تبليغاتX
آموزش دلبری

اطلاعيه كدئين !!!

ــ  چند نفر از مخاطبان اين وبلاگ در كامنت هایي (+) مطلعمان كردند كه كلوپي با نام آيين دلبري (+) راه‌اندازي شده كه در حدود هشتصد نفر عضو دارد و از قضا گردانندگان آن كلوپ هم دو مرد هستند كه بي‌رودربايستي يكجورهايي خودشان را لئون و مكابيز جازده‌اند. در بخش مقالات اين كلوپ تعدادي از پست‌هاي اين وبلاگ عينا كپي و با نام گردانندگان آن كلوپ (و آدرس پروفايل آنها!) منتشر شده است!!!
اولا ما (لئون و مكابيز) در جايگاه نویسندگان اين وبلاگ اعلام مي‌كنيم كه وبلاگ كدئين يا آيين دلبري و يا همان آموزش دلبري (!) هيچ ارتباطي با آن كلوپ كذايي ندارد. دوما گله و شكايتي از چنين كار عجيبي نداريم؛ فقط به زنان و دختران عزيز اعلام مي‌‌كنيم كه كليه حقوق مربوط به توركردن شما به طور انحصاري در اختيار نويسندگان اين وبلاگ است و كدئين هيچ شعبه‌اي اعم از باشگاه و دكه و زير‌پله‌اي و كلوپ و از اينجور قضايا ندارد! سوما هم ندارد.

ــ  از زمان راه‌اندازي وبلاگ كدئين بسياري از دوستان در وبلاگشان به اينجا لينك داده‌اند كه متاسفانه يا ما بي‌خبر بوديم و يا به دليل فقدان انرژي، در لينك دادن به وبلاگ آنها تعلل كرده‌ايم. اگر لينك وبلاگتان را در بخش نظرات همين پست بگذاريد در اسرع وقت بخش پيوندهاي كدئين را تكميل مي‌كنيم.

ــ  عزيزان! ما واقعا به خاطر اين تاخير نسبتا طولاني نادم و پشيمانيم! اگر خدا كمك كند؛ بي‌حرف پيش؛ به حق همين شبهاي عزيز، از اين به بعد اين وبلاگ منظم‌تر و با سرعت بيشتري به روز خواهد شد. پيش خدا هيچ كاري ندارد.

ــ  تقارن عيدسعيد فطر و يك‌سالگي وبلاگ كدئين هم مسئله كوچكي نيست ها! هر دو عيد باستاني را به صورت مجزا به تمام مسلمانان و شارلاتان‌هاي عزيزي كه در پي زجركش كردن پارتنرهايشان هستند  تبريك عرض مي‌نماييم.


 در این پست به نامه های خانم باران، خانم الهه، خانم اف، خانم بی نام، خانم گنجشک تنها، آقای قلی، خانم سارا، آقای رضا، خانم مریم، خانم ندا، خانم سریرا، خانم آیسن، خانم شیما، خانم گلنار، خانم کلافه،  خانم طناز، آقای تک برگ، آقای آلفرد، خانم سارا، خانم شادی، خانم کیانا، آقای سامان، آقای مهندس و آقای همایون پاسخ می دهیم.

خانم باران: سلام دوست عزيز نمي دونم ميلم بهت مي رسه يا نه نمي دونم اين نامه رو مي خوني يا نه نمي دونم بهم جواب مي دي يانه ولي ميخواهم درد دل کنم .الان 27 سالم است روزي که باهش دوست شدم 22 سالم بود 8 خرداد 80 بود خيلي مسخره شروع شد بارها شکت عاطفي داشتم ولي بچه بودم زياد توجهي نميکردم فراموش شد همه چي از پارک شروع شد به من و مژگان شماره دادن من قصد عشق و عاشقي نداشتم تصميم داشتم ديگه اگر کاري هم ميکنم براي وابستگي نباشه ولي شد خيلي بهم اصرار کرد اول زير بار نرفتم دانشجوي کامپيوتر بود من ديپلم بودم من از اول همه چيز رو بهش گفتم دروغ تو کارم نبود نمي دونم چرا يکدفعه عاشق شدم اونم از چه نوعي ديوانه شدم ديگه هيچ پرده اي ميان ما نبود هرکاري که تو فکرت بگنجه کرديم فقط براي اينکه بهش بفهمونم که دوستش دارم هنوز رابطه شدت نگرفته بود که خواست ترکم کنه به التماس نگرش داشتم مدتها گذشت حاظر بودم روش قسم بخورم که به غير از من با کسي نيست ولي شروع شد فهميدم که ارتباط داره با کساي ديگه نمي دونم چرا تک تک ارتباطاتش رو مي فهميدم با هر دختري که دوست شد فهميدم گريه فحش ناسزا حرفهاي رکيک به دهنم باز شد پردها از ميان رفت و همچنان روز به روز عشقم زياد و زياد تر شد و اون روز به روز از من دورتر الان ديگه دختر بازي رو گذاشته کنار الان مي دونم که فقط من هستم و اون ولي ديگه منو دوست نداره نمي تونه از من متنفر است اگر الان هم مونده ديگه فقط ترحم است بهم ميگه حاظر است که تا صد سال ديگه باهم باشيم ولي فقط دوست ميگه از ازدواج متنفر است حاظر ساليان دراز با من باشه ولي با من زندگي نکنه ميگه من دريده ام ميگه بد دهنم ميگه من ديپلمم ميگه من من ترحم نگه اش داشته همه اينا رو ميگه ولي نميگه که کي منو وادار کرد که اينطور بشم نميگه که کي منو ديونه کرد خودش مي دونه که آدم بدي است ولي منو هم بد مي دونه بخدا من ادم بدي نبودم نيستم من ازش عشق مي خواهم نمي تونم ترکش کنم ديوانه شدم شايد باورت نشه هر شب با گريه ميخوابم ديگه از اين وضعيت خسته شدم مگه من چي کم دارم که منو دوست نداره .چکار کنم که عاشقم بشه نمي دونم فکر خودکشي تو ذهنم افتاده ولي نه بخاطر اون بخاطر اينکه اينقدر خرد شدم اينقدر حرفهاي ناجور خوردم نمي تونم ترکش کنم . مي دونم اونم داره عذاب مي کشه اونم منو دوست نداره زور نيست مي دونم ولي من چي منم عذاب ميکشم من چکار کنم ديگه خسته شدم نمي دونم چکار کنم الان که دارم اين ميل رو ميزنم اشکام داره مثل بارون بهاري مياد توروخدا کمکم کن بگو من چکار کنم؟

