تبليغاتX
آموزش دلبری

 

خانم رها: مرد من اگه بهش بگی با کسی رابطه داره سخت بر میآشوبه و منو متهم میکنه که ذهن مذخرفی دارم ولی هیچ تمایلی هم برای سکس با من نشون نمیده. رابطه ما بسیار پر تنشه و اون میگه روحش از سکس با من درد میگیره میگه از دهان من سخنانی شنیده که مپرس. رابطه پر آشوب ما از مشکلات سکسی ناشی نشده ولی در گذر زمان اون رو هم در بر گرفته این قصه مفصله و در حوصله من و شما نمیگنجه. سوالم اینه مردا برای زمانهای طولانی میتوونن روزه سکس بگیرن؟!! وقتی کشیش نیستن !!وقتی قیدی عرفی مذهبی بهشون لگام نمیزنه یعنی فقط به دلیل پس زدنهای روحی سر باز بزنن؟؟؟

 

مکابیز: مسئله روحی مسئله ی کوچکی نیست . اصلا بخش زیادی از سکس  مربوط به روح و روان آدم است . .بنابراین به گمان من و بطور کلی چنین چیزی ممکن است . اما با توجه به اینکه مرد شما تمایلی هم به درمان شدن خودش و راضی کردن شما نشان نمی دهد حدس میزنم که نه از سکس بطور کلی که از سکس با شما منزجر است . این فقط یک حدس است . حدسهای مختلفی می شود زد . طیفی از احتمال عارضه های کاملا جسمانی تا بیدار شدن تمایلات همجنس خواهانه در شوهر شما.

 

لئون: نمی دانم سخنی که روح این اقا را به حدی آزرده که تمام امیال جنسی اش را نابود کرده چیست؟ خودتان (با کمک یک ادم بی طرف) فکر کنید ببینید آیا تا این حد شوهرتان را آزار داده اید؟ اگر پاسختان منفی است و آزار شما در حد حماقتی کوچک و بی اهمیت بوده باید عرض کنم معمولا زن‌هاي احمق (نه وقيح!) كه پرت و پلا مي‌گويند و ممكن است گاهي حماقتشان باعث آزردگي هم بشود، سكسي‌ترند بنابراين «مرد شما» (با عرض پوزش از لشكر فمنيست‌های غیور) ــ كه پيدا نيست شوهرتان است يا دوست‌پسرتان و ما الکی حدس میزنیم شوهرتان است ــ براي نخوابيدن با شما بهانه جويي مي‌كند. البته اين تصور من از همين چند خط مبهمي است كه نوشته‌ايد. اما اگر فرض من درست باشد، بهانه‌جويي‌اش ممكن است به خاطر يكي از اين دو موردي باشد كه عرض مي‌كنم:
ــ ميل جنسي به آن شكل معمولي كه در مرد‌ها سراغ داريم، ندارد. به قول معروف منحرف است. يكي از راه‌هاي فهميدن اين موضوع آن است كه دقت كنيد آيا با وجود نفي ظاهري‌اش، عملي انجام مي‌دهد تا شما شك برتان دارد كه با زن‌هاي ديگري در ارتباط است؟ اگر پاسختان به اين سئوال مثبت است من احتمال منحرف بودنش را بيشتر مي‌دانم. البته جهت آگاهي شما عرض مي‌كنم كه معني منحرف بودن اين نيست كه طرف اصلا قادر به خوابيدن با زن‌ها نباشد، بلكه ممكن است در مواردي زن و بچه‌اي هم به هم زده باشد اما در مجموع ميلش به سمت ديگري است. (به پزشكان محترم بر نخورد يك وقتي! اطلاعات پزشكي عرضه نكردم. تنها بخشي از تصويري كه مارسل پروست در هزاران صفحه درباره انحراف مردان ترسيم كرده را انتخاب كردم: بهترين مردان براي ازدواج منحرف‌ها هستند، اگر تمام زندگي و ثروتشان را براي مبرا شدن از اتهام انحراف، خرج زنان ديگر نكنند!)
ــ ممكن است دليل بهانه جويي اش اين باشد كه به طور معمولي، مثل خيلي از مردان با زن ديگري هم غير از شما در ارتباط است. اما معمولا اين مردان توجه دارند كه در رفتار و گفتارشان رد و نشانه‌اي دال بر ارتباط با زن ديگري به جا نگذارند... چه برسد به اين نشانه آشكار يعني امتناع از هم‌خوابگي با همسر!
اگر فرض انحراف را كنار بگذاريم و تنها به همين فرض بچسبيم، احتمال آنكه شوهرتان عاشق شده باشد وجود دارد. يكجور عشق ديوانه‌وار كه جز معشوقش، هيچ زني را در اطرافش نمی بیند

 

 ۰۰۰

 

 

آقاي مهرگان: اين ايمل را به اين منظور مي فرستم تا شما راهنمايي ام کنيد دختر مورد علا قه ام را از  ميان رقباي  پر شمارم بيرون بکشم و صاحب شوم. البته در اين مورد به خصوص رقباي من پسر ها نيستند (هر چند از خطر آنها نيز چندان در امان نيستم!) رقيب من فعاليت ها و مطالعات و برنامه هاي پايان ناپذير زندگي اوست!... اوايل آشنايي مان به خودم مي گفتم از ميان اين همه دختر کسي را بدست آوردم که هم خوش قيافه و جذاب است هم با هوش و فهميده... اما اين دو مورد آخر به زودي بلاي جان من شد. من از تمام نويسندگان دنيا نفرت پيدا کرده ام. ظاهراً کتاب هايي که آنها نوشته اند تمامي ندارد و ميدانم که او تا روزي که تمامشان را نخواند راضي نخواهد شد! اوقات او اکثراً به مطالعه ي دروس دانشگاهش يا زبان هاي خارجي مي گذرد که تا اينجايش برايم قابل تحمل است اما مسئله اينجاست که او اشتياقي وصف ناپذير به انواع و اقسام کتاب ها دارد. من اغلب از خودم مي پرسم اين کتاب ها چه جور لذتي ميدهند که من قادر نيستم بدهم؟ البته اين طور نيست که من کاملاً پرت از اين مسائل باشم. تحصيلات من از او بالاتر است و در حد معقولي هم از مطالعه خوشم مي آيد اما او اين چيز ها را تبديل به تمام زندگي اش کرده است. در واقع اگر منصف باشم او به من بي محلي نميکند... در آن اوقاتي که از دنياي کتاب هايش خارج مي شود تا به جمع آدم هاي زنده و معمولي بپيوندد بسيار گرم و مهربان و دوست داشتنيست. از آن قبيل افرادي هم نيست که هرگز هوش و معلوماتش را به رخ ديگران بکشد. وقتي با من است هيچ حرفي از حوزه ي علائق خودش به ميان نمي آورد و بيشتر به مسائل مورد علاقه ي من مي پردازد اما من مي دانم دلش با اين چيز ها نيست و تمام اينها فقط براي دلخوشي من است واين فکر مرا آزار ميدهد... حس ميکنم او زياد از حد از خودش دور ميشود تا بتواند به من نزديک شود. مثلاً او از علاقه ي فراوان من به فوتبال و صحبت درباره آن با خبر است. از من مي پرسد تيم مورد علاقه ات ديشب در فوتبال چه کار کرد و وقتي من توضيحات کاملي در اين باره مي دهم او با دقت و علاقه گوش ميدهد و اظهار نظر هاي به جايي مي کند در حالي که من به خوبي مي دانم که بود و نبود اين تيم برايش اهميت ندارد...حتي همين هم در درون آزار دهنده است. که ميبينم دنياي ما هيچ جا به هم نمي رسد و باز من انقدر او را دوست دارم. دلم مي خواست کاري کنم که يا او آن دنيايش را براي هميشه ترک کند يا من خودم را تغيير دهم.
 چند بار وقتي بحث هاي جدي او را با دوستان انديشمندش ديدم-در مورد چيزهايي که هرگز با من حرفي از آنها نميزند- فکر کردم شايد اگر کمي از اين چيزها وارد صحبتهايمان کنم بيشتربه نزديک شويم.بعد با حالتي که دارم سر به سرش مي گذارم از او خواستم از آن کتاب هايي که ميخواند به قرض بدهد تا مقابل دوستانش کم نياورم. او در جواب شوخي من کاملاً جدي گفت اما تو که به مطالب علاقه اي نداري!  من فقط تو را همين که خودت هستي دوست دارم همين که عاشق ورزش و موسيقي و مسافرت و سينما هستي همين که اين افکار را داري... و تو را با هيچ کدام از اين آدم هايي که ديدي عوض نمي کنم! با وجود اين حرف هاي تسکين بخش وقتي از من جدا شد تا به خانه اش برگردد جايي که کتاب هاي نازنينش اتتظارش را مي کشيد آرزو مي کردم که جاي يکي از آن کتاب ها بودم! کتابي در دستان اوکه بخواند و لذت ببرد و باز هم بخواند.

 

مکابیز: وضعیت دردناکی دارید.می توانم به شما توصیه کنم مدتی به او کم محلی کنید و ارامشش را درباره ی خودتان متزلزل کنید . که گمان نکند شما همیشه بعنوان زنگ تفریحی وسط کتاب خواندن هایش حاضر هستید . نگذارید تبدیل به ادویه ی زندگی اش بشوید .نگرانش کنید که دارد مرد همیشه حاضرش را از دست می دهد . اما با توجه به توصیفاتی که شما کردید اگر هم فعالیت هایش را برای بازگرداندن شما به موقعیت قبلی تان متوقف کند کاملا موقتی خواهد بود و او به مخض اطمینان از وضعیت سابق سراغ زندگی اصلی اش خواهد رفت .شما وقتی او را انتخاب کردید باید می دانستید که چه کسی را انتخاب می کنید . نمی شود هم خدا را خواست هم خرما را . هم زن روشنفکر باهوش اهل مطالعه داشته باشید و هم  دغدغه ی اول و آخر زندگی اش شما باشید .  بنابراین تنها توصیه ی قطعی من به شما این است که ابدا سعی نکنید وارد دنیای او بشوید . یک بوکسور توی رینگ بوکس یک سلطان است و ممکن است دل از زنهای زیادی ببرد . اما این بوکسو را در جایگاه سخنرانی کلژ دوفرانس وارد کنید تا تبدیل به یک دلقک تمام عیار بشود. 

