تبليغاتX
آموزش دلبری

 

ایرج : اول اینکه من نمی دانم مکابیز و لئون که در احوال عمومی خود معقول آدمهایی متکلف به اخلاق هستند چرا به مسئله سکس که می رسند اینطور پرچمدار و مبلغ اصالت غلبه و فتح و طرف قوی بودن و .... می شوند!!!
حال که چنین است؛ من چند توصیه برای همه آنهایی که مشکلی مرتبط با موضوع این وبلاگ دارند از نظرگاه خود عرض می کنم. باشد که رستگار شوید!!
1) فردیت خود را نبازید.
این هیچ منافاتی با عشق حتی در اعلی درجه آن ندارد. برای اینکه دلباخته کسی باشید یا کسی دلباخته شما باشد؛ اول باید "وجود" داشته باشید. فردیت شما همان "وجود" است. بدون تفرد؛ بدون لحظات تنهایی با خود؛ شما هیچ نیستید. نه عشقی خواهید توانست نثار کنید و نه کسی هستید که دیگری بتواند عاشقتان باشد.
2) آب کم جو تشنگی آور به دست.
در پی اینکه چه کنید تا دوستتان بدارند نباشید. تا زمانی که فردیت خود را نباخته باشید؛ حتی بی اعتنایی محض از سوی همه جهان قابل تحمل است. از تنهایی نترسید. از شکست عشقی نترسید. رابطه با دیگری را یک مسابقه نبینید که باید به هرقیمت در آن پیروز شد. اگر مسابقه ای هم در کار باشد؛ حریف شما خود شما هستید. لحظه ای که عکس العمل دیگری در برابر رفتارهایتان برای شما مهم می شود؛ همان لحظه ای است که شما مسابقه را به خود باخته اید. این توصیه های لئون و مکابیز در باب خودداری از ابراز عشق مشتاقانه و .... به درد شکست خورده های مسابقه اصلی می خورد. کسانی که تحمل خود را ندارند. تحمل تنهایی را ندارند و باید به هر کلک و فریبی که شده کسی را نزد خود داشته باشند و از اینروست که تلاش می کنند دیگری را عاشق خود کنند. خود؟! کدام خود؟! وقتی مشغول کلک و حقه بازی در یک رابطه هستی دیگر "خود" را به طرف معرفی نمی کنی. آن یک شخص دیگر است که طرف شما را عاشق وپایبند ساخته. این شکست نیست؟! این سفلی درجه تحقیر خود نیست؟! پس:
اگر طرف خود را به راستی دوست می دارید؛ آزادانه و بی هیچ نگرانی از "زده شدن او"؛ "بازیچه شدن من" و ... در محبت خود شستشویش دهید. بلکه آدم شود!!! در این نیز نقش بازی نکنید. "هندبوک" محبت وجود ندارد. روش خود را در پیش گیرید. غزل خودتان را بخوانید. اگر رابطه در این مسیر متلاشی شد چه باک؟! هنوز "فردیت"تان سر جایش هست و تنهایی. رابطه عاشقانه آن است که تا هست؛ عاشقانه باشد. وقتی هم که قرار است نباشد؛ بگذار زندگی را از تو نگیرد تا یک نمایش کمدی مهوع به جای آن تحویلت دهد.
3) دوست داشتن جرم نیست. دلنازکی هم هیچ بد نیست.
وقتی انسانی هستی صاحب فردیت و برای خودت؛ خواه ناخواه مسئولیت هم داری که انسانی رفتار کنی و به گوهر فردیت احترام بگذاری. در اندیشه دیگری نیز باشید. دلنازکی به خرج دهید و سعی در آزار و لطمه زدن به انسانی دیگر که نقطه ضعفش علاقه به شما است؛ نکنید. مطلب این نیست که خود را اسیر یک رابطه کنید. خیر. مطلب این است که به هر طریق بدانید و برای طرف مقابل هم روشن کنید که تعهدات شما در این رابطه چیست. کوتاه بودن دوره یک رابطه بسیار بهتر از آن است که به دیگری زخم بزنید. شما اگر به توصیه اول من بتوانید عمل کنید؛ هرگز زخمی نخواهید شد. صریحترین شکل قطع رابطه نیز شما را آزرده نخواهد ساخت و نصیبتان از یک رابطه به پایان رسیده جز خاطره ای شاد نخواهد بود. در اندیشه دیگری نیز باشید.