لئون: تكنيك و اين جور قرتي‌بازي‌ها به كار شما نمي‌آيد. از نصيحت پيرمردانه هم برايتان آبي گرم نمي‌شود. شما خودتان را درگير رابطه‌اي كرده‌ايد كه برايم بسيار آشناست. من و مكابيز دوست مشتركي داريم كه او هم دقيقا چنين رفتارهايي را با دوست‌دخترش دارد. تحقيرش مي‌كند، لجن مالش مي‌كند، به كثافت مي‌كشدش اما دخترك همچنان برايش دم ميجنباند. آنها هم تقريبا رابطه‌شان به اندازه شما كش و قوس داشته و حتي تا جايي پيش رفته كه اين دوست ما دخترك را واسطه مي‌كند تا برايش دخترهاي ديگري پيدا كند و شگفتا که دخترک همچنان بیچاره ی این رفیق ماست... آخرين باري كه اين آقا را ديديم فكر كرديم اگر همين دختري كه اينطور پست و بي‌ارزش شده يكدفعه بي‌خبر غيبش بزند اين رفيق ما چه مي‌كند؟ خودش مي‌گفت «از خدامه» اما خودش كه نمي‌فهميد. اینها را گفتم تا بگویم زیاد از این موقعیتی که هستید مطمئن نباشید. همین جایگاه پست شما در رابطه هم دوامی نخواهد داشت و شاید کار شما هم به دختر جور كردن براي اين آقا برسد و یا کاری مشابه و در همین حد حقیرانه! البته از شما توقع ندارم در اين حال اين حرفها را متوجه شويد ولی به طور کلی توصیه میکنم به جای تکنیک و این اداها کل این رابطه را فراموش کنید. میدانم برایتان امکان ندارد و شما هرگز این کار را انجام نمیدهید اما بهترین توصیه همین است. توجه کنید که این ترک اصلا تکنیکی برای جذب دوست پسرتان نیست... برفرض هم که با رفتن شما به سراغتان بیاید. تهش كه چي؟ وقتي همه مرزهای شما فتح شده، وقتي براي او رو شده‌ايد برفرض هم كه اين رابطه جان بگيرد. چه ارزشي دارد؟ شما با سرعت به جایگاه فعلی تان پرتاب خواهید شد.

مکابیز:  چیز خاصی نمی توانم به حرف لئون اضافه کنم.من هم گمان می کنم شما به روز دوست دختر دوست ما  خواهید افتاد. نمی دانم چه باید بکنید . اگر همتی و روحیه ای برایتان مانده جمعش کنید و طرف را بگذارید کنار . احتمال اینکه خودش بیاید سراغتان زیاد است . ترحم و این حرفها را باور نکنید . خود او  از تصور زندگی کردن در دنیایی که یک نفر برای به لجن کشیده شدن در کنارش نباشد می ترسد که علی رغم انزجا( و نه نفرت) از شما با شما مانده . به احتمال زیاد بعد از چند ماه سراغتان خواهد آمد . اما ابدا باور نکنید که وضع شما در آن صورت فرقی خواهد کرد . او می آید تا دوباره همان کسی را که برای به لحن کشیده شدن لازم دارد بدست بیاورد.نقش شما عوض نخواهد شد . یک نکته هم که عمومیت دارد اضافه می کنم . وقتی پسرها می گویند من از ازدواج خوشم نمی آید . صدی نود و هشت منظورشان این است که "من از ازدواج با تو خوشم نمی آید "


خانم الهه: من الهه 21 ساله هستم.سيگار ميکشم.مشروب ميخورم.آزادي کامل در روابط بيرون از خونه دارم.و رابطه اي عالي با پدر و مادرم نزديکتر از دوست. يک دوستي 2-3ساله بي ثمر داشتم.البته اگر پدرم مخالفت نميکرد به ازدواج ختم ميشد.اخلاقم يه طوريه که با همه صميمي ميشم.و اين از ديد خيلي ها خوب نيست.
و اما مشکل من: با يک پسري 8 ماهه که آشنا شدم.در طول اين 8 ماه بار ها خواستم از هم جدا
بشيم اما نذاشته. به شدت کنترلم ميکنه.از چک کردن موبايل وپرينت تلفن وبيرون رفتن و ...
اجازه ندارم حتي يک روز با دوستام بيرون برم.يا با دختري دوست باشم.به اينترنت رفتنم و حتي رابطه خوبم با پدرم حسودي ميکنه.در واقع شديدا منو محدود کرده.پول هم خرج نميکنه.واسه کوچکترين موضوعي بهونه گيري ميکنه.و موضوع رو کش ميده حتي تا يکي دو هفته.اعصابم رو به شدت خرد ميکنه.تا جايي که قرص اعصاب مصرف ميکنم.دچار لرزش دست و لمس شدن صورت و بدن شدم.موقع
دعوا تهديد ميکنه.خونه فاميل هايم هم حتي نمي تونم بمونم.مياد برم ميگردونه.واسه ازدواج از خونوادش مي ترسه.ولي زندگي با اين آدم به نظر من برابره با سلول انفرادي.ميگه کسي تو رو نبينه.به کسي نگاه نکن.هميشه هم ميگه تو نميفهمي .تو اشتباه ميکني.تو غلط مي کني.هيچ بهانه اي هم نميتونم
بتراشم مثل اين که نامزد کردم و ...يه زماني هم کلي گريه ميکرد واسم.زماني که بحث ازدواج رو مطرح کرد کلي باهاش مخالفت کردم .اگه يک روز جواب تلفنش رو ندم کلي دعوا راه ميندازه.يعني من هيچ اختياري از خودم ندارم.در ضمن روز و ماه تولدمون هم يکيه.دوسال از من بزرگتره.کلي جاها هم با هم تفاهم داريم.اگه یه زمانی خرفی حتی به دروغ از کس دیگه ای به میون بیارم حتی به کتک کاری منجر میشه.هر روز باید بیاد و منو ببینه .از 1-2 ساعت گرفته تا حتی 8-9 ساعت.اما مدتیه که این من هم اين نظر رو دارم که ممکن هست شرايط بهتري پيدا کنم.دلم ميخواد يه رابطه جديد شروع کنم.دلم ميخواد آزاد باشم.چون در واقع هيچ تعهدي ندارم.هر چه قدر میگم این رابطه تا کی میخواد ادامه پیدا کنه میگه تو منو احمق فرض کردی منو به بازی گرفتی من 8 ماه با تو بودم این چی میشه پس؟نمي تونم از دستش خلاص بشم.هر
راهي رو بگين امتحان کردم.تقريبا تمام تکنيک هاي اين وبلاگ رو.سکس هم داشتم باهاش.ميترسم يه بلايي سرم بياره.چي کار بايد بکنم؟
ميتونم حساب ازدواج باز کنم روش؟البته واقعا دلم ميخواد ترکش کنم.از نظر ظاهر هم من سرتر هستم.دوسش داشتم اما اين کارهاش باعث شده اين حس کلا از بين بره. و تنفر جايگزين بشه.اگه برم سره کار بايد بياد محل کارم رو ببينه.و اونجا بگه که ما نامزديم.و آخر کار کلي آبروريزي ميشه.به نظر شما
من مقصرم؟چه جوري به اين رابطه پايان بدم؟و يک چيز مهم اين که از سکس باهاش بسيار لذت ميبرم و تا آخر عمرم فکر نکنم کسي باشه که اين قدر از سکس باهاش لذت ببرم.به نظر شما تا کی میخواد به آزار و اذیت من ادامه بده؟یه سوال دیگه.آیا سیگار کشیدن زن بده؟
پي نوشت:وسع مالي براي تهيه اسلحه ندارم.
 

