ابتدا بگويم اگر اين سئوال را مستقيما با شخصي كه شما را ترك كرده در ميان بگذاريد، در واقع مفتضحانهترين نوع التماس را برگزيدهايد. به نظر من اگر مثل بدبختها زار زار گريه كنيد و به دامنش بيافتيد و شبيه همه احمقها خواهش كنيد كه تركتان نكند، از آن کار بهتر است!
راه درستش اين است كه از خودتان اين سئوال را بپرسيد. براي اين كار ابتدا بايد از فكر كردن مستقيم به شخصي كه تركتان كرده نترسيد. به جاي بها دادن به افكار كوتاه و گذرا كه حين فعاليتهاي روزمره با ديدن بعضی نشانهها به سراغتان ميآيند، بنشينيد و به هر سئوالي كه درباره او و دلايل جدايياش از خاطرتان گذشته، با تمركز كامل فكر كنيد! من هم كمكتان ميكنم:
مثل دلقكها ميگوئيد «جدايي از او براي من مهم نيست، اما چرا...؟!»
چه جفنگي! اگر مهم نيست چرا ميخواهيد بدانيد دليل بيمهرياش چيست؟ غير از اين است كه از دوري او رنج ميكشيد؟ در روابط ميان زن و مرد، براي آنكه از دوري طرفمان به راستي رنج بكشيم بايد به او ايمان داشته باشيم: عاشقش باشيم!
بپذيريد كه عاشقش هستيد اما ديگر نميتوانيد او را ببينيد. براي آنكه كاملا شير فهم شويد كه راه بازگشتي نيست و شما نبايد او را ببينيد، به مفهوم بخش دوم سئوالتان دقت كنيد «چرا ديگر دوستم نداري؟» از اين سئوال متداولتر و توامان احمقانهتر نميشود!
توجه كنيد:در طول يك رابطه احساسات دو طرف نسبت به هم تغيير ميكند. ما پيش از اين درباره ماهعسل رابطه صحبت كرديم كه نقطه اوج هر رابطهاي است. همان زمان پارك رفتنها و كوهپيماييها و دستماليها. پس از آن دوره، تعادل به هم ميخورد و يكي از طرفين احساسش به ديگري ضعيفتر ميشود و طبيعتا به طرف قوي رابطه تبديل ميشود! ما در اين وبلاگ به شما آموزش ميدهيم كه چطور به جاي دست و پا زدن و طبيعتا فرو رفتن بيشترتان در موقعيت ضعف، جايتان را با او عوض كنيد. اما يك وقتي است كه ديگر كار از كار گذشته و احساس او به شما نه تنها كم كه اساسا نابود شده است. در اين شرايط اگر او آدم شريفي باشد و چشمي به امكانات (فرضي) شما نداشته باشد، تركتان ميكند. در اين مقطع براي او حتي كم ارزشتر از يك غريبه و كسي با موقعيتي شديدا نازلتر از خود فعليتان هستيد. براي آنكه بفهميد در اين شرايط سئوال «چرا دوستم نداري؟» چقدر احمقانه است خودتان را بگذاريد جاي او. فرض كنيد دختر يا پسري كه هيچ حسي را در شما بيدار نميكند (نمی جنباند) و حتي قادر نيستيد چند قدم با او در خيابان راه برويد و همصحبتی اش را تحمل کنید، از شما بپرسد «چرا دوستم نداري؟» جواب شما به او ميتواند پاسخ همان كسي باشد كه شما همچنان صميمانه دوستش ميداريد و از خودتان ميپرسيد: چرا او اين حس را ندارد؟
ــ مهمترين روش فراموشي، يافتن يك نفر ديگر در اوج دردهاي جدايي از معشوق است. به هر حال در اطراف هر مرد و زن بالغي دختران و پسران دمدستي هستند كه بشود با ذرهاي تلاش به تورشان انداخت. سريعا به سراغ آنها برويد و خودتان را درگير رابطه كنيد. پس از مدتي هم كه احساس كرديد حوصلهتان دارد سر ميرود و ديگر خاطره معشوقتان رنج آور نیست، تركش كنيد و برويد سراغ آدم ايدهآلتان.
آنوقت اگر آدمي كه اين وسط تركش كردهايد پرسيد «البته برايم مهم نيستها... اما محض كنجكاوي ميخواهم بدانم چرا با من اين رفتار را كردي... ما كه با هم خوب بوديم؟!» شما چه جوابي به او ميدهيد؟ «چميدونم. همینجوری!»
ــ سعي كنيد يك مشغوليتي براي خودتان دست و پا كنيد. اگر اهل مطالعه ادبي هستيد اما در ايام جدايي رمقي براي خواندن نداريد، كتاب را نه به عنوان يك تفنن، بلكه شبيه به وظيفه و حتي دارويي موثر براي بهبودي مصرف كنيد. كتاب را كه به دست گرفتيد نبايد هيچ عامل غير ضروريي سبب شود آن را زمين بگذاريد يا خيره به حروف چاپي برويد در رويا. اين خيالهاي نصفه و نيمه حين خواندن داستان واقعا خطرناكند. براي جلوگيري از اين خطر ترجيحا كتاب را از نويسندهاي انتخاب كنيد كه بيشاز آنكه درگير ژانگولربازيهاي زباني باشد، اهل تعريف داستان باشد. هر چه داستانها بلند تر و آثار ترجمهشده از آن نويسنده بيشتر باشد بهتر است. اينطور تا گلو فرو ميرويد در دنياي آن نويسنده و همين خوب دوايي است. (اگر شانس بياوريد و در ايام جدايي هنوز هفت جلدي چخوف و چهارجلدي شرلوك هولمز را نخوانده باشيد كه ديگر محشر است!)
ــ چند ماه پس از ترك كامل او يكهو به سرتان نزند «حالا كه همه چيز بين ما تمام شده يك زنگي بزنم و به عنوان دوستي قديمي احوالش را بپرسم.» خودتان ميدانيد كه با اين جمله، خودفريبي ميكنيد. عمل خطايتان را با تغيير مفهوم «نياز شنيدن صداي او» به «يك احوالپرسي دوستانه» در ذهنتان مخفي ميكنيد! كافي است تماس بگيريد و با كله پرت شويد به همان موقعيت دردآور هفتههاي اول جدايي!
شما در اين ايام مثل معتادان به مواد مخدر هستيد كه پس از چند ماه كه از تركشان ميگذرد، ميگويند: «خب... حالا كه رنج و عذاب ترك را كشيدهام و الحمدلله ديگر معتاد نميشوم، مثل مردم عادي (بخوانيد دوستان قديمي) فقط براي يكبار حال مختصري ميكنم.» اين معتادان همانهايي هستند كه تا به حال صدها بار ترك كردهاند و هنوز گرفتارند.
شما به هر بهانهاي ميكوشيد كسي را كه دوست ميداريد ببينيد يا صدايش را بشنويد، حال آنكه بايد بكوشيد به هيچ صورتي در معرض او قرار نگيريد. تنها دوري ميتواند به نابودي اين نياز و فراموشي او بيانجامد.
ــ از همه اينها گذشته... هيچ زني (و البته مردي) در دنيا پيدا نميشود كه نتوان دورياش را با چند تا آسپرين تحمل كرد (به قول وودی آلن). بيخود از عشقهايتان افسانه نسازيد!
مطلب مرتبط: چند نکته درباره ی پایان

