابطه کامل باشد ( جنسی و عاطفی ) ...کسی که صرفا با شما تلفنی حرف میزند یا نمی دانم با شما می اید سینما ، دوست دخترتان نیست . دوست معمولی شما است و توقع وفاداری از او طبیعی نیست. بنابراین لازم است در اولین مرحله تکلیف تان را با رختخواب روشن کنید . اگر هم ان دختر جز از طریق ازدواج به سکس راضی نمی شود سه راه پیش روی شما است :
۱) با او ازدواج کنید
۲) قضیه را فراموش کنید .
۳) دو نفری بروید در دیری چیزی خلوت بگزینید.
لئون : تصور ميكنم در رابطه با اين دختر از اعتماد به نفس چنداني برخوردار نباشيد. سرنوشت جالبي در انتظارتان نخواهد بود اگر خودتان را به لحاظ ذهني به سطح و يا بالاتر از او نرسانيد. اگر اين كار از شما ساخته نيست توصيه ميكنم همين حالا رابطه را تمام كنيد چون اگر روزی او به اين نتيجه برسد كه از با شما بودن سرافكنده است شكستي درست و حسابي را تجربه خواهيد كرد.
۰۰۰
خانم عسل بانو : با عرض سلام خدمت شما راستش با توجه به مسئله اي که برام پيش تومده ،گفتم با شما در ميون بذارم.
من دختري هستم 25 ساله ،مهندس کامپيوترم و بسيار مذهبي و توي يک شرکت کار مي کنم مرداد ماه بود که پسري توي شرکتمون از طريق خواهرش از من خواستگاري کردو من تصميم گرفتم با هاش صحبت کنم تا بيشتر بشناسمش و جالب ايجاست که توي اين رابطه و صحبتهامون اون همش دوست داشت يه جورايي جواب مثبت رو از من بگيره.تا حدي که من که هنوز اخلاق ايشون رو نمي شناختم (تا نيمه شهريور)تا مهريه و حتي نوع جشن عروسي هم پيش رفت باز هم تکرار مي کنم که اون خودش مي بريد و مي دوخت و البته در اين مورد هر چيزي که من مي گفتم (با اين حال که مخالف بود)قبول مي کرد.راستي يه چيزي هم برام جالب بو د که او با 32 سال سن و 147 بار خواستگاري رفتن (به قول خودش)هنوز مجرد بود. ما روز چهارشنبه تموم صحبتهامون تموم شد و به قول خودش بله رو ازم گرفت و هميشه هم مي گفت هر چي من بگم خونوادم نه نمي گن چون من بهش گفته بودم اول خوانوادتون منو ببينن بعد ما حرفامونو بزنيم (چون انتخاب من با خودمه) .روز پنج شنبه خودش و همون خواهرش که توي شرکته و مادر و پدرش اومدن اما هيچ حرفي مبني بر اينکه اونا اومدن برا خواستگاري نزدن ...فقط مي گفتن عروس خانوم بياد ببينيمش..و مادرش هم در اخر جلسه رو به پسرش گفت حرفاي اصلي بمونه براي جلسه بعد؟؟؟اين موضوع گذشت و روز شنبه ازش بي خبر بودم روز يکشنبه صبح خواهرش به همکارم زنگ زد و گفت اين قضيه از طرف ما منتفي است....و ما تفاوت سطح داريم و...مادرم مخالفت کرده....از اين حرفا من گفتم بايد با خودش صحبت کنم و به موبايلش زنگ زدم اما اصلا بر نمي داشت...تا اينه بعد از 59 بار برنداشتن گوشی بعد از ظهر بهم جواب داد و گفت که هنوز همون حس رو نسبت به من داره اما به خاطر من کشده کنار ...اما مخالفت مادرش رو انکار مي کرد و ميگفت به دلائل شغلي و اينکه مي خوان اونو اخراج کنن با من ازدواج نکرده و...اما من هيچکدوم رو باور نکردم ولي دوست دارم بدونم چرا و به چه دليلي به هم زد ؟؟؟؟؟
در ضمن پسري هم هست که فوق ديپلمه و 22 سالشه و پيش خودمون کار مي کنه چند وقت پيش رسما ازم خواستگاري کرد ولي از هر لحاظ از من پايين تره و وقتي من بهش جواب رد دادم کلي ناراحت شد و افسرده الان دوباره رابطه رو شروع کردم تا بهش بفهمونم که ما اصلا به درد هم نمي خوريم البته بدون سر خوردگي و ناراحتي اون .اما نمي دونم چيکار کنم چون اون اتيشش خيلي تنده کمکم کنيد......در ضمن من دختری هستم که خيلی متين و وچهره ای زيبا هم دارم.....