لئون: دوست پسر شما رفتار طبيعي يك عاشق را دارد. هر عاشقي ميخواهد معشوقش را به اين صورت كنترل كند و بچپاندش توي دخمه‌اي كه فقط خودش بتواند او را ببيند. حالا دوست پسر شما كه انگار مشنگ است، اما من آدم حسابي هايي را هم سراغ دارم كه دلشان ميخواهد چنين رفتاري را با معشوقشان داشته باشند... اما به ندرت چنين افكاري را عملي مي‌كنند. به يك نكته‌اي توجه كنيد: «فاصله بين يك خواسته تا عمل به آن.» چه تعداد از مردهاي دنيا از بچه‌هاي نابالغ ـ حتي براي سكس ـ خوششان مي‌آيد؟ و چه تعداد از آنها واقعا بچه‌ها را به رخت‌خواب مي‌برند؟
از بچه‌ها مثال زدم چون شما هم در اين رابطه نقش يك آدم عاقل و بالغ را نداشته‌ايد و دقيقه مثل بچه‌ها و يا نه... مثل يك تكه گوشت بي‌عصب عمل كرده‌ايد. وگرنه چطور كسي (هرکسی) مي‌تواند شما را به این شکل كنترل كند؟
خلاص شدن از او تكنيك نميخواهد عزيز جان. تكنيك ـ همانطور كه عرض كردم ـ براي مواقعي است كه ما نمي‌خواهيم طرفمان از جدايي آسيبي ببيند. نه براي دوست پسر خل و چل شما. اولين قدم اعلام جدايي به اوست و اگر باز مزاحم شد در مرحله بعدي يا از خانواده‌تان كمك بگيريد و يا از پليس. البته بايد توجه كنيد كه هيچ اميدي به بازگشت برايش باقي نگذاريد.
يك حرف خنده داري هم پرانده‌ايد: «تا آخر عمرم فکر نکنم کسي باشه که اين قدر از سکس باهاش لذت ببرم.» در بيست و يك سالگي به اين نتيجه درخشان رسيده‌ايد؟!!!
در مورد سيگار كشيدن زنها هم موضوع به خود آنها مربوط ميشود اما شخصا در بعضي اماكن عمومي حاضر نمي‌شوم يك زن سيگار به دست را همراهي كنم. مخصوصا كافي‌شاپ!

 



 
خانم اف: من دختری 28 ساله هستم .فروردین 84 یکی از همکاران متاهل من (ف)که خیلی هم خوش صحبت هم بود خیلی به من ابراز ارادت میکرد تااینکه تیر ماه مغز من را شستشو داد . من هم بدم نمی اومد باهاش کمی آشنا بشم. تا وقتی بخودم اومدم دیدم اون خیلی جدی گرفته وبه همه کارمن کارداره و من کشیدم کنار تا اینکه گفت من میخوام ازهمسرم جداشم و قصد ازدوارج دارم . اونقدر خوب حرف میزد که من هم 6 ماه بهش فرصت دادم . و با هم ارتیاط هم داشتیم و اون خودش رو شوهر من میدونست. تا اینکه اسفند یکی زنگ زد خونه ما و گفته بود که از همکارام هست و قضیه ما رو برای مامان و بابام تعریف کرده بود . من هم راستش رو به مامانم گفتم . برای اون قضیه رو گفتم و گفتم که باید تکلیف من رو روشن کنه. گفت فرصت بده .من هم گفتم نمیشه و دعوامون  شد و من دیگه جوابشو ندادم واون مرتب به دوست من زنگ میزد و آه وناله میکرد و میخواست که با من حرف بزنه هزارباراومد درخونمون . 2 ماه بعد من گول خوردم و تاآخر خرداد بهش وقت دادم . بعدها سر یک موضوعی بحثمون شد(البته اون همیشه ناز منو میکشید ) و یک هفته با هم سرد بودیم که دیدم عوض شده و وقتی ازش خواستم واضح بگه چی شده گفت آخرخرداده و من نتونستم کاری بکنم . تو هم  بهتر فکرکنی عاقبت نداره و
pسرم(6 سالش بود) خیلی غرصه میخوره ........ من نذاشتم حرفهاشو ادامه بده و خیلی عصبی ازش جدا شدم ولی اون دائم میگفت ادامه داره. خلاصه تموم شد و راحت شدم چون من همیشه ازش میخواستم بی خیال بشه حالاخودش خواسته بود. تا اونجا 10 روز بعدکه رییس من منو خواستو گفت که من چرابا ف ارتباط داشتم (که به ایشان هم مافوق ف اطلاع داده بود ) و فکرمیکرد من دختر ...
هر چی با ف (که سمت بالایی داشت همرده و همکار ریسم بود ) تماس گرفتم جواب منو نداد  مسیج زدم با من تماس بگیرولی نگرفت که ببینم چه کنم و چی بگم از کجا فهمیدن  . من هم راستشو به ریسم گفتم . من تو این 3 ماه که گذشته همش فکر میکنم چی شده بود که اون یهو رابطه ای که براش جون میداد رو تموم کرد . از تموم شدنش نا راحت نیستم  . نمیدونم دلم میخواد بهش بگم همه تو شرکت فهمیدن ولی احساس خوبی ندارم که باهاش تماس بگیرم . البته رئیسم هم گفته که به کسی نگم ماجرا رو به ایشون گفتم . من دارم دیونه میشم چه کنم؟؟؟؟؟