 

 

۰۰۰

 

خانم شيما: آشنای من و او در محیط خانواده هایمان صورت گرفت. آنها دوستان قدیمی ما بودند که پس از نقل و مکان به شهر ما یک رفت و آمد دائمی میان دو خانواده بوجود آمد و طبعاً باعث شد بچه هایشان نیز با هم دوستان صمیمی بشوند. او 6/7 سال از من بزرگ ترین بود و در عرض مدتی کوتاه تبدیل به دوستان خوبی برای یکدیگر شدیم . باید بگویم  اگرچه دوستی ما بیشتر به دوستی دو همجنس شباهت داشت اما من در دل به شدت از او خوشم می آمد و سعی می کردم در برخورد با او چیزی از احساسات درونی ام بروز ندهم تا دوستی جالب و دلپذیری که با هم داشتیم خدشه دار نشود. در این بین من یک اشتباه بزرگ مرتکب شدم و یک روز حرف دلم را بری یکی از نزدیکانم فاش کردم و هرگز انتظار نداشتم او آنقدر احمق باشد که بدون هیچ گونه هماهنگی با من و به حساب خودش برای کمک به من برود تمام این حرف ها را برای او بازگو کند!(آخرین این شخص ظاهراً عقیده داشت او هم به همین اندازه از من خوشش می آید و بهتر است هر دو از علاقه ی طرف مقابل هر چه زود تر با خبر شویم!) من نفهمیدم او پس از شنیدن این قضیه خودش را گرفت یا به طور کلی هیچ احساسی نسبت به من نداشت. فرقی هم به حال من نمی کرد چون تمام غرورم را از دست داده بودم. یک روز او با حالت پخته و عاقلانه ی برادری که خواهر کوچک ترش را نصیحت میکند با من صحبت کرد و گفت که من نباید تا این حد احساساتی باشم و گرنه در زندگی ام ضربات زیادی خواهم خورد و عشق و دوستی دو مقوله ی جدا هستند و چیزهایی از این قبیل... من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و فقط دلم میخواست جایی بروم که تا آخر عمر مجبور نباشم او را ببینم. 
با این وجود برای خراب تر نکردن اوضاع ناچار بودم طبیعی رفتار کنم مثل گذشته در جمع های خانوادگی شرکت میکردم. نه سعی میکردم از برخورد با او اجتناب کنم نه اینکه به طرفش بروم و با او همکلام شوم. وقتی خودش سر صحبت را باز می کرد یا شرایط و اطرافیان ما را مقابل هم قرار می دادند کاملاً مراقب بودم به جز یک گفتگوی کاملاً سطحی و روزمره صحبت دیگری با او نداشته باشم. دوستی گذشته به طور کامل از بین رفته بود و من در نگاهش به خوبی اشتیاق او را برای از سر گیری روابط گذشته متوجه میشدم و حتی به طور غیر مستقیم دائماً تلاش میکرد یخ مرا باز کند. رفتارم را بی توجه به تلاش های او به همین شکل ادامه دادم تا جایی که حس کردم غرورم را تا حدودی باز یافته ام و او حالا دارد از خودش می پرسد آیا حرف های آن شخص اساساً راست بوده و آیا این همان دختر دلشکسته و غمگین آن روز است یا فقط یک غریبه ی سرد و بی اعتنا؟ بلاخره یک روز حوصله اش از این اوضاع سر رفت و مرا جایی تنها گیر آورد و گفت که روزی که با من صحبت کرد انتظار نداشت من این رفتار بچگانه و غیر منطقی را در پیش بگیرم...او نه اینکه از من خوشش نیاید!! فقط نمیخواسته با احساساتم بازی کند و الان هم خواهان بر قراری مجدد آن دوستی دوران قدیم است البته اگر من بخواهم تا حدودی متفاوت با دوران قدیم
او الان به یک مسافرت شغلی رفته و من فرصت تصمیم گیری در مورد او و روابط آینده مان را دارم اما اصلاً نمی دانم بهترین کار در حال حاضر چیست و با او چه رفتاری باید در پیش بگیرم؟ دلم میخواهد عقیده ی شما را بدانم.

 

 

لئون: بسته به اين است كه شما مي‌خواهيد روي اين آقا چه حسابي باز كنيد؟ شوهر يا دوست‌پسر؟ من حدس مي‌زنم مورد اول (ازدواج) در نظر شماست. پس در همين جهت شما را راهنمايي مي‌كنم:
اولا براي خودتان اين موضوع را حل كنيد كه شما زماني عاشق او بوده‌ايد و او به شما پاسخ منفي داده و شكست خورده‌ايد.
اين اتفاقات جزئي از دوران نوجواني است و اگر او (با توجه به اختلاف سن هفت ساله) به شما جوابي غير از آن مي‌داد بايد حيرت مي‌كرديد.
وقتي از مسافرت بازگشت شما براي پاسخ دادن پيش قدم نشويد. حتي اگر چند ماه هم گذشت اصلا به روي خودتان نياوريد و رفتار سابق را پيش بگيريد تا خودش بيايد جلو و حرفش را تكرار كند. پس از آن يك جايي بنشينيد و انگار معامله‌اي در ميان است، خيلي جدي صحبت كنيد. اين صحبت‌هاست كه سرنوشت شما را مشخص مي‌كند. كافي است وا بدهيد و با احساسات همان دختر نوجواني كه زماني عاشق بوده حرف بزنيد تا كار برايتان دشوار شود. در ميان صحبت‌ها گزينه «ارتباط مخفيانه و بعد ازدواج» را به كلي حذف كنيد و بگوييد كه نه به خاطر ابروي خانواده كه فقط به خاطر مشي خودتان در زندگي راضي به رابطه‌اي از اين فراتر، بدون آگاهي والدينتان نيستيد. اگر راضي شد كه با والديتنتان صحبت كند بخش اعظم راه را با موفقيت پيموده‌ايد. رابطه ي فراتر از دو نفر يعني تعهد به همه و اگر انسان غير ديوانه‌اي زير بارش برود يعني مشكلي براي ازدواج ندارد.

 

۰۰۰

 

خانم لاله: من دختري 24 هستم كه در يكي از دانشگاههاي  يك شهرستان كوچك  تدريس مي كنم    در محيط دانشگاه با يكي از همكارانم آشنا شدم رابطه من باهمكارم حدود يك سال مي باشداو 26 ساله است  در اين مدت بيشتر رابطه من واو  از طريق موبايل و ملاقات پي در پي در محيط دانشگاه مي باشد حتي او يكبار خواست كه بيرون دانشگاه همديگرو ببينيم كه من امتناع كردم مشكل من اين است كه اون با اينكه پدر من رئيس دانشگاه مي باشد در اين  محيط حد را نگه نمي دارد و هر كجا كه من مي روم او به سراغ من ميايد وساعتها در گروه ما مي نشيند  طوري شده  است كه همه به  من واين آاقا طوري  ديگر نگاه مي كنند بنابراين من يك روز كاسه صبرم لبريز شد و به او گفتم هدف تو از اين دوستي ضايع كردن من مي باشد ولي او در جواب گفت رابطه من با شما مثل خواهر نداشته ام  مي باشد نمي دونم واقعا هدف او چيست ؟ آيا او واقعا مي خواهد با من دوست باشد يا اينكه از موقيعت من سوءاستفاده كند؟!
 در ضمن اين آقا خيلي تحت نفوذ خانواده اش مي باشد من الان مدت 2 هفته باهاش قطع رابطه كردم و نمي دانم  چكار بايد بكنم منتظر حركت بعدي او باشم يا نه ؟
ويا اينكه هدف او از اين رابطه دوستي يا سوءاستفاده يا ازدواج مي باشد در ضمن من در اين مدت به او علاقه پيدا كردم ونمي دانم چه بايد بكنم ايا رابطه ام را ادامه بدهم يا قطع رابطه كنم ؟ لطفااگر امكان دارد جواب نامه مرا فوري بدهيد چون تحملم طاق شده است .

 

لئون: اگر دوباره به سراغتان آمد و رك و راست خواسته‌اش را در ميان گذاشت، طوري نشان بدهيد كه از او بدتان نمي‌آيد اما در عين حال هيچ تمايلي هم به روابط مخفيانه نداريد. بهتر است اگر قصد ازدواج دارد مثل آدم برود و شما را از پدرتان خواستگاري كند. (با پيش‌فرض تمايل شما به ازدواج با او)
اما اگر نخواست مستقيما موضوع را با خودتان طرح كند و فقط به هواي لاس‌خشكه دور و برتان پلكيد بدانيد كه راضي كردنش براي ازدواج بسيار سخت است. اين‌جور مردان مخصوصا در اين سن و سال تصميم‌شان را گرفته‌اند. اگر اهلش هستيد مدتي با او خوش باشيد و اميدي به ازدواج نداشته باشيد. در غير اينصورت از او را سریعا از خود دور کنید چون ممکن است دیگران بی توجهی شما را به حساب رضایتتان بگذارند و موقعیت هایی بهتری سوخت شوند.

 

مکابیز: شهرستان کوچک و دوستی غیر از ازدواج و پدر رییس دانشگاه داشتن یعنی ریسک خیلی بالا . اگر حاضر نیستید ریسک از دست دادن اعتبار و وجهه تان را بپذیرید صراحتا به او بگویید تصمیم دارید به طریق سنتی ازدواج کنید . بنابراین بهتر است اگر خیلی تمایل دارد یکی از خانم های خانواده اش زنگ بزند وقت خواستگاری بگیرد یک دسته گل و یک جعبه شیرینی بخرد و یک پنجشنبه شب همراه با خانواده اش برای امر خیر مزاحم شما و خانواده ی محترم تان شود .تازه آن وقت می توانید روی پیشنهادش فکر کنید . به او بگویید مایل نیستید هیچگونه تماسی تا ان زمان ( یغیر از تماسهای مرسوم کاری ) با او داشته باشید.در مورد اینکه قصد او سواستفاده یا ازدواج است یک نگاهی به پست قبلی این وبلاگ (مسئله ی سواستفاده ) بیندازید.ببینید می خواهید کدام مورد از سه مورد معرفی شده باشید .به بارت دیگر بجای اینکه در صدد کشف انگیزه های دیگران باشید مرزها و جایگاه خودتان را کشف کنید . ان وقت دیگر فارغ از اینکه دیگران چه انگیزه ای دارند می توانید دست به انتخاب بزنید .