در ضمن با اين اوضاع من چطوري مي فهمم يه پسري حسش نسبه به من هوسه يا نه يه عشق واقعيه؟؟.......چطور مي تونم امتحانش کنم تا اين موضوعو بفهمم؟؟؟..... و مسئله سن در ازدواج چقدر مهمه(مخصوصا در آينده)..........
با تشکر فراوان از شما و
اميد توفيق روزافزون
پاسخ
مكابيز : در مورد خواستگار اول تان بهانه اش کاملا ابلهانه است . هیچکس در یک رابطه ( حتی خود عیسی مسیح ) دست به چنین فداکاریهایی نمیزند .اما دلایل مختلفی ممکن است باعث کنار کشیدن یک آدم بشود . از نوشته شما چیزی مشخص نبود . صرفا می توان حدس هایی زد . از جمله اینکه به شدت تحت تاثیر خانواده اش بوده و آنها مخالفت کرده اند . یا بعد از جواب بله شنیدن از شما اشتیاقش برای به دست آوردن شما کم شده . یا در آستانه ی ازدواج ترس برش داشته و حس کرده موقعیت اجتماعی یا اقتصادی یا ذهنی شروع ازدواج را ندارد . اینها زیاد مهم نیست . فقط شما باید مواظب یک مسئله باشید . احتمال اینکه او دوباره سعی کند خودش را وارد زندگی شما کند زیاد است . در ان صورت با هر بهانه ای که وارد شد طردش کنید .
درباره ی خواستگار دوم هم طبیعی است که یک پسر بیست و دوساله ی نه چندان جذاب علاقمند به ازدواج با یک دختر زیبا و متین و تحصیلکرده باشد ( بهشت و جهنم اش با راوی ! )...اما شما اگر می خواهید با یک ازدواج سنتی تشکیل خانواده دهید باید با طرف مقابل تان نسبتا هم سطح باشید.بنابراین به نظر نمی رسد چنین ازدواجی درست باشد . ضمن اینکه نباید نگران احساسات جریحه دار شده ی او باشید .او بیست و دوسالش است و به زودی فرصت های دیگری «شما» را از ذهنش پاک می کند .
لئون : شما بايد تكليف خودتان را در رابطه با نوع ازدواجتان روشن كنيد. يا ميخواهيد طبق مد روز ازدواج كنيد كه در اينصورت بايد خودتان چادر چاقچول كنيد و در محيط كار يا جايي ديگر شوهري كارسازي كنيد و يا اينكه ميخواهيد طبق سنت ازدواج كنيد. من مورد دوم را پيشنهاد ميكنم و فكر ميكنم با نفس ازدواج كه عملي كاملا سنتي است هماهنگتر باشد. خودتان هم احتمالا همين روش را ميپسنديد.
بنابراين سعي در تلفيق اين دو سبك ازدواج نكنيد. اگر پسري براي ازدواج با شما خواهرش را جلو ميفرستد بهتر است هيچگونه جواب و يا سخني براي آشناي بيشتر بينتان رد و بدل نشود. همه كار را به مراسم رسمي خواستگاري محول كنيد. جايي كه بزرگترها با لبخندي مليح شما را براي ساعتي تنها ميگذارند تا با هم آشنا شويد. اگر از این راه پیش میرفتید شاید نتیجه ای دیگر میگرفتید!
۰۰۰
خانم آزیتا: با سلام و خسته نباشيد
ممنونم ميشم اگر مرا راهنمايي فرماييد
خواستگاري دارم که از من نزديک 2سال کوچکتر است ... بارها جواب رد دادم با اينکه چهره اش اصلا 21ساله به نظر نميرسد و هر کسي او را ميبيند 26-27 ساله تخمين ميزنند.... با اينکه من نيز به ايشان علاقه مندم اما بارها جواب رد دادم چون احساس مي کنم شايد درآينده دچار مشکل شويم ... تمام شرايط و ملاکهاي همسر ايده آل مرا دارد اما فقط بدليل سنش ترديد دارم ... او از يک سال پيش از من خواستگاري کرد و الان بسيار مصمم تر است ...خانواده من هم هميشه انتخاب را برعهده خودم مي گذارند ... لطفا مرا راهنمايي کنيد ..آيا اين ازدواج درست است ؟ آيا مشکلي در آينده برايمان پيش نمي آيد ؟ و...