 

مکابیز : خوب خیلی طبیعی است . برای اغلب مردهای زن دار (با اقلیت بسیار کم) تست کردن همتختخوابی با یک زن دیگر بسیار لذت بخش است .او هم از زبانش برای رسیدن به مقصود استفاده کرده ( هر  جانوری ابزاری دارد برای راه انداختن کارهایش .یکی شاخ دارد یکی سم یکی تیغ یک بوی گند . این جانوری هم که اسمش ادم است از زبان برای راه انداختن کارهایش استفاده می کند)بنابراین اصولا عشقی بوجود نیامده که شما از به پایان رسیدنش متعجب باشید . او برای خوابیدن با شما مقداری انرژی مصرف کرده . به هدفش رسیده . بعد احساس کرده هزینه ی این رابطه بیشتر از منفعتش است . تمامش کرده .حالا شما اگر می توانید کارتان را عوض کنید .در آن محیط نباشید .اگر هم نه مطلقا با او به هیچ دلیلی تماس نگیرید . اینکه شما می خواهید به او زنگ بزنید و از او بپرسید لو دادن قضیه از کجا آب می خورد چه معنی دارد ؟ خوب فکر کنید. دارید به این بهانه خودتان را به او متصل نگه می دارید . شما نتوانسته اید به آن سادگی که گفته اید قضیه را پایان یافته تلقی کنید.ابدا تلاش نکنید کسی را قانع کنید . درباره اش با همکارانتان حرف نزنید . توضیح ندهید . بد نگویید و جوابیه صادر نکنید .  احتمال دارد بعد از مدتی با شما تماس بگیرد . پشیمان و گریان . خیلی هم نازتان را بکشد . ولی خوب اگر شما هنوز نفهمیده باشید این شاخ و تیغ او است و باز هم  آن را جدی بگیرید بهتر است از خانه بیرون نروید . برایتان خطرناک است .

 



