تبليغاتX
آموزش دلبری

مکابیز :دوستی داشتیم( دوست مشترک من و لئون) که بعد از یک شکست عشقی که در آستانه ی بیست و دو سه سالگی اش با آن مواجه شد  به این نتیجه ی درخشان رسید که "دخترها لیاقت عشق را ندارند و باید تا جایی که دست مان می رسد ترتیب شان را بدهیم" البته او از اصطلاح دیگری بجای ترتیب دادن استفاده می کرد .

اینکه او خواست یا اصلا توانست به شعارش عمل کند حرف دیگری است اما برای اینکه این ببینیم چه شد که رفیق مان ( که در اینجا اسمش را می گذاریم مسعود ) به چنین نتیجه ای رسید یک بار ماجرایش را مرور می کنیم .

این مسعود از آن بچه های  سربزیری بود که همه ی اطرافیانش بعنوان نمونه ی مثبت از جنس پسرانه مثالش می زدند .تا بیست و دو سه سالگی که رسیده بود هیچ رابطه ی مشخصی با جنس مخالفش نداشت ( البته بغیر از همان دکتربازی های معروف که تقدیر بچه های خانواده های ایرانی است) تا اینکه در همان سنین با یک دختر آشنا شد ( اسم دختر را می گذاریم شراره) ...این دخترخانم از آن دخترخانم های اهل دنیا بود که بیست سال از خدا عمر گرفته بود و یک بار در زندگی اش کرایه ماشین نداده بود . کسانی که سوارش می کردند به همین لاس خشکه ها راضی بودند و او هم مشکلی نمی دید که بعنوان هزینه ی رفت و آمدش چنین امکانی را در اختیار آنها بگذارد . خلاصه این خانم در یکی از این  ماشین سواری های مجانی اش با مسعود ما روبرو شد . مسعود پاتوق او و محل های رفت و آمدش را زیر نظر گرفت و شروع کرد به اینکه خودش را به یک راننده ی آژانس بدون مزد تمام عیار تبدیل کند .بعد کم کم هدیه هایی برای شراره خانم خرید . شعرهایی برایش از روی کتابهای دم دستش کپی کرد . آثار هنری ای بامزه ای روی آینه پدید  آورد و ...الخ . شراره هم خوشحال از راننده ای که با آنهمه خدمات جانبی پیدا کرده ، همه ی رفت و آمدهایش را با او انجام می داد .

بقیه ی داستان را می توانید حدس بزنید . حتما خودتان با داستانهای اینچنینی زیاد برخورد کرده اید . روزی که مسعود به شراره پیشنهاد ازدواج داد  شراره  گفت خیال ازدواج کردن ندارد و دلش می خواهد رابطه اش را تمام کند . مسعود به حال غش و ضعف و گریه  زاری افتاد . شراره سوار ماشینش نمی شد .به تلفن هایش جواب نمی داد و پیغامهای مکتوبش را قبل از خواندن جلوی خودش پاره می کرد .مسعود شروع کرد به واسطه تراشیدن . به هر کس که شراره را می شناخت متوسل شد . قول داد پسر بهتری شود . قول داد هرچه او بخواهد بشود . اما مسئله اینجا است که او فقط راننده می خواست و مسعود نمی توانست فقط راننده باشد . اینکه چطور مسعود ما از این حادثه آن نتایجی را که اول خدمتتان عرض کردم اسخراج کرد موضوع اصلی این پست است .در واقع می خواهیم بگوییم که مسعود در این استناج مرتکب چه خطاهایی شد. 

 

1)مساوی گرفتن احساسات : این یک خطای بسیار رایج است و از هر دو جنس مرتکبش می شود و ان این است که شخص فکر می کند اینکه کسی را دوست دارد به این معنی است که طرفش هم او را دوست دارد . به ظاهر خطای پیش پا افتاده ای می آید اما بسیار رایج است . در حالیکه ابدا فرشته ی عدالتی در این ماجرا حاضر نیست . هیچ مرجعی وجود ندارد که کسی را که ما دیوانه وار دوستش داریم وادار کند که او هم ما را دیوانه وار دوست داشته باشد .در یکی از کامنت ها یکی از خوانندگان این وبلاگ چیزی با این مضمون نوشته بود "اینکه من اینهمه منتظر فلانی هستم دلیل این است که او نسبت به من بی تفاوت نیست " در حالیکه جهان بی رحم تر از این حرفهاست . می شود کسی همه ی زندگی ما باشد در حالیکه ما به اندازه ی بند موبایل او هم در نزدش ارزش نداشته باشیم .