بسيار ممنونم که راهنمايي مي فرماييد
پاسخ
مكابيز : تفاوت دوساله ی سن چندان موضوع مهمی نیست . اما یک پسر بیست و یک ساله آمادگی اجتماعی و عاطفی برای وارد شدن در یک رابطه را ندارد .بنابراین احتمال شکست در این رابطه بسیار زیاد است .
۰۰۰
خانم نازی : من عاشق پسرعموم هستم اما احساس مي کونم اون به اندازه که من اونو دوست دارم منو دوست نداره لطفن به من کمک کنيد که من چه کار کنم خلي برام حياتي است .
پاسخ
مكابيز : اگر به هیچ وجه از شما خوشش نمی اید شانسی ندارید و بهتر است ذهن تان را مشغول نکنید . اما اگر حس می کنید علاقه ی کمرنگی وجود دارد موقعیتی فراهم کنید تا بیشتر با او در تماس باشید . سعی کنید به شما عادت کند .و بعد طبق همان فرمولی که بارها تکرار کرده ایم با کنار کشیدن ها موقتی و دیگر فرمولهای توصیه شده در این وبلاگ تخیل و حسادت او را تحریک کنید .ضمن اینکه باید متوجه باشید عاشق شدن از طرف مرد بعد از پروسه ی ارتباط جنسی است که معنی پیدا می کند . آیا شما می خواهید او عاشق شما بشود یا با شما ازدواج کند ؟ در کل از نوشته ی شما چیزی روشن نیست .بنابراین چیز بیشتری نمی توانم به شما بگویم .
۰۰۰
آقای پرهام: سلام لئون و مکابيز عزيز.. هميشه بين درس و زندگي و مشکلات وقتي رو هم براي خوندن مطالب اينجا اختصاص ميدم.. البته فقط به اميد بهتر و بهتر شدن...
حدودن يک هفته پيش وقتي بعد از اينکه 3 بار دعوت دوست دخترم براي بيرون رفتن(حضورن و سر کلاس) جواب هاي سربالا گرفتم توي اول همين هفته تا ديدمش و با اينکه با روي باز دستشو به سمتم دراز کرد با يه حالت جدي بهش گفتم که فکر ميکنم که اون از من ميترسه و هر چيزي بينمون شروع شده بهتره زودتر تمومش کنيم چون من ديگه حوصلشو ندارم(که اينا حرف دلم نبود).. اونم که حسابي از حرفام جا خورده بود گفت که هرجور که راحتم گرچه اينم گفت که فکر ميکنه يه سوئ تفاهمي پيش اومده .. فکر ميکردم تا چند ماهه ديگه با هم همکلاسيم و همه چيز درست ميشه ولي امروز متوجه شدم که هفته ي آينده که دو جلسه هم بيشتر نداريم بعد از اين دو جلسه و امتحان آخر ترم شاگردا توي کلاس هاي مختلف تفکيک ميشن.... غرورم اجازه نميده که بگم از حرکتم پشيمونم فقط ميخوام که همه تلاشمو بکنم که توي اين دو جلسه بتونم بازم به چنگش بيارم فقط اينا رو هم بگم که1.حدودن يک ماهه که با هم دوست شديم2.اون شاغل و من نون خور اضافي3.من 18 ساله و اون يک سال از من بزرگتره4.توي محيط کلاس زياد با هم صحبت ميکنيم(دست و بوس) که البته بيشتر اوقات شروع کننده من هستم5.دو سه باري هم با هم بيرون رفتيم6.نه تلفني رابطه اي داريم و نه چت.. فقط توي کلاس همديگه رو ميبينيم!
ببخشيد که انقده قروقاطي حرف زدم.. کم پيش مياد که دختري به دلم بشينه.. الان جمعست و اين هفته هفته ي آخر.. اميدوارم بتونيد کمکم کنيد!