 

۰۰۰

 

 

خانم منا: من چند وقتي هست كه از پسر همسايهمون خوشم آمده البته رابطه ما فقط در حد سلام و عليك معمولي هست و نه بيشتر و من هم آنقدر مغرور هستم كه نگذارم بفهمد كه دوستش دارم به نظر شما آيا راهي براي اينكه احساس او را نسبت به خودم بفهمم بدون اينكه او متوجه احساس من نسبت به خودش بشود؟

 

مکابیز: احساس او در مرحله ی اول نمی تواند چیزی جز یک تمایل سطحی نسبت که کسی باشد که دم دستش قرار دارد .اینکه شما گمان کنید پسر همسایه بعد از سلام و علیک های گذری عاشقتان شود یا دوست تان داشته باشد مطلقا اشتباه است ( اگر بشود ادم مشکل داری است ) کاری که می توانید بکنید این است که به او فرصت بدهید درباره ی چیزهای دیگری با شما حرف بزند . گمان نمی کنم کار سختی باشد و شما نتوانید انجامش دهید . باز هم شما را توجه می دهم به این موضوع که شکل گیری رابطه با عاشق شدن یا دوست داشتن پسر آغاز نمی شود مگر اینکه پسر در هپروت باشد . شما هم نمی توانید و نباید روی دوست داشتن یک ادم هپروتی حساب باز کنید . اگر مایل نیستید بدون اینکه او شما را دوست داشته باشد به راندوو بروید قید دوستی بدون ازدواج را بزنید و منتظر خواستگارهایی باشید که شاید او در میانشان نباشد. در غیر اینصورت می توانید پس از پیش رفتن گفتگوهای تان منتظر پیشنهاد او برای قرارهای بیرون باشید . این قرارها را همچون یک اتفاق عادی بپذیرید. . می توانید پس از پیش رفتن رابطه به این شکل با استفاده از تکنیک های این وبلاگ او را وابسته کنید.اگر هم می توانید  خودتان پیشنهاد قرارهای بیرون از مکان همیشگی را طوری مطرح کنید که از آن تقاضای دوستی جدی برداشت نشود مطرحش کنید . اما وانمود کنید که این قراری عادی است و می توانستید با هر پسر یا حتی دختر دیگری هم بگذارید. اما بعد از قرار اول هرگز قرار دوم را خودتان پیشنهاد ندهید . هرچقدر هم طول کشید پیشنهاد قرار دوم را مطرح نکنید .بگذارید گمان کند در قرار اول جایگاهش متزلزل شده و برای برگشتن به موقعیت قبلی ( که خیلی هم موقعیت مهمی نبوده ) تلاش کند .

 

۰۰۰

 

خانم زويا: اگه يادتون باشه اسفند ماه واستون ميلي زده بودم كه ازتون خواسته بودم راجع به دوست پسرم كه ميگفت مشكل روحي داشته و دوباره برگشته بود كمك بخوام. كاري كردم كه نشون بدم برگشتنش اتفاق خواستني و جالبي نبوده! اصلا خودمو درگير زنگ زدن يا ديد نش نمي كردم نمي دونم شايد نسبت بهش سرد شده بودم يا اينكه فكر ميكردم با اون غيبت طولانيش به شخصييتم توهين كرده! 1ماه اينجوري گذشت تا اينكه صداش در اومد كه تو بي محل شدي و از كجا معلوم كه با كس ديگه اي نيستي! منم واسه اين كه بهش ثابت كنم با پسر ديگه اي نيستم شروع كردم هر شب بهش زنگ زدن هر دفعه هم سر يه چيزي بحثمون مي شد! تا اينكه احساس كردم واقعا قضييه داره جدي ميشه. بهش گفتم چت شده دوباره. بي محل شدي؟ لابد واست تكراري شدم؟ دوباره ميخواي 4-5 ماه بذاري بري؟ كه گفت نه. هفته بعدش تو كوه با پسر خالم بودم كه اتفاقي ديدمش! كلي بهش بر خورد كه چرا بهش نگفته بودم.
پسرخالم برگشت و ما با هم بوديم.اونجا يكي بهش زنگ زد كه مطمينم يه دختر بود.اقا به روي خودش هم نيوورد!
از اون لحظه تا موقعي كه منو رسوند خونه باهاش حرف نزدم. خودشو زده بود به نفهمي.ميپرسيد چي شده شاكي شدي؟؟؟؟؟؟
1 هفته زنگ نزديم تا اينكه دوستش زنگ زد گفت بيا اين هفته هم بريم! فكر كردم ادم شده قبول كردم.
اولش سرسنگين بود ولي بعدش خوب شد.كلي ميگفت و مي خنديد.تا اينكه اومديم پايين. همه گرسنه بوديم. برگشت گفت مهمون تو! منم گفتم باشه! رفتيم و سفارش داديم.وقتي اووردن لب به غذا نزد.دوباره قاطي كرده بود. بهش گفتم اين كارت عين بي احتراميه! كه گفت نيست! مي خواستم بزنم تو صورتش.خسته شده بودم با اين ديوانه بازياش! وسط راه هم پياده شدم كه خودم برم خونه.ديگه حالم ازش به هم مي خورد.
شب زنگ زدم به دوستش گفتم واسه چي دوباره ديوونه شده؟ با كي دوسته؟ گفت من دخالت نمي كنم!
زنگ زدم بهش.گفتم تكليف منو روشن كن.واسه چي ظهر ناهارتو نخوردي؟ ميگفت خوشم نمي ياد بي بهانه يه دختر منو مهمون كنه! گفتم خوبه خودت گفتي كه من ناهار بدم.گفت فكر نمي كردم پايه باشي!!!! شما بگيد اين ادم ديوونه نيست؟ بعدش گفت ديگه حساب دوسث پسر رو من باز نكن. من دوباره برگشتم به حالت قبليم.از نظر روحي خرابم. دارم ميرم سربازي.نمي تونم ازت بخوام كه 2 سال واسم بموني و از اين چرت و پرت ها!
بهش گفتم از اين قصه ها 6-7ماه پيش هم مي گفتي.گفت اين دفعه جدي!(مطمينم كه دروغ ميگه)گفت واسه تولدم هم هيچي نيار كه بهت پس ميدم! فقط بيا همديگرو ببينيم! ولي بهم زنگ بزن! منو از احوالت بي خبر نذار!
 شنيدم با يكي دوسته كه دوستاش ميگن اگه ببينيش حالت به هم مي خوره!هيج جوره به پاي تو نميرسه! نمي دونم واسه چي اين ادا ها رو واسه من در مياره؟ نه به اون ادم پشيمون عاشق كه برگشته بود نه به الانش!(در طول دوستي هم سكسي درميون نبوده كه بخواد دليلي واسه برگشتنش بوده باشه.پس واسه چي برگشت اگه از طرف من هيچي بهش نمي رسيد؟) اين هفته تولدشه.شما ميگيد چي كار كنم؟ اصلا برم ببينمش يا بي خيالش بشم؟ خيلي واسم سخته كه بخوام بعد از 2 سال فراموشش كنم با اينكه كلي اذيت شدم به خاطر غير نرمال بودنش!
همه ميگن دوباره بر ميگرده ولي به قول شما با اين تلون مزاجش و اين رفت و امد هاش چه كنم؟

 

مکابیز: من یادم نیست به آن سئوال شما من پاسخ دادم یا لئون . حتی محتوای پاسخ را هم بخاطر نمی اورم . اما آنچه شک ندارم این است که شما تمام اشتباههای ممکن را مرتکب شده اید .اول اینکه بیخودی تلاش کرده اید شکش را درباره ی اینکه با کس دیگری هستید برطرف کنید . دوم اینکه برای اینکار هر شب به او زنگ زده و مطمئنش کرده اید که همیشه دست نخورده آن گوشه منتظرش هستید و او می تواند با خیال راحت ژی خل بازیهایش را بگیرد و هر وقت هوس کرد بیاید سراغ شما . بی که نگران این باشد که شما با کس دیگری باشید . سوم اینکه درمورد وضعیت او از دوستانش سئوال کرده اید . اجازه داده اید او خودش را در موقیت دسترس ناپذیری که دیگران باید برای درکش تلاش کنند قرار بدهد .چهارم اینکه مثل یک آدم بیکار دنبال این افتاده اید که الان با چه کسی دوست است و چه می کند . با کسانی هم که مطمئنا دو طرفه کار می کنند در این باره صحبت کرده اید . پنجم اینکه طوری با او رفتار کرده اید که او از غیر نرمال بودنش بعنوان یک پوئن استفاده کند در حالیکه کسی که یک تخته اش کم است باید شرمنده باشد نه اینکه به آن مفتخر باشد . از کارهایی که شما کرده اید می توان یک جزوه ی آموزشی تهیه کرد برای کسانی که می خواهند طرف ضعیف و پایمال شده ی رابطه باشند .اما شاه بیت اشتباهات شما در متنی که نوشته اید این است که زنگ زده اید و از او بازخواست کرده اید که چرا غذا نخورده ! فکر کنید ببینید باز هم از این کارها کرده اید یا نه !

اما توصیه ی من به شما اول این است که کلا قید رابطه را بزنید .چون یا این آدم واقعا عقلش کم است یا برای شما نقش بازی می کند . در هر دو صورت به درد رابطه برقرار کردن نمی خورد . اما اگر علی رغم همه ی اینها خواستید ارتباط تان دوباره بر قرار شود تا وقتی که زنگ زد و مثل یک آدم بالغ بخاطر رفتارش معذرتخواهی نکرد با او تماس نگیرید . جواب تلفنهایش را هم ندهید .نه اینکه گوشی را بر ندارید . اجازه ندهید با شما وارد مکالمه های روزمره شود . دوم اینکه به هیچ وجه با دوستانش و اصلا با هیچکس که یک درصد احتمال می دهید ممکن است به گوشش برساند درباره ی او حرف نزنید . سوم اینکه با کس دیگری اشنا شوید ( منظورم جنس مخالف است ) یا اینطور وانمو کنید. این البته به آن منی نیست که زنگ بزنید به دوست طرف بگویید " به کوری چشمش من با یکی دیگر دوست شده ام !! " کاری که شما باید بکنید این است که بطور غیر مستقیم در او این باور را تقویت کنید که با کس دیگری هستید . اینکه چطور این کار را می کنید بسته به نوع ارتباطهای شما دارد و به خودتان واگذارش می کنم . چهارم اینکه اگر از شما ژرسید ایا با کس دیگری هستید یا نه نه نفی کنید و نه انکار . صرفا بگویید زندگی خصوصی شما به او مربوط نیست .

اما درباره ی روز تولدش . من یک سئوال از شما می کنم . یک نفر باید چه بلایی برسر شما بیاورد تا روز تولدش به دیدنش نروید . منظورم این است که غیر از اینکه سرتان را گوش تا گوش ببرد چه چیزی باعث می شود به تولدش نروید . من این ارتباط را تمام شده می دانم اما شما باید بدانید که کسی که هیچ مرز و احترامی برای خودش قائل نیست در تمام رابطه های انسانی اش پایمال می شود .