 

2)تعمیم :این خطا هم خطایی بسیار پیش پا افتاده و بسیار رایج است . اینکه ما کل جهان را در شخص خودمان و روابط خودمان خلاصه می کنیم . بنابراین اگر یک زن به ما بی وفایی کرد گمان می کنیم همه ی زنها به همه ی مردها خیانت کرده اند . البته این یک ضعف منطقی نیست . همه ی ما می دانیم که چنین تعمیمی خطا است اما وقتی دچار صدمه ی سنگین عاطفی می شویم به منطق مان میدان نمی دهیم .

 

3) مشابه دیدن تمایلات : در میان مردان - اگر درگیر یک رابطه ی عاطفی خیلی قوی نباشند - کمتر حس انزجار از همخوابگی یا معاشرت با دیگر زنان بوجود می آید . یعنی درست است که مردان به ندرت عاشق می شوند اما همه ی رابطه هایشان هم به عشق ختم نمی شود .آنها(مردان) می توانند در حالیکه کوچکترین علاقه ی عاطفی به یک زن ندارند با او بخوابند . گردش بروند . حرفهای سکسی رد و بدل کنند و ...الخ . اما برای زنان چنین رابطه هایی به ندرت شکل می گیرد و جز در موارد خاص، پیش نمی آید که یک زن بپذیرد با کسی غیر از پاتنر اصلی اش بخوابد و احساسات عاطفی اش را شریک شود . بنابراین اگر مردی برای زن آن شریک خاص محسوب نشود احتمالا شانسی در برقراری روابط دیگر ( روابط جنسی یا اطفی ) نخواهد داشت . اینکه مسعود به یک "هیچ" برای شراره تبدیل شده بود امری طبیعی و عادی محسوب می شد . اما مسعود نمی توانست این را بفهمد و از خودش سئوال می کرد " چرا حتی حاضر نیست با من حرف بزند..مگه حرف زدن با من چه آسیبی بهش می رساند " در واقع او احساس خودش را که می توانست همزمان با چندین دختر رابطه هایی با این سطح برقرار کند به طرف مقابلش تعمیم می داد .

 

۴)التماس : ما شاید بتوانیم دست از لج بازی برداریم و به یک گدای سمج علی رغم تمایلمان پول بدهیم . اما التماس کردن در روابط عاطفی بر عکس عمل می کند .یعنی علاقه ای را که توی دستمان نگه داشته ایم تا نثار طرف مان بکنیم وقتی به ما التماس می کند توی جیب مان می گذاریم .مسعود این مسئله ی ساده  را نمی دانست و با التماس کردن ، واسطه تراشیدن و به این در و آن در زدن عملا شراره را وادار می کرد که از دیدنش حالت تهوع پیدا کند.همه ی کسانی که مجبت و توجه کسی را گدایی کرده اند به خوبی با پروسه آشنا هستند. 

 

مسود مرتکب این  چهار  خطا شده بود .شاید "مثبت "بودن مسعود یا آنچه اطرافیان او به خطا مثبت بودن می پنداشتند و اینکه نتوانسته بود با معاشرت های متعدد تفاوت میان زنان را مشاهده کند ، موجب شده بود آنها را چون عناصر ، دارای ویژگی های یکسان تصور کند و خصلت های عجیب و غریبی را که از یک رابطه ی نصفه نیمه تشخیص داده بود به همه ی آنها نسبت بدهد . اما واقعیت این است که مسعود استثنا نیست و چنین پیش داوریها و تعمیم های ساده  لوحانه ای هم منحصر به روابط زن و مرد نمی شود .