پاسخ
مكابيز : فکر ابراز پشیمانی را از سرتان دور کنید .فقط سعی کنید به طریقی تلفنی برای تماس در اختیارش بگذارید .اگر شانسی داشته باشید این است که او تصمیم بگیرد از طریق تلفن علت واقعی قطع ارتباط را جویا شود .در هر صورت تمرکز شما روی یک نفر در هجده سالگی چندان عاقلانه نیست .او هم برای یک رابطه ی جدی به یک پسر هجده ساله فکر نمی کند ( مگر در موارد استثنایی ) ... بنابراین بهتر است بجای اینکه همه ذهن و جسمتان را وقف یک ماجرای رو به پایان کنید دامنه ی ماجراهایتان را گسترش دهید !
۰۰۰
خانم سپیده : با سلام و تبریک به خاطر وبلاگ فوق العاده تون.
اما چیزی که باعث شد وقتتونو بگیرم ، آدمیه که دیگه نمی تونم سایشو رو زندگیم تحمل کنم. ماجرا 6 سال پیش یعنی وقتی جفتمون 17 ساله بودیم شروع شد. مثه اکثر روابط تو این سن با تعقیب از در مدرسه تا خونه! خوب هیچ جذابیتی برام نداشت و هیچ توجهی بهش نداشتم و به نظرم این بهترین راه برای خلاص شدن از دسش بود. اما برخلاف تصورم این جور نشد! و از اون عجیب تر اینکه هیچ تلاشی برای برقراری ارتباط هم نداشت. فقط هر روز صبح از دمه خونه تا مدرسه و بالعکس اسکورت می شدم! شما بهتر میدونین این قضیه خیلی زود تابلو میشه تو یه محیط کوچیک. بعد از تذکر پدرم قضیه بد تر شد ، خواستگاری! الان 6 ساله این ماجرا ادامه داره هر چند وقت یک بارم یه واسطه جدید برا راضی کردن من از دوست گرفته تا فامیل کسی نیست که از این قضیه اطلاع نداشته باشه . من نمی تونم تصور کنم که چیزی جز لجبازی باعث بشه آدم 6 سال خودشو علاف کسی کنه که نگاشم نمی کنه. من یه سال انتقالی گرفتم به همین خاطر اما هیچ فایده ای نداشت. حتما می گید مشکلم اونقد حاد نیست که بشه راجع بهش حرف زد. اما باور کنید تحمل این که هر بار پاتو از خونه می زاری بیرون یکی راه بیفته دنبالت اونم دیگه تو این سن !
اینم بگم که فقط یه باراونم 4 سال پیش تلفنی صحبت کردیم و من تمام تلاشمو کردم که خیلی منطقی و روشن حالیش کنم که اصلا علاقه ای بهش ندارم ولی اون جوش آوردو تلفنو قطع کرد.
به نظرتون چیزی جز لجبازی می تونه دلیل این کاراش باشه ؟ و من چطور می تونم این قضیه رو تموم کنم ؟
(یه سری از شرایط که شاید بخواین بدونین: من لیسانس الکترونیک دارم و دانشجوی فوق هستم . اون هم فوق دیپلم کشاورزی داره و الان مغازه داره. از نظر قیافه هم از اون خیلی سرتر هستم)
با تشکر از توجهتون
پاسخ
مكابيز : خوب .حل مشکل شما بیشتر در حوزه ی صلاحیت نیروی انتظامی است . یک دیوانه ای که شش سال بقول خودتان علاف شما شده با منطق راضی نمی شود . در هر صورت تلاش تان را برای آخرین بار انجام دهید و به او بگویید اگر در این شش سال سرسوزنی شانس داشته با این کنه بازی از دستش داده .نهایتا کار دیگری از دست شما بر نمی آید . مگر اینکه مزاحمت های ازاردهنده اش را به پلیس اطلاع دهید .
لئون : اگر پيش از ازدواج با هر روشي شرش را نكنيد، بعد از ازدواج مورد شك و سوءظن شوهرتان واقع ميشويد و حتي ممكن است همين موجود عجيب هم كاري دستتان بدهد. بنابراين از آبرو و اين قبيل مسائل نترسيد و هرچه سريعتر پيشنهاد مكابيز را عملي كنيد.