 
خانم بي‌نام: 21سالمه واسه كنكور ميخونم درسم خيلي خوبه برا دندانپزشكي مي خونم برا همين 2ساله كه انتخاب رشته نمي كنم .اصلا هدفم عشق و عاشقي نبوده( ولي امسال بعد از فوت مادرم يك خلا عاطفي شديد رو تو زندگيم حس كردم )واسه تغيير روحيه يك ماه رفتم تهران خونه خواهرم البته نا گفته نماند كه بنده همچون دختر چشم و گوش بسته اي نيستم تجربه دو سه تا دوست پسروتو سن 17-19داشتم تجربه هاي خوبي بوده توي دوتاشونم طرف قوي من بودم .تهران كه بودم يكي از پسراي فاميل خواهرم اينا به اسم ارمان مرتب اونجا رفت و امد داشت .واسم دردو دل مي كرد اخه يك شكست عشقي داشته 7ماه از تموم شدن رابطشون ميگذشت ازسختياش مي گفت و غيره حتي گاهي گريه هم ميكرد قبلا_يك سال پيش?_ ازخوبياي رابطش ميگفت .پسربدي نيست اهل دختر بازي نيست ميگفت بدش مياد همش اين واون بيان تو زندگيش خلاصه اينكه ايشون بعد از يك ماه از من خواستگاري كرد خدائيش من اصلا به ارمان فكر نكرده بودم حتي براي يك لحظه.خيلي شوكه ?شدم.ولي اصلا نمي دونم چرا بدون هيچ فكر ومكثي قبول كردم ?البته خودم الان فكر مي كنم كه به خاطر شرايط بد روحيم بود.اوضاع خيلي خوب پيش ميرفت همه چيز عالي بود تنها سختي اين وسط دوريمون بود .من به توصيه سايت شما به تماسام باهاش نظم داده بودم به طوري كه اگر يك روز زنگ نمي زدم يا دير زنگ ميزدم زنگ ميزد نگران وحتي يكي دو بار از شدت نگراني گريه هم ميكرد. ميگفت چون موقعيتش جور نيست واسه ازدواج فعلا موضوع علني نشه البته خانواده اون وخواهراي من ميدونستن و به خاطر شناختي كه از اون وخانوادش? داشتن چندان مخالفتي نميكردن ولي خوب همش صحبت سر اين بود كه انيس تو لياقتت بيش از ايناست وارمان هنوز بچه است (دو سال از من بزرگتره ) يه بار هم اومد شهرمون خوب بود.فقط يه روز اومد برا ديدار ورفت . يه بار خواستم همه چيو تموم كنم داغون شد ريخت به هم همش ناراحت كه نمي تونم فراموشت كنم دوست دارم تو انتخاب عقل مني نه احساس خلاصه من هم بي خيال شدم .مرتب تاكيد وسعي فراووني داشت كه من باورش كنم و بهش اعتماد مطلق داشته باشم نمي دونم تا به خودم اومدم ديدم ديوونشم واقعا دوسش داشتم ولي به زبون نمي اووردم شايد از رفتارم چيزائي فهميده باشه.همه چيز عادي بود تا اينكه برا من يه خواستگار اومد . يه دكتر داروسازبا موقعيت بسيار عالي .برا من اصلا مهم نبود اخه من ارمان رو دوست داشتم و به هيچ كس ديگه هم فكر نمي كردم .وقتي موضوع رو متوجه شد كلي اصرار كه اصلا به من فكر نكن من نمي تونم زندگي خوبي برات بسازم واز اين حرفا ولي خوب موضوع به اينجا ختم شد كه ايشون از من قول گرفتن اگه يه كيس مناسب براي من اومد و من دوسش داشتم بايد بروم .من هم به ظاهر قبول كردم .ولي از اون شب به بعد رفتارش به كلي عوض شد هر موقع كه زنگ ميزدم مثل قبل نبود انگار كه به زور باهام صحبت ميكرد حس مي كردم حوصلمو نداره .قرار بود من براي يه كاري برم تهران چند روز قبل از رفتنم باهاش تماس نگرفتم .وقتي ديدمش دعوا كه چرا زنگ نزدي؟چت شده؟چي شده و از اين حرفها منم گفتم كه به خاطر رفتار خودت بوده .چند باري با هم رفتيم بيرون ولي اون?گرمي ?هميشگيرو نداشت .يه جوري بود.يكي دو بار ازم پرسيد كه اگه الان بخواهيم جداشيم اذيت مي شي من هم نمي دونم چرا از سر غرور گفتم نه- من هميشه به جدائي فكر كردم . تا اينكه دو شب بعدش دوباره بحث جدائي روپيش كشيد و وقتي پرسيدم چرا؟كلي عذر خواهي كه نمي تونم ادامه بدم ...پرسيدم پاي كس ديگه اي وسطه؟گفت اره ببخش نتونستم دوريتو تحمل كنم ولي اصلا دوسش ندارم نمي دونم چي شد كه پيش اومد منم تو اين مدت بلند بلند گريه مي كردم .حلقه اي رو كه واسم خريده بود به طرفش پرت كردم زد زير گريه و التماس كه كمكم كن تا همون ارمان قبلي باشم (البته گاهي از همون اول مي گفت كه مثل سيب زميني شده و نمي تونه تو ابراز عشقش مثل رابطه قبليش باشه ) بعد از كلي خواهش قبول كردم شب خيلي فكر كردم صبح رفتم كه باهاش درست صحبت كنم گفت كه دروغ گفته وكسي تو زندگيش نيست من باورم نشد وقتي ازش پرسيدم تكليف چيه گفت اگر ناراحت نمي شي:ببخشيد و خداحافظ .ديوونه شده بودم نمي تونستم فكرشو بكنم كلي وسط خيابون داد زدم اون چيزي نمي گفت فقط مي گفت حق با توست منو ببخش هر چي هم كه مي گفتم برو تنهام بذار مي گفت نه نگرانتم بالاخره رفتم خونه ديوونه شده بودم نه رو زمين بودم نه تو هوا .تا عصر چند بار زنگ زد از خواهرم احوالمو پرسيد.وقتي اومدم شهرمون? باهام تماس گرفت كه من دروغ گفتم و همه اين مدت داشتم فيلم بازي مي كردم چون مي خواستم جدائيمون برا خانواده هامون طبيعي جلوه كنه اخه من الان به خاطر موقعيتم خيلي تحت فشارم .دو سه روزي گذشت و بد نبود ولي مثل گذشته نبود.همش بين صحبتاش مي پرسيد:مي خواي ?يه استراحتي بكنيم براي مدتي حس ميكنم انيس تو خسته اي و منم مي گفتم خسته نيستم .راستي يادم رفت بگم كه از قبل زمزمه هائي بود كه ارمان بايد برا تحصيل بره خارج .قبلا مي گفت نميرم به خاطر تو چون طاقت دوري ندارم ومي ترسم تو اين مدت تورو از دست بدم .خلاصه اينكه گفت مي خوام برم و تو پاي من صبر نكن انيس . ?ولي من پاي تو صبر مي كنم .اگه بري تو چيزيرو از دست ندادي ولي من تو رو از دست ميدم .بالاخره قرار شد استراحت بديم منم قبول كردم ولي گفت من ميام نه به اين زودي ولي جائي براي ?برگشتم بذار.دو هفته گذشت تو اين مدت يكي دو بار برام اف ميذاشت خيلي كوتاه وسرد. بعد من طاقت نيووردم بهش زنگ زدم كه اگر كس ديگه اي رو دوست داري? بگو من ميرم .گفت نه .(يه جورائي حس مي كنم واقعا راست گفته وكسي تو زندگيش نيست و اون حرف رو براي ?دل كندن من گفته بود ولي نمي دونم چرا مي خواد من رو از خودش دور كنه ؟).خلاصه اينكه تو اين مدت نگرانمم بود حتي براي كنكورم زنگ زد گفت مي خوام بيام كه روحيت بهتر شه.اجازه ندادم .از بعد از?اون موضوع يكي دو بار اف گذاشت وهمش توي افاش تاكيد داشت كه تو يكي از دوستاي خوبمي كه فراموشت نميكنم .(فقط دوست) براي اخرين بار باهاش تماس گرفتم وازش پرسيدم چرا اين كارارو ميكنه واذيتم ميكنه ؟ عصباني شد و گوشيرو روم قطع كرد و الان يك ماهه با اينكه با عصبانيت ازهم جدا شديم اصلا ازش خبر ندارم حتي برام اف هم نذاشته .مي دونم با بعضي رفتارام خودم رو له كردم ولي خواهش ميكنم راهنمائيم كنيد.دليل اين رفتاراي ارمان چيه ؟من چه كار كنم؟ايا ميتونم برا خوب شدن اوضاع كاري بكنم؟چه كار؟ايا اصلا من به بازگشت ارمان اميدوار باشم؟اون بر مي گرده يا من فراموشش كنم ؟؟؟؟؟??خواهش مي كنم هر?چه سريع تر جوابم رو بدين ممنونم .

 

لئون: من نمی‌توانم با اطمینان بگویم که رابطه شما تمام شده. اما چیزی که واضح است: رابطه‌ای که اینقدر کش و واکش داشته باشد و بدتر از همه پای خانواده و کس و کار دو طرف وسط باشد به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. یعنی این رابطه دیگر رابطه آزاد بشو نیست. تنها راه به سرانجام رسیدن چنین رابطه‌ای ازدواج است... اما با توصیفاتی که از این آقا کرده‌اید من بعید میدانم. مخصوصا اینکه از همان اول پای ازدواج را وسط کشیده. این روش ناجوانمردانه‌ایست اما متاسفانه جواب می‌دهد.