 

۰۰۰

 

خانم من: من سه ساله که ازدواج کرده ام.یه بچه هم دارم.در واقع با دوستم که عاشق هم بودیم ازدواج کردم.اولین باری بود که من عاشق کسی می شدم.اون پسر ساده و با محبتیه.مشکل من اینه که نسبت به من و زندگیش تعهدی نداره.با آدمهای زیادی دوست بوده که من به تدریج می فهمم.حتی با دوستای خودم.در حال حاضر هم با یه دختره دوسته.اولش که من فهمیدم عکس العمل شدیدی نشون دادم و اون گفت که اشتباه کرده.اما می دونم که ارتباطش با اون دختر ادامه داره.اون من رو و زندگیشو دوست داره اما نمی دونم چرا دست از این کاراش بر نمی داره.لازمه بگم که من توی زندگی و روابط زناشویی از هیچ نظر براش کم نذاشتم.حتی از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی هم از اون بالاترم.خواهش می کنم راهنماییم کنین.چه برخوردی باش داشته باشم.من دوستش دارم.

 

 

مکابیز: پیش از این در همین وبلاگ نوشتم که "خیانت " اشتباه نیست که موضوع چانه زنی و پشیمانی و معذرت خواهی باشد. خیانت فسخ یک طرفه ی رابطه است . متاسفانه  رابطه ی شما به پایان خودش رسیده. البته شما می توانید بخاطر وجود بچه نهاد خانواده را حفظ کنید . ان دیگر به خودتان مربوط است . اما از روزی که متوجه خیانت او شده اید آن چیزی را که ما اسمش را رابطه می گذاریم تمام شده . نهاد خانواده هم می تواند مثل هر نهاد دیگری بر اساس قرارداد طرفین ادامه داشته باشد .این هم که دوستش دارید چیزی را عوض نمی کند . من هم آنجلینا جولی را دوست دارم اما با او رابطه ندارم .

پ.ن : تفاوت پاسخ من و لئون می تواند از تفاوت رویکرد ما به سئوال شما ناشی شده باشد . لئون به صورت زن و شوهری رابطه شما نگاه کرده ( نهاد خانواده ) و من به صورت زن و مردی رابطه شما .اگر شما به هر دلیل مایلید خانواده را حفظ کنید توصیه های لئون بسیار موثر است .

 

لئون: من این متن را پیش از خواندن متن مکابیز نوشتم. یک اختلاف نظری اینجا بین ما وجود دارد که دلیلش البته عدم هماهنگی در زمان ارسال پاسخ هاست! به نظر من شما باید خيالتان از جانب شوهرتان راحت باشد. زن‌هاي ديگر براي او مثل سالادند. غذاي اصلي شما هستيد با تضميني كه از او داريد يعني بچه. البته همانطور كه ما از ادم‌هاي ديوانه تضميني قبول نمي‌كنيم شما هم اگر تصور ميكنيد شوهرتان چندان سالم نيست و ممكن است بزند زير همه چيز و كاملا به طرف زن ديگري جذب شود، حسابي بترسيد!
اما از آنجا كه گفته‌ايد او با چند زن (و نه تنها يك زن) روابطي داشته تاحدودي قابل اعتماد است منتها بنده خدا براي تنوع هرازگاهي تكي هم به سالاد مي‌زند. بهترين روش براي سربه راه كردن او اين است كه اعتماد مطلق او نسبت به خودتان را سلب کنید. معمولا مردها وقتي از زني يك بچه توليد (!) مي‌كنند خيالشان از بابت او جمع مي‌شود و تازه چشمشان زنان ديگر را مي‌بيند. روش بي‌خطر براي سربه راه كردن چنین مردی اين است كه مطلقا به او بي‌توجه باشيد. به هيچ كدام از رفتارهايش، لباس‌هايش و حرف‌هايش حساسيت نشان ندهيد. اصلا او را نبينيد نه اينكه با او قهر كنيد كه اين كار را خراب‌تر مي‌كند. به غير از موارد ضروري با او حرف نزنيد. بگذاريد فكر كند كه تحمل او براي شما سخت است... نه به خاطر خانم‌بازي‌اش كه به خاطر جذاب نبودنش!
اين روش زمان زيادي مي‌برد و نياز به تمركز شما دارد. كافي است فقط يكبار عصباني شويد و كاري كنيد كه او پي به نقشتان ببرد. (براي عاشق كردنش غير از اين روش مي‌توانيد از ساير تكنيهاي اين وبلاگ هم بنا به موقعيتتان استفاده كنيد.)
راه پرخطري هم وجود دارد. به طور غير مستقيم به او بفهمانيد كه چندان از گذشته شما مطمئن نباشد. كه اصلا هيچ چيزي درباره‌تان نمي‌داند. مثلا نميداند شما پيش از ازدواج (پيش!!!) مدت‌ها با پسري كه او نمي‌شناسد رابطه داشته‌ايد!
 

۰۰۰

 

 

خانم نازي: يك رابطه ي تلفني كه طرفين اظهار دوست داشتن ميكنن ... من از علاقه ي طرف مقابلم اطمينان دارم (حداقل تو اون لحظه كه ميگه ) ولي اينكه خودم چقدر بهش علاقه دارم برام مشخص نيست.. براي اينكه بفهمم چقدر بهش علاقه دارم و علاقه م از كدوم نوعه چكار كنم ؟ خودم ميخوام بهش بگم كه يكهفته باهام تماس نگيره تاخودمو بسنجم ..اين راهه درستيه؟ شما چه راهيو پيشنهاد ميكنين؟

 

مکابیز: کار درست تر این است که زمانی برای خودتان تعیین کنید اما به او نگویید چقدر است . همین یک هفته بد نیست . ولی به او بگویید دچار تردید شده اید و هر وقت تردیدهایتان برطرف شود با او تماس می گیرید . ریسک این کار این است که بعد از یک هفته او هم متوجه بشود شما را دوست ندارد یا از لج شما چنین چیزی بگوید . در ان صورت بدون اینکه سعی کنید چیزی را توضیح دهید با او خداحافظی کنید . اگر چیزکی درکار باشد با شما تماس خواهد گرفت .

 

۰۰۰

 

خانم آهو: دوستم با من خيلي راحته و روابطش با دخترهاي ديگه رو واسم تعريف ميكنه (جزيياتشو خودم نميذارم يگه ....)
اخيرا تصميم گرفته بود با تمام دخترا قطع رابطه كنه و از اونجايي كه ي جورايي ميشناسمش ميدونم كه واقعا اين تصميمو داشت ...ولي اينم ميدونم كه اگر كسي يكبار روايط جنسي رو تجربه كنه ديگه نميتونه از اينجور روابط چشم پوشي كنه ... (نميدونم درسته يا نه ؟)
واسه همين بهش گقتم كه ارتباط داشته باشه ولي صيغه بخونه تا از لحاظ شرعي مورد نداشته باشه !
1)با توجه به اينكه شايد ما با هم ازدواج كنيم ..در كل نظر شما راجع به اين چيزايي كه گفتم چيه ؟
2.در مقابل چيزايي كه واسم تعريف ميكنه چه عكس العملي نشون بدم ؟
3.اينكه او نجور كه بايد حسادت نميكنم غير طبيعي نيست ؟
توضيح: در حال حاضر ما فقط امكان تماس تلفني داريم ..اگر هم به هم همديگه دسترسي داشتيم حتي با اطمينان به اينكه با هم ازدواج ميكنيم من به خاطر اعتقاداتم حاضز نبودم باهاش رابطه ي خاصي هرچند كوچيك داشته باشم ...

 

 

مکابیز: اگر شما امکان سکس به طرفتان نمی دهید نمی توانید توقع داشته باشید او از دیگران چشم پوشی کند مگر اینکه او خودش داوطلبانه چنین بخواهد.صیغه خواندن یا نخواندن او هم به شما ربطی ندارد و او می تواند به شما در این باره دروغ بگوید .به دروغگویی وادارش نکنید ..در کل به نظر من در صورتی که روی این پرهیز از سکس قبل از ازدواج اصرار دارید بهتر است رابطه تان را قبل از خواستگاری رسمی او جدی نگیرید و سعی نکنید چیزهایی را به او تحمیل کنید.شما صرفا با یک ادم تلفنی حرف می زنید . نمی دانم این با مبانی اعتقادی شما سازگار است یا نه . اما اگر تصمیم به ازدواج دارید بهتر است به او بگویید قبل از خواستگاری کذایی مایل به ادامه ی تماس تلفنی نیستید . قبل از اینکه این وابستگی تلفنی باعث شود از مواضع اعتقادی و احساسی تان عدول کنید . 

 

۰۰۰

 

 

خانم ساحل: با سلام ایمیل من مشکل داره و نمیوتم فارسی بنویسم برای همین اینجا براتون مینویسم
من با پسری دوست هستم که در این 2 سال به هیچ عنوان بحث عشق بین ما مطرح نبود اما از رفتارش معلومه که از من بدش نمیاد ولی کمی خجالتی در موارد ابراز احساسات تا اینکه حدود 2 ماه پیش به طور غیرمنتظره ایی به منگفت که با دخترعمه اش قرار ازدواج گذاشته و هیچ کس از این موضوع اطلاع نداره و تو هم به کسی نگو !!!! من میخواستم همون موقع دوستی رو تموم کنم که اون ابراز ناراحتی کرد و گفت تو حق نداری از من جدا بشی .
هرچند که از رفتارش بر میاد این موضوع دروغ باشه و از دوست مشترکمون پیگیر شدم فهمیدم که پیش اون این موضوع رو تکذیب کرده اما با این همه بهش شک دارم فقط این رو میدونم که حسادتم حسابی تحریک شده به طوریکه بیش از پیش احساس میکنم به اون علاقمند شدم به نظر شما اون تنها میخواسته من رو تحریک کنه؟ الان چند روز هم هست که نه جواب آف هاش رو میدم نه اس ام اس نمیدونم چکار کنم و خودم رو از این سردرگمی نجات بدم؟

 

 لئون: بعيد نيست دوست حضرتعالي هم خواننده اين وبلاگ باشد چون روشي كه استفاده كرده طبق هيچ منطقي غير از منطق «كدئين» نمي‌گنجد. اين طور هم كه پيداست جواب گرفته!
اما اينكه شما بايد چه كار كنيد: به او بگوييد از انجا كه قرار و مدار ازدواج با دخترعمه‌اش را گذاشته صلاح نيست اين رابطه ادامه پيدا كند و بهتر است شما هم به فكر شوهري براي خودتان باشيد. بعد مدتي جوابش را ندهيد. تا زماني كه به التماس بيافتد و بگويد دروغ گفته (حداقل يك ماه عذابش بدهيد). اگر چنين نشد و او رفت شما به هيچ وجه پيگير نشويد چون ممكن است واقعا يك قرار و مداري گذاشته باشد!