۰۰۰
خانم شیما: سلام دوست عزيز. از اين که با وبلاگت آشنا شدم خيلي خوشحالم
واقعا که قدرت درک و مشاورت بالاست .بابت داشتن همچين روحيه اي واقعا بهت حسوديم شد
ميدوني چيه من زورم مياد که بخوام به خاطر اين پسرا هم وقت خودم و وقت تو رو بگيرم ولي چون خواستم مشتري بشم... گفتم يه چيزي مطرح کرده باشم ....
من حدود 2سال که با يه پسر دوستم(2ومين و آخرين تجربه ي منه) اون موقع که ما دوست شديم خيلي معمولي اومد و شماره داد و بعد 3ماه دانشگاه قبول شد و رفت اصفهان ....ما تقريبا حد اقل هفته اي 1-2 بار با هم صحبت ميکرديم و من هميشه تو اين مدت بهش ميگفتم که نسبت پسرا و همچنين اون هيچ حس خاصي ندارم و اون هم منو با همه ي بد اخلاقي هام و خودمو گرفتنام تحمل ميکرد
کم کمتو تابستون که اينجا بود با هم صميمي تر شديم و با هم بيرون ميرفتيم و... از رفتارش .صحبت کردناش و بيان خودش معلوم بو که دوسم داره... ولي من چي حتي تو اين 2 سال يه بار هم نگفتم که دوسش دارم .حتي بيشتر از يه بار هم بهش جرات ندادم که بخواد حتي دستمو بگيره اينو مطمئن بودم که پسرا دنبال همچين دخترايي هستن ولي من اين داستانارو به خاطر عقايد خودم نميذاشتم انجام بده اصلا اونم تو اين نخا نبود...
يه بار که به دوستام ديدنش واسه اولين بار (آخه من جريانمونو تا 1 سال حتي به دوستامم نگفته بودم) نزديک بود از تعجب شاخ در بيارن به من ميگفتن واقعا حيف تو نيست با اين همه قيافه و سرسنگيني به پاي يه پسر معمولي که معلوم نيست تو دانشگاه چي کار ميکنه موندي ؟؟؟؟
خلاصه بگم با کسي دوست بودم به ظاهر ميگفت هدفش ازدواجه و تو رفتار و کردار خيلي مودب بود و ميدونست اگه غير اين باشه ديگه همه چي تموم ميشه !!!
ولي من واقعا هدفي از ادامه اين دوستي بچه گونه نميبينم فکر ميکنم بودن يا نبودن اين دوستي برام فرقي نداشته باشه تازه فکرمم ديگه راحت شه و به درسام بهتر ميرسم ولي از يه طرف همه بهم ميگن تو اين دوره زمونه کمتر پسري اين جور که تو غرورشو خود کردي به پاي آدم ميمونه... منم ميترسم بعد ها واسم یه چیزه دیگه پيش بياد ..!! و چون من تو مرامم منت کشي نيست از کاري که کردم پشيمون شم و بدتر روحيم خراب شه.....
تا حالا سعي کردم به هيچ کي اعتماد نکنم از جمله اين و به اين جمله معتقدم که اگه((( چشم به چشم اعتماد داشت هيچ موقع خدا بيني رو بينشون قرار نميداد )))
حالا تو به من بگو من با اين شرايط و با اين روحيه با اين چي کار کنم؟؟؟؟ يه بار که به خودش گفتم حرف دلمو برگشت گفت :انقدر پسر هارو غول فرض نکنم و ادامه بدم....
اگه تونستي جوابمو به خودم ايميل بزن اگه نه هم بزار تو وبلاگت ولي اوليه بهتره
پاسخ
مكابيز : اولا که زیاد به حرف دوستانتان توجه نکنید . معمولا دخترها از دوستانشان این حرف را می شنوند که "تو برای فلانی حیفی " و اغلب هم کارکرد تعارف دارد !مثل اینکه می گویند "امروز چه خوشگل شدی " ... اما اگر واقعا این موجود برای خودتان هم جذابیتی ندارد ساده و روشن به او بگویید که دست از سرتان بردارد . تعجب می کنم که چرا تا به حال نگفته اید ؟! از طرفی آن «همه» که شما را بخاطر خرد کردن غرور طرف سرزنش می کنند باید بدانند کسی غرور کسی را خرد نمی کند . سرنوشت غرور هر کس دست خودش است . شما به او بگویید علاقه ای بهش ندارید و بگذارید خودش نگران غرور خودش باشد !