 



 
خانم گنجشك تنها: من  دختری  25  ساله  هستم  که  3  سال  پیش  از  طریق  چت  با  کسی  آشنا  شدم.(3  سال  از  خودم  بزرگتر)ارتباطمون  فقط  در  حد  آف  گذاشتن  و  ای میل  فرستادن  بود. تا  اینکه  عید  پارسال    برای  اولین  بار  عکسمو  دید  (از  دو  شهر  مختلف  بودیم و  امکان  ملاقات  حضوری  نداشتیم.) و  از  اون  روز  شروع  کرد  به  ابراز  علاقه  کردن. 3  ماه  بعد  شماره  موبایلشو  داد  و  اصرار  به  برقراری  ارتباط  کرد. خلاصه  با  هم  دوست  شدیم.  ارتباطمون  8  ماه  طول  کشید. در  تمام  این  8  ماه  مثل  یک  عاشق  دیوانه  رفتار  می کرد  و  می گفت  انتخاب  خودشو  برای  ازدواج  کرده و  من  همون  کسی  هستم  که  همیشه  دنبالش  میگشته. البته  قبلا  توی  دانشگاه  عاشق  یکی  دیگه  شده  بود ولی   به  خاطر  مخالفت  خانواده  دختره نتونسته  بود  باهاش  ازدواج   کنه و  همیشه  به  من  می گفت  فکر  نمیکرده  بتونه  دوباره  عاشق  کسی  دیگه  بشه.
تو  این  مدت  8  ماه  خیلی  ثابت  قدم  پیش  می اومد  و  از  من  هم  میخواست  قول  بدم  که  فقط  با  اون ازدواج  میکنم ولی  من  بهش  میگفتم  نمیتونم  به  کسی  که  حتی  یکبار  هم  از  نزدیک  ندیدمش  قولی  بدم.
ارتباطمون  فقط  در  حد  صحبت  تلفنی  بود  و  کم  کم به  جایی  رسیده  بود  که  از  این  طریق  خودشو  ارضا  میکرد.(یه  جور  سکس  تلفنی  و  اس  ام  اسی !(
البته  گاهی  وقتها  بدون  رضایت  از  طرف  من  بود . بیشتر  به  خاطر  اون  قبول  می کردم.   من  دانشجوی  یک  شهر  دیگه  بودم  و  تو  تعطیلات  عید  "م" به  من  گفت  که  بعد  از  تعطیلات  میاد  اونجا  تا  با  هم  سکس  داشته  باشیم. من  قبول  نکردم  چون  میترسیدم  بکارتمو  از  بین  ببره  و  بعدش  هم  بی  خیال  همه  چیز  بشه. و  این  مساله  باعث  شد کمی  بحثمون  بشه. البته  هنوز  به  من ابراز  علاقه  می کرد.
تا  اینکه  تعطیلات  تموم  شد و من  رفتم  دانشگاه.  ولی   "م"  دیگه  هیچ  خبری  ازم  نمی گرفت. سرد  شده  بود. و این  تغییر  رفتارش  کاملا   ناگهانی  صورت  گرفته بود. تازه  اون  موقع  بود  که  فهمیدم  چقدر  دوستش دارم و نمیتونم  بدون  اون  زندگی  کنم. تا  اون  موقع  من  طرف  قوی  بودم ولی  یهو  تبدیل  شدم  به  طرف  ضعیف  رابطه.  زندگیم  کاملا  به هم  ریخته  بود. اونم  فقط  میگفت  بهم  فرصت  بده. نمیدونم  چه  اتفاقی  افتاده، افسرده  شدم، و  از  این  حرفها.
تا  اینکه  یک  روز  دیدم  یک  نفر  با  آی دی  دخترونه  برام  آف  گذاشته  که  پاتو  از  زندگی من  و "م"  بکش  بیرون و  چند  تا  فحش  خواهر  مادری. من   فوری  زنگ  زدم  به "م"   چون  کسی  از  ارتباطمون   خبر نداشت  و مطمئن بودم  آی دی  منو  "م"  به  اون  دختره  داده.
بهش  زنگ  زدم  ولی  انکار  کرد  و  خیلی  بی  ادبانه   جوابمو  داد  که  اصلا  سابقه  نداشت. اون  روز  همه  چیز  تموم  شد. دیگه  نه  من  خبری  ازش  گرفتم  و  نه  اون.
اما  حالا  احساس  گناه  میکنم. فکر  میکنم  چیزی  که باعث  شد  از  دستش  بدم  خودم  بودم. شاید  باید  پیشنهاد  سکس  رو  قبول  می کردم. اینم  بگم  که  اون  خیلی  با  معیارهای ذهنی  من  نزدیک  بود. احساس  میکنم  دیگه  نمیتونم  کسی  مثل  اون رو  پیدا  کنم.
خیلی  دوست دارم  دوباره  باهاش  ارتباط  داشته  باشم  ولی  آدم  مغروری  هستم  و  نمیخوام   خودمو  کوچیک  کنم.  شما  بگید  چیکار  کنم؟؟؟
ببخشید  طولانی  شد  ولی  منتظرم  جوابمو  بدید.
با  تشکر
راستی  اسم  مستعار  گنجشک  تنها  رو  انتخاب  کردم.با  این  اسم  به  میل  من  جواب  بدید.

 

لئون: در بسیاری از نامه ها ـ از جمله نامه بالا ـ يك جمله آشنا تكرار شده «تازه آن موقع بود كه فهميدم عاشقش هستم!» كدام موقع؟ موقعي كه طرف مربوطه تركشان مي‌كند يا مدتي بي‌خبرشان مي‌گذارد. ميبينيد اينكار چه تاثير معجزه آسايي دارد؟ نظم دادن به قرارها يا تماس‌ها و سپس يك غيبت عامدانه! به حدكافي درمورد اين تكنيك بحث شده و نمونه مثل روز روشنش هم همين خانم گنجشك.
خطاب به شما عرض كنم خانم گنجشك تنها: اگر مي‌خواهيد بيشتر عاشق نشويد يا شانس بازگرداندن او را بيشتر كنيد بهترين كار، دوري از اوست. هيچ تماسي از هيچ طريقي و با هيچ توجيهي با او و يا احيانا دوستان مشتركتان برقرار نكنيد. بي‌خبري مطلق. ممكن است او با اين حال هم به رابطه بازنگردد اما اگر پيگيرش باشيد قطعا بازنخواهد گشت.

 

مکابیز : ترک شدن شما ابدا ربطی به سکس ندارد . اصولا سکس چندان تاثیری در این  نتیجه این ماجرا  نمیداشت . البته ممکن است امتناع از سکس پسری را که چندان دسترسی به منابع دیگر ندارد مدتی نگه دارد . اما تاثیرش مثل مسکن خواهد بود . درد ( جدایی یا هرچیز دیگر) را به تعویق می اندازد . از بین نمی برد .



 
آقاي قلي: من 18 سالمه و تو زندیگیم با هیچ دختری ارتباط نداشتم.یعنی نتونستم ارتباط بر قرار کنم
من از نظر تیپ و ظاهر در وضعیتی خوبیم و اکثر دخترا دوست دارن با من ارتباط بر قرار کنن
و بارها پیش اومده که منم از اونا خوشم اومده ولی نتونستم با اونا رابطه بر قرار کنم
اوایل میترسیدم برم جلو و صحبت کنم ولی الان دیگه نمیترسم ولی نمیدونم برم جلو و چی بگم که اونم باهام صحبت کنه و نگه لطفا مزاحم نشید.