 

۰۰۰

 

 

آقاي سعيد: سلام من سعید-25 ساله دانشجوی کارشناسی مکانیک، چند شب پیش تصادفی وارد سایت شما شدم، از جوابهایی که به مراجعه کننده ها تون داده بودین خیلی خوشم اومد برام تازگی داشت، چون توی تلویزیون و مجله ها دیده بودم که آخوندی به مسائل جواب میدن به همین دلیل تصمیم گرفتم مشکلمو با شما در میون بزارم!
7-6 سال پیش توی دانشگاه با یه خانومی آشنا شدم، از اون عشقهای یک طرفه!، اما به یک سری دلایل و شاید اینکه چون اون موقع خیلی بی تجربه بودم و خیلی با صداقت پیش رفتم نتونستم موفق بشم و یک خاطره تلخ برام شکل گرفت، که تقریبا منو تا مرز نابودی برد، چون تا مرز اعتیاد پیش رفتم  از طرفی مادرم اصرار داشت که من با دختر خالم ازدواج کنم که من شدیدا مخلفت کردم .
در اون جریان خانوادم هیچ کمکی بهم نکردن چون می خواستن که من با دختر خالم ازدواج کنم ، هر چند که قبول دارم که اونا خیر و صلاح منو می خوان ولی تو اون شرایط هر اتفاقی ممکن بود برام رخ بده .
بعد از این ماجرا من هیچ وقت نتونستم اونا رو ببخشم و بین ما خیلی فاصله افتاد طوری که من به بهانه کار به تهران رفتم و اونجا موندگار شدم .
دو سال پیش خونواده خالم به پدر و مادرم پیشنهاد کرده بودن که من با دختر خالم ازدواج کنم ، پدرم به من گفت منم گفتم که چون می خوام ادامه تحصیل بدم حالا وقتش نیست .
از طرفی چون با دختر خالم مراوده ای نداشتم و شناختی روش نداشتم نمی تونستم تصمیم بگیرم حتی یه بار هم بهش زنگ زدم اما به دلیل سنتی بودن خونواده ها نتونستم رابطه ای باهاش برقرار کنم و رابطه همون جوری موند.
تا اینکه پارسال دوباره دانشگاه قبول شدم به کرمان اومدم شش ماه پیش بواسطه یکی از دوستام با یه خانومه دیگه آشنا شدم ، البته بهش گفتم که از ازدواج خبری نیست ، بهم خیلی محبت می کنه، هر چند   چندان شناختی روش ندارم . حالا مسئله اینجاست که من احساس میکنم که نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم، حتی مادرمو و نسبت به موندن یا نموندن دوستام بی تفاوت شدم ، وجودم پر از نفرت شده ، پر از کینه.
دلم برای کسی تنگ نمیشه!
از طرفی اگه بخوام عاقلانه فکر کنم برای ازدواجم کسی مطمئن تر از دختر خالم نیست اما هیچ حس خاصی بهش ندارم،شاید با خودم لج کردم اما نمی خوام خونوادم برام تصمیم بگیرن، هر چی باشه این همه سال ریاضت کشیدم که خودم کارگردان باشم.
این دختری هم که حالا باهاش دوستم نمیشناسمش و از منم گذشته که بخوام با یک نظر طوری شیفته یک نفر بشم که منطقو بذارم کنار ، چون من اصلا آدم دموکراتی نیستم و اینم از اون دختراییه که به دنبال حقوق برابر زن و مرد و بره با دوستاش عشق و حال و از این جور حرفا!
حالا نمیتونم تصمیم بگیرم، لطفا   راهنماییم کنید!

 

مکابیز: این دخترخاله ها هم حکایتی هستند برای خودشان ( بنده متاسفانه از وجود دخترخاله محرومم ) اما ظاهرا ماجرای  اصرار خانواده برای ازدواج با دخترخاله یک اپیدمی است که برمی گردد به نقش مادرهای سنتی در خانواده ها . مادرهایی که کاری جز زن دادن و شوهر د ادن ندارند و چه کسی مطمئن تر از فرزند و بچه ی خواهرشان برای بازی ازدواج!؟ طبیعتا شما نباید آن را جدی بگیرید . اینکه کسی مطمئن تر از او نیست هم توهم شما است . ممکن است باشد و ممکن است نباشد . باور کنید من اگرچه دخترخاله نداشته ام اما دخترخاله های زیادی در عمرم دیده ام . دخترخاله هایی که از نظر مادر و خاله شان تجسم عفت و خجالت اند اما بیرون از خانه پیشنهاد ارجی را هم رد نمی کنند .اغلب اینها بعد از سپری کردن ماجراهای بیرون از خانه با یک پسرخاله ی از همه جا بیخبر ازدواج می کنند !

درباره ی این هم که کسی را دوست ندارید و دل تان برای کسی تنگ نمی شود  بد به دل تان راه ندهید . وضعیت محشری است برای برقراری ارتباطهای متنوع بدون عذاب وجدان.شما با خانمی آشنا شده اید و او را خوب نمی شناسید . او هم شما را خوب نمی شناسد . چه بهتر.مگر قرار است با هر خانمی آشنا می شوید بیوگرافی اش را بنویسید . رها کنید این توهم نیمه ی مکمل را .این توهم یکی شدن جسم و روح را .تا جایی که از وجود خانم لذت می برید ادامه دهید و هرگاه فکر کردید رنج اش بیشتر از لذت اش شده  به ارتباط خاتمه دهید . مگر او طرفدار برابری زن و مرد نیست ؟ پس چندان نباید نگران مسئولیت های مردانه تان باشید . مگر نگفته اید همه برای تان بی تفاوت شده اند ؟ پس نباید نگران درد دلتنگی باشید . ارتباط ازادی دارید که تا وقتی هر دو طرف خواهانش باشد ادامه دارد . به محض اینکه یکی از دو طرف نخواست تمام می شود . بعد هم بیست و پنج سالگی به گمان من سن ازدواج نیست . شما در آستانه ی ارتباطهای متنوع هستید . لازم نیست نگران ازدواج باشید . اگر علی الحساب دلتان برای بچه داشتن غنج نمی زند فقط وقتی ازدواج کنید که بهترین وان را پیدا کردید ( برای اینکه بدانید منظورم از بهترین وان چیست به پاسخی که برای آقای الف نوشته ام مراجعه کنید )    

 

 

۰۰۰

 

اقاي يك دوست: یه سوال! این طبیعیه که یه نفر خیلی جذب دوست دختر های دوستاش می شه؟ یعنی خیلی وقتا حتی شده که من با زوجی آشنا بودم، ولی وقتی با پسره دوست شدم دختره برام جذاب تر شد.. این مساله در من خیلی شدیده، به طوری که معمولا بیشتر دلم برای دوست دخترهای دوستام تنگ می شه، تا خودشون :)) یادمه یه چیزی قدیما خونده بودم در این مورد که انسان وقتی طرف رو صاحاب دار می بینه بیشتر بهش جذب می شه -مال فروید بود گمونم-. ولی مساله این نیست این جا.. مساله دقیقا دوست دخترای دوستامن! و هرچی اون دوست به من نزدیک تر باشه بیشتر دوست دخترش ذهنم رو درگیر می کنه! (نه که این موضوع تو زندگی من خدشه وارد کنه یا انقدر شدید باشه که بشه انحراف شدید تلقی اش کرد، ولی گاهی می ترسم به طور ناخود آگاه این در رفتارم نمود داشته باشه، چون گاهی به نظرم می آد دوستام این موضوع رو می فهمن، و اصولا تمایلی به این که من دوست دختراشون رو ببینم ندارن. این موضوع مشخص تر از اینه که بخوام به عنوان یه توهم در اثر بازتاب میل خودم در نظرش بگیرم.) // سنمم باید بگم؟ 23. پرونده هم ندارم اینجا. دفعه اولمه. :))

 

 

لئون: من چنين احساسي را تجربه نكرده‌ام اما شايد با تحليل پروستي قابل درك باشد. علت اينكه شما جذب دوست‌دخترهاي دوستانتان مي‌شويد احتمالا اين است كه با زناني مواجه مي‌شويد كه قابليت فتح شدن را دارند چون دوستانتان آنها را فتح كرده‌اند و همين مي‌تواند عاملي براي تحريك تخيل باشد. حال آنكه ده‌ها زني كه در روز از كنارتان مي‌گذرند ضربه‌اي به تخيل شما نمي‌زنند چون فتح‌شدگيشان را نمي‌بينيد. مثل «آرزو» است. معمولا ارزوهايي در ما براي هميشه باقي مي‌مانند كه تعداد زيادي از آدم‌هاي به آن آرزو رسيده را مي‌بينيم. يعني آرزوهاي غيرقابل دسترس چندان مارا درگير خودش نمي‌كند. اما اينكه چه كنيد...؟ خب آنقدر تابلو «جذب» دوست‌دختر طرف نشويد كه شكش ببرد!

 

۰۰۰

 

 

 

خانم سارا: من 22 سالمه و با آدمی آشنا هستم که بنا به دلایلی فکر می کنم فرد مناسبی برای رابطه است. اما شخصا نمی تونم این رابطه رو پیش ببرم و هربار هم که اون ابراز تمایل می کنه، من نمیتونم پاسخش رو بدم... و گاهی هم رفتارهایی می کنم که کاملا با احساس قلبی ام متفاوته. مثلا اگر اون دو ماه هم با من تماس نگیره، من این کارو نمی کنم. علیرغم اینکه دلم براش تنگ میشه، اما فکر می کنم که با این کار خودمو کوچیک می کنم. خلاصه بگم که اصلا ناز و عشوه بلد نیستم! و فکر می کنم این کار تنها چیزی که برام داشته این بوده او به شدت برام احترام قائله، اما تردید دارم که دوستم داشته باشه. متاسفانه این مسائل خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده و واقعا نیاز دارم که کسی راهنماییم کنه. اگر کمکم کنید، بسیار سپاسگزار خواهم بود.