مكابيز : 1) این در واقع یک از توصیه های همیشگی ما به خوانندگان وبلاگ است . اسمش را گذاشته ایم داشتن مرز . یعنی در هر شرایطی مرزهای خودمان را پاسداری کنیم . اگر همواره چنین باشد دیگر احتیاجی به تکنیک نیست .اما مسئله اینجا است که زندگی موجود دوپایی بنام آدمیزاد تراژدی حفظ این مرزها است . آدم است دیگر . ضعیف می شود . می داند که نباید بشود . می داند اما می شود . خودش را می بازد . زیر تاثیر دیگری له می شود . تبدیل به دلقک می شود . بازنده شدن شاید واقعا معنی نداشته باشد اما احساس بازنده بودن آدم را چنان خرد می کند که دیگر نمی تواند خودش باشد و به یاد خودش بیاورد که بازنده بودن بی منی است . به این ترتیب تکنیک های این وبلاگ برای طرفهای ضعیف تر است .این را لئون به صراحت در یکی از پست هایش نوشت . برای طرفهایی که تحت تاثیر باخت های گذشته یا باخت فعلی شان مدام از خودشان عدول می کنند و نمی توانند در موضعی که شما توصیه می کنید قرار بگیرند.حرف شما منطقی است اما رفتار ما همیشه تحت تاثیر منطق نیست .یک بار در جواب نامه ای نوشتم که برای کسی که از جسد می ترسد خواندن تمام متن های عالم درباره ی عدم امکان تحرک جسد موثر نیست . اما شاید تکنیک هایی ( مثل نزدیک شدن به جسد . دست زدن به آن . با لگد تکان دادنش و ...الخ ) موثر بیفتد .
2) ایرج عزیر نکته ی دوم شما دقیقا درست است . اما توجه دارید که چنین توصیه ای را فقط کسی می تواند عمل کند که واقعا احساس بازنده بودن نکند ( مسئله باختن نیست . مسئله احساس باختن است) اگر کسی چنین فکر کند و واقعا احساسش کند نیازی به تکنیک ندارد .مثل رقصیدن است . ان کس که در نهایت موزونی و زیبایی قد م بر می دارد و یک چرخش تنش شبیه موسیقی است احتیاجی به اموختن تکنیک رقص ندارد .تکنیک نوعی روش است همراه با تکرار . تکنیک دروغ است .رقص قرار است نمایش حرکات موزون آدمی باشد .اما تکنیک رقص می خواهد با تکرار آن را بعنوان حرکات خود شخص نمایش بدهد .پس آدمی که چنین نیست . آدمی که با یک دقیقه دیر کردن طرفش خودش را می بازد . شاید بتواند آنقدر (به زور) ادای بیخیالی را در بیاورد که این تکرار و بویژه عکس العمل های طرفش باعث شود واقعا بی خیال شود یا دست کم بیش از پیش خودش را نبازد.
3) چیزی جز مورد دوم و سوم ندارم که بگویم . حرف شما درست است . اما برای آدمی که در موقعیت زخم زدن قرار دارد .

توضیح اضافه : گفتن ندارد که من با نظرات شما بطور کلی موافقم . اینها استراتژی شخص من برای یک رابطه نیست .من در موقعیت فعلی ترجیح می دهم طرفم بهم خیانت کند تا سالها مغزم را مشغول کنم و برایش بازی در بیاورم . ولی شما این وبلاگ را کالایی ببینید برای کسانی که چنین چیزی را ترجیح نمی دهند .توصیه ی من به خوانندگان این است که اگر حرفهای شما را قبول دارند و می توانند چنین باشند که شما می گویید مطلقا در رابطه هایشان به اجرای تکنیک دست نزنند .


لئون : از آنجا كه توضيحات مكابيز را كامل مي‌دانم از خير پاسخ تكراري دادن به بند بند نوشته شما مي‌گذرم و در عوض سعي مي‌كنم نكته‌اي را كه بارها در حاشيه (تكنيك‌ها و نامه‌ها) طرحش كرده‌ايم، كمي روشن كنم: مخاطبان اين وبلاگ شكست‌خوردگان عشقي و يا طرف‌هاي ضعيف رابطه هستند كه مي‌خواهند پيروز و قوي باشند!
به نظر من رابطه عاشقانه متعادل افسانه است. زيبا و رويايي است اما وجود ندارد. عشق در رابطه‌ي ميان زن و مرد هميشه به صورت ناعادلانه‌اي تقسيم مي‌شود. شصت به چهل، هفتاد به سي و الخ. آن كسي كه سهم بيشتري دارد طرف ضعيف رابطه است. او هرچقدر كه در عشقش جلو‌تر مي‌رود، آن را ابراز مي‌كند و آن را طلب مي‌كند و... ضعيف‌تر مي‌شود. سهم طرف قوي را با از بين بردن انگيزه فتح، مال خود مي‌كند و او را قوي‌تر و خود را ضعيف‌تر مي‌سازد.
 طرف ضعيف با معشوقش همان رفتاري را در پيش مي‌گيرد كه در شرايط معمولي با آدم‌هاي معمولي بايد انجام دهد. روزي ده بار دلش براي طرفش تنگ مي‌شود و طبيعتا سراغي از او مي‌گيرد، واقعا او را دوست دارد و به طور طبيعي آن را ابراز مي‌كند. طرفش هم البته به طور طبيعي حالش از او به هم مي‌خورد و تركش مي‌كند!
طرف ضعيف كسي است كه به شرايط نامعمول و بيمارگونه‌اش پي نمي‌برد. نمي‌داند (يا نمي‌پذيرد) كه براي خلاصي از شر بعضي بيماري‌ها (از جمله عشق) پرهيز لازم است! خوردن غذاهاي چرب و كشيدن سيگار البته مي‌تواند خوب و لذت بخش باشد اما نه در شرايط سرماخوردگي و عفونت شديد و گلو درد و... ما به مخاطبان‌مان مي‌گوييم براي بهبودي سريع (تغيير موقعيت از ضعيف به قوي) اين پرهيزها لازم است.  البته شخصا گاهي اوقات پرهيز و درمان را سخت‌تر از تحمل بيماري مي‌دانم. خدا و مكابيز گواه هستند كه دوره‌هاي سرماخوردگي‌ام به اندازه چهار پنج تا سرطان طول دارند. آن هم نه به خاطر اينكه نمي‌دانم در اين شرايط نبايد سيگار كشيد. يكجور انتخاب است: سيگار و سرماخوردگي را حفظ كن يا پرهيز كن و خوب شو و از زندگي لذت ببر. اين وبلاگ  انتخاب كساني است كه روش دوم را برگزيده‌اند.