 

لئون: هجده سالگی برای پسرها سنی است که آدم فکر می کند از همه لحاظ آماده دخترکشی است اما بعد فکر می کند چرا دختر ها به محض دیدن من نمی میرند (بلکه اصلا من را به حساب نمی آورند) لابد اشکال یک جای دیگر است وگرنه که قاعدتا آنها باید دست کم ضعف را بکنند! معمولا هم اشکال را در خجالتی بودنشان میابند. نه عزیز دلم... حالا را نمیدانم. در زمان ما هجده ها اساسا هیچ جذابیتی برای دختران جوان و شکوفا نداشتند هرچند خودمان فکر میکردیم خجالتی هستیم وگرنه آنها کشته و مرده ما هستند! خلاصه اینکه مگر شانسی بیاورید و از میان آن لعبت های رسیده چیزی به تورتان بیافتد وگرنه  قناعت به خرج دهید و نگاهی به دختربچه های جوش جوشی تازه بالغ داشته باشید که یحتمل انها از هجده ساله جماعت بدشان نمی آید.



 
خانم سارا: سلام . وبلاگ جالبی دارید ولی باعث شده من دیگه یه کوچولو هم نتونم به پسرا اعتماد کنم . حتی یه نوازش معمولی رو هم می ذارم پای اینکه می خوان خودشون رو ارضا کنن و منو بخاطر اینکه دوستم دارن نوازش نمی کنن.حالا تصور کنید که خواسته های دیگه شون رو مطرح کنن.دیگه واویلا.همش از خودم می پرسم الان نقش من توی این رابطه چیه ؟ چاشنی ؟ نشانده ؟ ......؟ خلاصه توی این یک ماهی که باهاتون آشنا شدم 3 نفر رو با این فکرا و با ترس از چاشنی بودن از خودم روندم . حالا به نظرتون من باید چی کار کنم که این تصوراتم نسبت به پسرا تعدیل بشه ؟ چون کمتر پسری پیدا میشه که انتظار یه رابطه نزدیک فیزیکی رو توی دوستی نداشته باشه . نمی گم از اینجور ارتباط لذت نمی برم ولی دلم نمی خواد فقط وسیله ارضای نیاز کسی یا مٍسکن درد کسی باشم. دلم می خواد فقط کسی بهم دست بزنه که واقعاَ منو دوست داره. اصلا چنین چیزی ممکنه؟من 23 سالمه . توی این سن باید چه جوری رفتار کنم که اذیت نشم و این تضاد رو بتونم توی خودم حل کنم؟

 

مکابیز : راهش این است که مرزهایی برای خودتان بگذارید . اگر مذهبی یا پای بند سنت باشید این مرزها از قبل برایتان ساخته شده . کافی است به دقت رعایتش کنید . اما اگر پای بند به مذهب و سنت نیستید لازم است مرزهای خودتان را کشف کنید . "نباید"های تان را بشناسید.اگر در این نباید ها رابطه ی جسمی هست مطلقا اجازه ندهید هیچکس بهتان دست بزند . هزینه اش هم این خواهد بود که بسیاری از پسرهای جذاب خیلی زود از کنارتان می روند . اما چه باک . حفظ هر مرزی هزینه دارد . مگر یک آدم پای بند به مذهب یا سنت برای حفظ "نباید" هایش هزینه نمی دهد ؟اما اگر از سکس لذت می برید چه اشکالی دارد که کس دیگری هم صرفا به قصد لذت ( و نه هیچ آرمان عاشقانه ای) با شما بخوابد . اگر لذت نمی برید چه دلیلی دارد تن تان را به ابزاری برای رسیدن به یک آرمان عاشقانه قربانی کنید ( نوعی روسپی گری که در آن طرف به جای پول عشق و توجه می طلبد) ...شما حق دارید . اغلب پسرهایی که می ایند طرف شما . اغلب نوازش هایی که شروع هر ر ابطه ای را می سازند . صرفا انگیزه ی جنسی دارند.این قاعده است . باید از میان انها یکی را که لذت متقابل یا آرامش یا هرچیز خوش آیند دیگری بهتان می دهد انتخاب کنید . مرزهایتان را بخاطر داشته باشید و هرگاه احساس کردید دارید از آن عدول می کنید رابطه را قطع کنید .

 



 
آقاي رضا: یه سوال البته شاید این سوال اکثر پسرا باشه. در مورد طرف قوی یا ضعیف بودن . به نظر شما جابجائی قدرت خوبه یا بد؟
یعنی اینکه یه مدت طرف ضعیف بشی بعدش بشی قوی و بعدش دوباره .... این بازی رو چه طور تفسیر می کنید؟

 

مکابیز : جابجایی قدرت برای کسی که طرف قویتر می شود خوب است : ) ولی این تغییر جایگاه قدرت ابدا استثایی نیست . در رابطه های زیادی چنین جاجایی هایی اتفاق می افتد . بدون اینکه طرفین رابطه بدانند چرا.اما شما دلیلش را می توانید با توجه به پست های این وبلاگ کشف کنید! اصلا کارکرد اصلی این وبلاگ همین است . اینکه به آدمهای درگیر نوسانات رابطه بگوید "چی شد که اینجوری شد"

 



 (دلیل نامفهوم بودن این نامه خواسته نویسنده اش برای حذف بسیاری از قسمتهای آن است. از این پس فقط به نامه هایی پاسخ میدهیم که آماده انتشار باشند.)