 

 

لئون: اين رفتار شما نه تنها بد نيست كه حتي باعث مشتاق‌تر شدن او مي‌شود به شرطي كه احساس نكند شما هيچ ميلي به او نداريد. بايد رفتارتان را طوري تنظيم كنيد كه او به علاقه شما پي ببرد و دليل كم‌توجهي‌تان را نه تكنيكي زنانه كه اخلاق فردي شما بداند. هيچ تكنيك تصنعيي به اندازه رفتارهاي ذاتي آدم‌ها موثر نيست.
در هر صورت همانطور كه گفتم شما ابتدا بايد رابطه‌اي ايجاد كنيد (حتي اگر براي ايجاد آن خود خود‌تان نباشيد) و بعد به اصل ِ اخلاقتان بازگرديد. وقتي اخلاق شما باعث شود كه از اساس رابطه‌اي شكل نگيرد كه ديگر ربطي بين شما نمي‌ماند.

۰۰۰

 

 

خانم يلدا افرا: من مدتی با پسری که شرایط مناسبی داره وباهوش دوست هستم و خیلی هم با من صادق خودش میگه من اگه مطمئن بشم طرف هم کسی باشه که واقعا دلخاه ام باشه باهاش ازدواج می کنم ولی تا به این شناخت برسم زمان می بره و هنوز ام اون طور که باید وابسته من نشده وخانوادهاش هم دختر خالشو که (فعلا شرایط ازدواج نداره)براش در نظر گرفتن البته من نمی دونم نظر خودش در این باره چیه خلاصه خیلی بلاتکلیف ام و نمی دونم باید چه کار کنم بهش زنگ بزنم ببینم اش باهاش قرار بزارم یانه ودیگه اینکه باتوجه به این که رابطه ما تازه شروع شده وخیلی سطحی چیکار کنم که برای ازدواج پیش قدم بشه و مثل سگ عاشقم بشه خواهش می کنم زود جوابمو بدین چون خیلی اورژانسی.

 

مکابیز: مثل یک سامورایی در خط مستقیم حرکت کنید . منظورم این است که بجای صرف انرژی فکری و جسمی تان بر روی دخترخاله ی طرف یا خانواده ی محترمش یا عقاید مزخرفش روی خودش ( تخیل و حسادت ) اش کار کنید . برای این کار ابتدا باید صورت منظمی به تماسهایتان بدهید . طوری که تماسهایتان روی روال بیفتد و او مطمئن باشد همیشه شما را در فلان ساتها در دسترس خواهد داشت . برای اینکار می توانید وانمود کنید که جز در ان ساعتها امکان تماس برقرار کردن ندارید . وقتی تماسهایتان روی روال افتاد ( قلاب گیر کرد) آن را بکشید . بی نظمی ، کم محلی و توهم آشنا شدن با پسری دیگری در این مرحله بسیار موثر است . اولا تخیلش به کار می افتد که ان ماجراهایی که شما را اخیرا به خودش مشغول کردهو باعث شره بی نظم شوید چیست . دوم اینکه به حسادتش تلنگر زده اید

 . "آن کیست که دختر همیشه در دسترس مرا دارد از دستم در می آورد ؟ " ...البته توجه کنید که منظور از کم محلی هرگز بداخلاقی و تندی نیست . منظور این است که نشان بدهید چندان ذهن تان را اشغال نکرده . یک فراموش کردن قرار ملاقات همراه با معذرتخواهی می تواند مثال خوبی باشد .می توانید برای بیشتر وابسته کردنش به توصیه ها و تکنیک های همین وبلاگ مراجعه کنید . 

۰۰۰

 

 

خانم آرزو ح:  سلام.من یه دوست پسری داشتم که از همکلاسی های دانشگاهم بود با هم یه سال دوست بودیم که البته اون طرف خیلی خیلی قوی رابطه بود که اینم به خاطر بچگی اون موقع من بود. بعد به طور خیلی تابلویی من فهمیدم که اون با دو سه نفر دیگه هم هست... دلم شکست و با یه پسری که خیلی خیلی به نظر خودم و اون تحسین برانگیز بود دوست شدم. اما مشکلم. اینکه اون اولاَ که هرروز می بینمش. هر روز با هم کلاس داریم. شدیداَ رقابت درسی داریم. با هم یک کلمه حرف نمی زنیم و سلام هم نمی کنیم.(البته باعثش اون بود) و اون توی تمام کلاسهامون سعی می کنه به هر بهانه ای به من بخنده و یا متلک خاصی بندازه و پشت سرم با پسرهای دیگه خدا می دونه که چه حرف هایی می زنه. به نظرتون من باید چه برخوردی بکنم؟ اون چرا این سعی داره منو مسخره کنه و کوچیک جلوه بده؟ البته بگم که از کاراش خیلی ناراحت نمی شم چون بعد از یک سال که رابطمون تموم شده تازه فهمیدم که خیلی خیلی کم ارزش تر از اونی بوده که من در تمام اون سال تصور می کرد.

 

مکابیز: کاری نمی توانید بکنید جز اینکه به کناری بکشیدش و به او بگویید از متلک هایش آزرده نمی شوید . اما این کار اعث می شود خودش را در نظر شما کوچک کند . بگویید نمی توانید تحمل کنید کسی که زمانی دوستش داشته اید اینهمه حقیر و ذلیل شده باشد که اینگونه بخواهد عقده کشایی کند . اگر موثر نبود بهرحال جدی نگیریدش .اولا که در دانشگاه همه پشت سر هم حرف می زنند . چه دوست باشند چه دشمن . دوم اینکه متلک پران مثل پشه است . در گران ترین هتل های دنیا هم پشه پیدا می شود . در زندگی به چیزهای زیادی باید عادت کنیم .متلک پران هم یکی از ان چیزها است . 

 

۰۰۰

 

آقاي پويان: از یه نفر میخواهی جدا بشی با اینکه دوستشم داری ولی فعلا باید رابطه تموم بشه...نظرتون نسبت به دوست شدن البته خیلی خفیف بلافاصله با دوست صمیمی اون چیه؟؟مطمئن هستید که دقیقه به دقیقه دوستیتونو به دوستش که دوست اسبق شمابوده گزارش میده...آیا حس حسادت طرف(دوست قدیمیمون) رو تحریک میکنه که دوباره برگرده یا باعث تنفر او از ما میشه؟؟؟دوست داری دوست قدیمیت برگرده ولی اون بیادو غرورشو بشکنه نه تو.

 

 

لئون: اگر مطمئن باشيد كه اين يك بازي زنانه، از جانب دوست او (و حتي اصرار معشوقتان) براي دوري بيشتر شما از او نيست روش خوبي براي انتقام كشيدن است. اما رابطه‌اي كه دوباره از سر حسادت شكل بگيرد چه خاصيتي دارد جز پديد آمدن يك نوع عصبيت بيمارگونه‌اي كه با هر چه كش دار شدن آن رابطه، در شما تشديد مي‌شود. به نظر من اگر امكانات رابطه‌اي فراتر از دايره دوستان او برايتان مهيا باشد، بهتر است دوست او را بي‌خيال شويد. اگر هم نيست كه بدون اميد بازگشت معشوق قبلي با دوست او خوش باشيد.

 

۰۰۰

 

 

خانم مهناز: می خوام بدونم اگه دو نفر که با هم دوستن ببینن به جورائی دوستیشون داره سرد میشه ولی هیچکدم حاضر به جدائی نباشن چکار باید بکنن که گرم بشه. ما بارها با هم مثل بچه ها قهر کردیم و گفتیم دیگه نیستیم ولی هیچکدوم بیش از یه هفته دوام نیوردیم.

 

 

مکابیر: شما به هم عادت کرده اید .مثل کسی که به سیگار کشیدن عادت می کند ( منظورم عادت ذهنی است و نه نیاز جسمی به نیکوتین ) ...چنین رابطه ای انرژی ذهنی هر دوی شما را تلف می کند . تمام مدت درگیر مسئله ی ترک کردن می شوید . بهتر است تصمیم قاطعی بگیرید . اگر نمی توانید بطور دائم ترکش کنید با ترک کردن های موقتی فقط اعتیادتان را مستحکم می کنید . 

 

لئون: روابط بين زن و مرد بي‌شباهت به لباس نيست.  ممكن است ما يكي از لباس‌هايمان را خيلي دوست داشته باشيم و وقتی يك جايش پاره شد بدوزيم. اما اگر بعد از گذشت سالها از اين لباس چيزي باقي نماند جز يك مشت وصله پينه‌ بهتر آن است كه با وجود علاقه بسيار بي‌خيالش بشويم و برويم يك لباس نو بخريم.

 

۰۰۰

 

خانم فرشته: من با يه پسري از طريق چت آشنا شدم با اينكه مي تونم به جرئت قسم بخورم با هيچ پسري دوست نبودم ولي يواش يواش احساس كردم كه دارم بهش وابسته ميشم
الان موقعيتي پيش اومده كه كاملا تو فكر و ذهنمه احساس مي كنم خيلي همو دوست داريم كاملا به هم احترام ميذاريم و البته ايشون به مسائل ديني خيلي بيش تر از من پايبنده حالا ممكنه بگيد س مشكل چيه ؟  مشكل اينه كه من ديگه نمي خوام بيشتر وابسته بشم مي ترسم بهم خيانت بشه مي ترسم يه روزي رهام كنه و بره. هم مي خوامش هم نمي خوامش دو دلم امروز باهاش قهر مي كنم يك هفته ديگه باهاش آشتي  كمكم كنيد كه چيكار كنم كه كاملا مال من بشه

 

 مکابیز:ترس شما بجا است . اگر نمی خواهید ریسک وابسته شدن را بپذیرید بهتر است رابطه برقرار نکنید . می توانید بطور سنتی ازدواج کنید و یک قرار داد دشوار و سفت و محکم منعقد کنید تا ریسک جدایی پایین بیاید .اما بهر صورت می شود از طریق نامنظم کردن قرارهای چت تان و چت کردن مداوم با کسانی جز او ( لزوما نباید پسر باشد ) ریسک عادت کردن را کاهش داد.

درباره ی اینکه او کامالا مال شما شود هم باید عرض کنم چنین چیزی ممکن نیست . شما می توانید او را پایبند و گرفتار کنید اما اینکه انسان دیگری را کاملا متعلق به خودتان کنید یک توهم است . برای پای بند کردن او غیر از انعقاد  قرار داد ازدواج می توانید از تکنیک های این وبلاگ استفاده کنید .

 

۰۰۰

 

خانم مینو: دوستای خوب، چقدر خوبه که ما راهنمایی شما رو داریم.من خیلی از دخترها رو می شناسم که به کسی علاقه دارند یا به هر دلیل دیگری فکر می کنند اون آدم برای ایجاد رابطه مناسبه، اما جایگاهی که اجتماع براشون تعیین کرده یا چیزای دیگه مثل غرور و همین طور ترس از سبک شدن و سهل الوصول بودن (که شما هم اشاره کردید آقایون از این موضوع بدشون میاد) یا این لغاتی که جدیدا به کار گرفته میشه (با عرض معذرت مثل «آویزون بودن») اجازه نمیده به طور مستقیم برای ایجاد ارتباط وارد عمل بشن... به علاوه هنوز ارتباطی هم شکل نگرفته که بشه با این تکنیک هایی که شما معرفی کردید، کفهء ترازو رو به نفع خودشون سنگین کنند. شما فکر می کنید راه حل این مسئله چیه؟؟؟ واقعا نحوهء شروع رابطه چقدر می تونه در ادامه تاثیر داشته باشه؟؟؟

 

مکابیز:البته نحوه ی شروع رابطه بی تاثیر نیست . از این نظر می توان انرا به گرفتن یک ستون طنز در یک نشریه تشبیه کرد . ممکن است شما ستونی در یکی از روزنامه های محبوب و پرتیراژ بگیرید اما آنقدر نابلدی کنید و بی مزه بنویسید که نه تنها آن ستون را از دست بدهید بلکه چنان گندی به سابقه مطبوعاتی تان بزنید که روی کارهای آینده شما هم تاثیر بگذارد . ممکن هم هست در یک هفته امه ی کم تیراژ ستونی بگیرید و آنقدر خلاقانه و خنده دار بنویسید که فروش نشریه بخاطر ستون شما زیاد شود .بنابراین نمی توان منکر تاثیر چگونگی شروع آشنایی بود . اما موضوع این است که می توان پس از اغاز رابطه سرنوشت انرا تغییر داد . شما بعنوان یک آدم ضعیف وارد رابطه می شوید و پس از مدتی چنان رفتار می کنید که طرف تان را تبدیل به برده می کنید . برعکس اش هم ممکن است .

اما درباره ی اینکه اغاز اشنایی چگونه باید باشد . من معتقدم اغاز اشنایی مثل الهام هنری است . بسته به حادثه و خلاقیت های فردی و شانس و ...الخ دارد . ما در این باره صرفا می توانیم از تجربه های فری مان فرمولهایی بسازیم که در بعضی موارد خاص جواب می دهد . اما آنچه ما در این وبلاگ می گوییم عمومیت دارد .یعنی معتقدیم درباره ی عموم انسانها صادق است و اگر کسی بتواند رعایتش کند کارش را پیش خواهد برد .از این نظر می توان آنرا در رده ی تکنیک های هنری دانست .دانستن تکنیک صرفا زمینه ی عینیت بخشیدن به الهام را فراهم می  کند ! 

۰۰۰

 
آقای امیر :سلام مكابيز جان
شناختي كه؟ الفم ام! به قولي بالاخره خياط هم در كوزه افتاد مي خوام كامل برات توضيح بدم و لطف كن هر چه سريعتر جوابم رو بده لطفا

من 18 سالمه بچه آملم تك پسر و آخرين بچه (با 3 تا خواهر) يكي از تجار برنج آمل خيلي لوس و ننر و ماماني! همون طور كه قبلا گفتم متنفر از هر موجودي كه ناز مي كنه مخصوصا دختر پارسال كنكور دانشگاه پزشكي رشت قبول شدم بعد از كلي ديدن آبغوره مادر و خواهرا راهي رشت شديم من و يكي از دوستان همكلاسيم با هم قبول شديم خوب اولين روز شنبه بود يادمه ما تا خوابگاه رو جور كنيم ساعت شد 12 و بعد رفتيم سر كلاس هيستولوژي منم با دبدبه و كبكبه هميشگي وارد كلاس شدم همين طوري از روي كنجكاوي يه نگاهي به اطراف انداختم يكي به دلم نشست گفتم بين اين همه زاغارت يه دونه پيدا شده كه...
رفتيم خوابگاه!‌ شروع شد هر لحظه قيافش تو ذهنم بود هر لحظه مني كه تا حالا به آهنگ هاي ايراني تفم نمي كردم با بچه ها مي شينم آرش گوش مي دم:"توي اين شب بهاري تو دور از من..." با يكي از بچه ها كه اونم آره مي شينيم و هاي هاي .... هفته دوم بود موقع حضور غياب خوب گوشم رو تيز كردم: شيوا
 اون يكي رفيقم خودش رو بي نصيب نذاشت رفت و پيشنهاد داد و بعد هم با لگد و كفش و ... از صحنه خارجش كرديم اين حركات و همچنين صحبت هايي كه مبني بر فاحشه بودن ايشون مي شد و غرور بنده مبني بر نفهم بودن هر گونه جنس مونث (بجز استثناهايي) و همچنين شنيدن اين مطلب كه داداش سركار عليه دندون مي خونه(دندون ها تا 2 سال تو دانشكده ما هستند) منجر به اين شد كه بنده به سركوب گري شديد رو بيارم هر چند هيچ وقت نتونستم كامل اجراش كنم هميشه سعي مي كردم از يه راهي وارد شم ولي من كه نه سابقه ابراز علاقه داشتم نه تواناييش رو و نه .... كنجكاو شدم داداشش رو ببينم ديدمش رفيق شدم تقريبا بهترين رفيقمه خيلي باحاله گفتم الف ببين تو كه خواهر داري به خاطر برادرش هم شده بيا و از خيرش بگذر ما هم كه دستمون به گوشت نمي رسيد... البته دست هيشكي به شين نمي رسيد.... شد امتحانات ترم بعد هم ترم 2 شروع شد ديدم باز اين حس لعنتي داره منو خفه مي كنه تو همين دوران بود كه مسئول تشكيل كلاس هاي موسيقي شدم خانم هم تشريف اوردن من هم نامردي نمي كردم و هر روز الكي جلسه مي ذاشتم و... يه جايي هست خانه فرهنگ رشت هر هفته شنبه ها موسيقي كلاسيك پخش مي كنن معرفيش كردم هفته بعدش اومد با داداشش!! خوب بدك نبود ولي تاثيري هم نداشت ديگه عيد شده بود داشتم مي رفتم واسه عيد يكي از دوستام
sms
داد آخرش فهميدم كه اين رفيق ما عاشق شده بعد گفتم چه جوري فهميدي گفت كه فلان و فلان و فلان. من ديدم وضعم از اينم بد تره يعني به اين ميگن عشق؟ من هيچ وقت نه تجربه اش رو داشتم نه علاقه اش رو كه برم در موردش بخونم اما خوب وقتي به مدت 7 ماه دست داري اول صبح بري دانشگاه واسه اينكه لبخند ها و جلف بازي هاي يه دختر رو ببيني چه اسمي مي توني روش بذاري يه عامل محرك ديگه هم بچه ها بودن هر كدومشون يكي رو داشتن يا لااقل تجربه اش رو داشتن اما من چي؟ هر وقت مي ديدم يه پسري داره با يه دختر لاس مي زنه منزجر مي شدم....
تو عيد درگير شدم فكر مي كردم از اتاقم بيرون نميومدم فكر كردم كردم كردم! از هر كسي كمك گرفتم گفت خودت بايد تعريفش كني و خودت هم درمانش  رفتم دانشگاه باز هم دودل بودم اما بالاخره به خودم جرات دادم به برادرش بدون اينكه اشاره اي بكنم به خواهرش گفتم اونم گفت شجاع باش و برو جلو! و من رفتم
شنبه بود به برادرش گفته بودم حتما شين رو بياره برنامه فوق العاده قشنگيه و واقعا هم بود ويولن كنسرتوي ويوالدي! بعد از اتمام برنامه راه افتاديم من هي دلشوره داشتم هي به اين در و اون در مي زدم تا اينكه آخر مسير تو يه گوشه خيابون باهاش شروع كردم صحبت كردن و گفتن شروع نكرده بودم كه گريه ام گرفت اونم شروع به گريه كرد واسش تعريف كردم شوك زده شده بود فكرش رو هم نمي كرد بهم گفت شما به نظرم آدم ترين پسر كلاس هستين! اما برادرش بو برده بود از قبل! شين بهم گفت ناراحته! اما چيزي بروز نمي ده بهم گفت منم تو تابستون همين حس رو داشتم اما الان فراموشش كردم شما هم سعي كنيد فراموشش كنيد منم هي گفتم و .... و اونم گفت بعدا جوابم رو مي ده
من كه گند زده بودم و خودم رو مث سوسكي مي ديدم كه يه ملكه براش دل مي سوزونه فرداي اون روز واسه برادرش
sms زدم كه دستم به دامنت يه كاري كن ما با هم حرف بزنيم از شانش من مبايل خانم سيم كارتش سوخته بود و گوشي دست خانم بود شروع كرديم sms زدن! چيز مزخرفيه حس رو منتقل نمي كنه
يكشنبه بود
اولش گفتم به كسي از جمله دوستاش نگه تا فعلا تابلو نشده اونم گفت چشم!
گفتم من تيكه گمشده پازلم رو پيدا كردم جواب داد آدم مي تونه تيكه پازلش رو اشتباه انتخاب كنه جواب دادم اما مي تونه با همكاري اون جاي  خالي رو پر كنه! در مورد علاقم گفتم اينكه هوس نيست و .... اونم گفت نمي دونم چي بگم. گفتم بيايد با هم اول بيشتر آشنا بشيم تا بهتر تصميم بگيرين گفت نمي تونم به شما اعتماد كنم بعد اون قضيه عشقي كه تو تابستون برام پيش اومد نمي تونم كسي رو دوس داشته باشم و فكر مي كنم براي من لازم بوده و براي شما هم لازمه{فكر مي كنم منظورش اين بوده كه شكست بخورين} شما پسريد مال اينجا نيستيد من رشتي ام هزار تا حرف پشت سر آدم مي زنن و...لطفا بذارين فكر كنم. گفتم حق دارين اعتماد  نكنين ومن به همين خاطره كه مي گم منو بشناسيد كامل بعد تصميم بگيريد. جواب داد: به شما اعتماد دارم به خودم ندارم و گفت مي خوام برم بخوابم.
صبر كردم واقعا سخت بود ديگه نمي تونستم تو چشماش نگاه كنم هر دفه از كنارم رد مي شد خودم رو يه وري مي چرخوندم كه نبينمش برنامه هاي كلاس ها و كلاس موسيقي طوري بود كه هر روز حداقل 3-4 بار همديگه رو مي ديديم تصميم گرفتم 4 شنبه بپرسم كي جواب مي ده و شنبه رو بهش پيشنهاد بدم داشتم مي اومدم آمل!‌كلاس تموم شد ديدم با يه گله دختره از خيرش گذشتم سوار اتوبوس شدم واسه برادرش
sms زدم و خداحافظي كردم جواب اومد كه موبايل هنوزم دست شين است و sms ها شروع شد گفتم حالم بده لطفا اگه مي شه زودتر جوابمو بدين اونم گفت منم حالم بده تو اين چند روزه هزار بار تصميم گرفتم اما 1 دقيقه بعد پشيمون شدم. بعد يه دفه گفت شین چند بار مي خواست بگه بهتون گفتم شايد يه چيزي بگه ناراحت شين حتي همون شب هم مي خواستم بگم بهتون امروزم گفتم مي خواين برين بهتره بهتون نگم. من نمي خوام دل كسي رو بشكنم اما نمي تونم. شرمنده ام. گفتم چي شده ؟ مي شه توضيح بدين؟ من حاضر به هر امتحاني هستم گفت حالن خوب نيست! شك دارم و احساس مي كنم اگه كاري رو كه توش شك دارم شروع كنم بد مي شه. مشكل من شما نيستيد خودمم. منم گفت من نمي خوام اذيتتون كنم من واقعا دوستتون دارم و اين اولين باره كه اينو به كسي مي گم گفت مي دونم اما اين حرفا حالم رو بدتر مي كنه. من تكليفم با خودم معلوم نيست نمي تونم تصميم بگيرم شايدم دلايلي دارم كه نمي تونم بگم يا نمي خوام به هر حال هر قدر هم كه فكر كنم نمي تونم با خودم كنار بيام جوابم همينه. و اينجا بود كه من زيادي احساساتي شدم گفتم التماس مي كنم دوباره فكركنيد اونم گفت يه مرد كه التماس نمي كنه باشه بگين تو دنيا كي رو از همه بيشتر دوس دارين منم گفتم تو رو. اونم گفت نميدونم چقدر منو درك مي كنين من از الان خودم خوشم نمياد من ميخوام اون شيواي قديمي شم اما خانواده ام نميخوان الان با كسايي هستم كه قبولشون ندارم اما مجبورم الان درست مث اونا شدم واسه همين مي گم تا خودم رو پيدا نكردم نميتونم. اين فقط يه دليلمه دليل ديگه ام حرف هاي پشت سرم هست. بهش گفتم بيا با هم بسازيمش من كمكت مي كنم اونم گفت اگه ميدونستم مي خوام چي بشم خودم مي ساختمش. نمي تونم ولش كنم آلوده شدم و همه هم راضين. بعد هم گفت از اول ترم مي خواسته مهماني بگيره واسه تهران يا اصفهان و گفت اين طوري شايد براي شما هم بهتر باشه اما خانوادش مخالفن تقريبا گفت از رشت هم بدش مي آد گفتم اگه مي خواين منو نبيني من ميرم بابل اونم گفت كه نه واسه من اين كار رو نكنيد و آخرش گفت بچه ها مي گن شما شبيه كارگردان هاييد. منم گفتم من دوس دارم اداشون رو در بيارم اما نمي دونم واقعا چي مي خوام گفت اينم خودش خيلي خوبه حداقل ميدونين يه كاري رو دوس دارين. منم از 6 سالگي دوس داشتم بازيگر بشم. بعد گفت كه اين حرفم رو به حساب جواب نذارين اما يكي بهم گفت كه هر چه زودتر جواب رد بدي بهتره چون كمتر به هم وابسته مي شيد. خواستم بدونين چقدر واسم محترمين. نمي خوام به هم وابسته شيم. منم گفتم خواهش مي كنم شما دارين دلمو مي شكنين گفت من نمي خوام دل شما را بشكنم. من نمي تونم واسه دل ديگران دل خودم رو بشكنم!!! نمي خوام وابسته شم چون يه بار شدم و كلي اذيت شدم. منم گفتم لطفا تا شنبه فكر كنيد و يه جواب معقول بهم بدين گفت تا جواب معقول چي باشه شما پسرين اي كاش منم پسر بودم. من مي تونم بهتون بگم خودم چي كار كردم اولش خيلي گريه مي كردم بعد ديدم اين طوري نمي شه يه شب گفتم مي خوابم و فراموشش مي كنم و كم كم فراموشش كردم (مث اينكه از اينترنت آشنا شدن و طرف رشتي بوده)‌ از مسنجر حذفش كردم و ديگه 5شنبه ها سر قرار نرفتم و بعدشم شد يه دوست معمولي(اين يه تيكه رو نفهميدم) منم گفتم مشكل منم اينه كه وقتي مي خوابم خواب شما رو مي بينم اونم گفت اتفاقا منم قبل عبد خواب ديده بودم شما اين پيشنهاد رو بهم مي ديد. خنده ام گرفت گفتم پسري با اين سردي و غرور... ما همكلاسي هستيم نمي خوام اسمم بد در بره. فكر مي كنم اگه كاري كنم پشيمون مي شم. من نمي تونم دوستون داشته باشم حتي خودمم رو هم نمي تونم دوست داشته باشم. به هر حال من جوابمو دادم اين شمايين كه بايد تصميم بگيريد. گفتم شما چرا بدون شناخت از من اين تصميمو مي گيرين من از ته قلبم شما رو مي خوام گفت خوب مگه شما چقدر من رو مي شناسيد؟ چرا فكر مي كنيد احساستون واقعيه گفتم از اونجا كه تنها با ديدن شما تسكين پيدا مي كنم. گفتم فكر نكنين كه فقط آبروي شما در خطره منم اگه پدرم بفهمه دمار از روزگارم در مياره اونم يه اسمايلي خنده فرستاد و گفت پس كاري نكنين به پدرتون بگم! منم گفتم: اين تهديده؟ گفت: شايد و گفت مي خوام بخوابم
 
مي دونم كه خودم رو تو موقعيت پايين دستي قرار دادم اما فكر مي كنم يا مي خواد انتقام عشق شكست خورده اش رو ازم بگيره يا اينكه منو بپيچونه مي خوام شنبه دعوتش كنم به يه جايي نمي دونم مياد يا نه تا اينكه قضيه رو يكسره كنم چون اصلا به
sms  اطمينان ندارم! شايد مجبوره اين جواب ها رو بده!!(هيچكاكي شد)
تو بد وضعيتي ام. نمي دونم چي كار كنم؟تنها دختريه كه تا حالا دلم خواسته دوستش داشته باشم اصلا به بقسه نگاهم نمي كنم...
مكابيز جان راهنماييم كن راستي اين" سفر به انتهاي شب" رو خوندم باحال بود فراوان اما اثر نداشت شوپنهاور هم خوندم: "اراده معطوف به حيات" ولي اونم تاثير نداشت يه كمكي بكن و زودتر راهنماييت رو بفرست لطفا تا قبل از شنبه 16/2
 لطفا اسم ها رو هم خودت عو.ض كن اين روحيه محافظه كاري من هنوزم ادامه  داره 

 

پاسخ

 

مکابیز :امیر جان بخشید که جواب من از تاریخی که تعیین کرده بودی دیرتر پابلیک می شود اما روال وبلاگ این است که هر دو سه هفته یک بار پاسخ به نامه ها پابلیک شود .اگر سئوالت را به ایمیل شخصی من فرستاده بودی مطمئن باش حتما قبل از تاریخ تعیین شده جواب می دادم . اما در هر صورت و علی رغم همه ی اینها فکر نمی کنم این جواب به درد روز تعیین شده می خورد . چون جوابی کلی است .

یک داستانی شل سیلور استاین دارد درباره ی شیری که از جنگل می آید و می برندش حمام کند . بعد از حمام شیره می پرسد این که تویش دراز کشیده بودم چی بود و می گویند "وان" بود . شیره می گوید این بهترین وانی بود که تاحالا دیده ام .بهش جواب می دهند "این اولین وانی بود که تا حالا دیده ای " ...هجده سالگی سن دیدن اولین وان است . تا دیدن بهترین وان راه درازی در پیش داری .شاید هم هرگز آن را نبینی این احساسی که تو داری  احساسی عمومی و آشنا است .ولی سعی کن از خودت فاصله بگیری و موقعیت خودت را نگاه کنی . تو در این ماجرا پسر بی تجربه ای بوده ای که همه ی اشتباههای ممکن را مرتکب شده و خودش را تا نهایت ممکن خراب کرده . من گمان می کنم بهتر است سعی کنی با دختر دیگری اشنا شوی و حتی اگر رو به قبله بودی با خانم شین تماس نگیری . متاسفانه تو با التماس کردن شانس اندکت را هم از بین برده ای . اگر برای او چیزی بوده ایی حالا دیگر یک آدم سمجی . همین . یک سمج که از سر اتفاق با سینما و ادبیات هم آشنا است . خواهی دید که دخترخانم با کسی که یک صدم فرهنگ تو را هم ندارد و یک صدم تو هم بهش ابراز علاقه نمی کند روی هم می ریزد . صبر کن و تماشا کن . این تجربه ی تلخ قبلی هم که دختر خانم می گوید (با عرض معذرت از همه ی کسانی که این بهانه را می اورند ) مزخرف محض است . تجربه ی بد قبلی در سن و سال ان دختر خانم مانع اشنایی های بعدی نمی شود . هرگز این بهانه را باور نکن . این بهانه همانقدر مبتذل است که بهانه ی مردان وقتی به زنی می گویند "چون من لیاقت تو را ندارم و نمی توانم زنی را خوشبخت کنم حاضر نیستم باهات ازدواج کنم " ...فیلم "مرد" را که دیده ای .

خلاصه اینکه برو در وانهای مختلف بخواب . هر وانی که دیدی پاهایت را تویش دراز کن و به خودت بگو این هم یک وان دیگر است . رنگ و لعابش با بقیه فرق دارد اما بهرحال وان است . شاید روزی به وانی بر بخوری که حس کنی واقعا با قبلی ها فرق دارد .حس کنی می خواهی تا ابد در آن دراز بکشی . شاید هم بر نخوری . فراموش نکن که عشق برای مردان یک استثنا است.

همچنین خواندن شوپنهاوئر یا کتابهای فلسفی دیگر کمکی به مسئله ی تو نمی کند . مسئله ی تو  یک مسئله ی روان شناختی است و نه معرفتی .همانطور که آگاهی از اینکه ماهیت اشیا در تاریکی قلب نمی شود باعث نمی شود که از تاریکی نترسیم . همانطور که خواندن هزاران کتاب علمی در رد متحرک شدن اجساد باعث نمی شود در لحظاتی گمان نکنیم جسدی می خواهد از قبرستان بیرون بیاید و خفت ما را بچسبد .همانطور هم اگاهی از اینکه طبق نظر شوپنهاوئر عشق فریب طبیعت  برای بقای نسل بشر است دردهای عشقی ما را تسکین نمی دهد !