خانم مريم: درخواستی که ازتون دارم اینه که اگه قراره ایمیلم را در وبلاگ بگذارید لطفا قسمتهایی را که داخل بریس باز و بسته {} و آبی رنگ نوشتم را حتما حذف کنید.ممنون
من مریم هستم 25 سالمه ترم آخر رشته الکترونیک از ارومیه.مورد من یک مقدار با مواردی که تا حالا مطرح شده فرق داره .این احتمال را میدم که یا اصلا جواب ندید و یا اینکه خیلی نتونید درک کنید،اما به هر حال براتون مینویسم.
{}
اما متاسفانه یا خوشبختانه سال گذشته تو یک کار گروهی(پروژه) با یک آدم خیلی مذهبی که بسیجی هم هست آشنا شدم و در نهایت ناباوری خودم خیلی بهش علاقه مند شدم و این علاقم باعث شد که برای شناختش بیشتر وقت بگذارم و بعد از گذشت یک سال به این نتیجه رسیدم که چنین آدم خوب و کاملی را احتمالا دیگه تو این جامعه افتضاحمون نمیتونم پیداکنم و یا حداقل میتونم بگم خیلی کم پیدا میشن.(اون اعتماد به نفس خیلی بالایی داره،با مطالعس،به اصول اخلاقی شدیدا پایبنده،احساسات و رفتارش را کاملا تحت کنترل داره، شجاع و جسوره،خیلی با محبته،مثبت سرزنده و شادابه و از همه مهمتر از نظر من به ارزشهایی که برای خودش تعریف کرده به شدت پایبنده).
{}
 
میخوام به دستش بیارم و ازتون میخوام راهنماییم کنید که با فردی با چنین روحیاتی چطوری باید رفتار کنم که عاشق بشه ،مخصوصا اینکه فهمیدم به شدت مستعد عاشق شدن هست.اما متاسفانه چون من یه بچه درس خونم که تا حالا رابطه ای نداشتم( با اینکه از نظر خانوادگی و ظاهری مشکلی ندارم و موقعیتهای زیادی هم داشتم اما اونقدر به داشتن دوست پسر احساس نیاز نمیکردم که بخوام تبعاتش را تو جامعه مریض ایرانی تحمل کنم).نمیدونم تو چنین روابطی باید چیکار کرد مخصوصا اینکه طرفم یه مقدار با جوونای امروزی متفاوته و نظام ارزشی متفاوتی داره.میدونید که بعضی از راهکارهای شما را با توجه به روحیات اون نمیتونم استفاده کنم ،مثلا هیچ وقت نمیتونم با ایجاد تصور رابطه با شخص دیگه حسادتش را تحریک کنم چون در این صورت باید فاتحه رابطم را بخونم.
الگویی که من از ادامه این رابطه برای خودم در نظر گرفتم اینه که با توجه به اینکه من رسیدن به اهدافم را مثل ادامه تحصیل،درامد عالی و.. به یک ازدواج معمولی تر جیح میدم و نه خودم ونه خانوادم برای ازدواجم عجله ای نداریم و اون هم موافقه که رابطمون ادامه داشته باشه،مدتی را مثلا یکی 2 سال دیگه با هم باشیم و تو این مدت همدیگه را بیشتر بشناسیم و  آمادگی روحی و اجتمایی هر دومون بیشتر بشه ،اون موقع اگه خودش بخواد منو انتخاب کنه و من هم اگه باز هم مایل بودم اون را بپذیرم و اگر هم اینطر نشد جدایی برای هر دومون راحت تره.
چون فکر میکنم با این افراد نا آشنا هستید این را هم اضافه میکنم که اون دنبال یه رابطه کوتاه مدت و یه خوش گذرونی موقت نیست که بخواد بعد از مدتی بره سراغ یه وان دیگه و من فکر میکنم چیزی که اون را علاقه مند به ادامه رابطه کرده احساس خوبی هست که از محبت و دوستی و اعتمادی که بینمون حاکم شده داره.
اگه بتونم رابطم را خوب مدیریت کنم خیلی راحت میتونم اون را علاقه مند و وابسته کنم،چون بهم گفته که بهم علاقه داره اما هنوز عاشق نیست.
{}
 
 
2-میخوام یه مقدار بهش نزدیک تر بشم و این رسمیتی که بینمون حاکمه و مطمئنا مانع از صمیمیتون میشه را بشکنم.چنین توصیه ای به من میکنید یا نه؟
 
{3}
 
 
امیدوارم جوابم این نباشه که با این شخصیت ها غریبه ایید و نمیتونید کمکم کنید.
نمیدونم جواب مکابیز به سوالهام چیه اما از  جناب لئون میخوام اون قسمت از جوابش را که میگه << با ازدواج با یه چنین آدمی با سر به زمین میخوری!>> را حذف کنه. من اطمینان دارم که اون چند سال دیگه متوجه میشه که چه اشتباهات درد ناکی را مرتکب شده،اصلا منظورم این نیست که اگه احتمالا چنین اتفاقی بین ما افتاد(منظورم ازدواجه) اون را عوضش میکنم چون میدونم که ما نمیتونیم کسی را تغییر بدیم و آدما فقط خودشون میتونن خودشون را اصلاح کنن ،اما میدونم که اون حتما تغییر میکنه.
ببخشید که خیلی طولانی شد.
صبر و دقتی را که تو جواب دادن به ایمیل ها به خرج میدید خیلی برام جالبه قدر خودتوت را بدونید.
راستی با اینکه خیلی دوست دارم نظرتون را بدونم اما اگه امکانش نیست که قسمت هایی را که خواسته بودم حذف کنید لطفا ایمیلم را داخل وبلاگ درج نکنید و بیخیال جوابم بشید.
براتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.
مرسی مرسی مرسی.

 

مکابیز: بسیاری از دخترخانم هایی که در اینجا یا بیرون از اینجا درباره ی دوست پسرهایشان حرف می زنندطرفشان را به دلایل مختلف یک :کیس خاص" می دانند . عیبی هم ندارد . بهرحال لابد یک جورهایی برایشان خاص بوده که بهش علاقمند شده اند . ولی خوب این مهم نیست .چیزهایی که ما در این وبلاگ می گوییم ربطی به این چیزها ندارد . من بعنوان خواننده ی نامه ی شما دوست پسرتان را یک پسر مذهبی ، بی تجربه ، یک کمی باهوش و البته خجالتی تشخیص می دهم . آنقدر خجالتی است که شما گمان می کنید به سکس فکر نمی کند . اگر اندکی اعتماد به نوشته های این وبلاگ دارید به شما اطمینان می دهم در حالت خوش بینانه (یعنی فاکتور گرفتن فرض استمنا)تا بحال چند باری با رویای  شما محتلم شده . ( مگر اینکه اصولا غریزه ی جنسی اش درباره ی شما فعال نباشد که در آن صورت باید نگران شوید . این ربطی به امساک عامدانه نخواهد داشت )

اما اینکه باید چه کنید؟ به رابطه تان به همین شکل ادامه بدهید . خودتان برای صمیمیت بیشتر قدم بردارید.می توانید با او به خرید لباس بروید . رفتارهایی که انتظارش را ندارد بکنید . توجه کنید که با حاج همت وقتی که به شدت درگیر جبهه ی غرب است سرو کار ندارید . طرفتان یک بچه مذهبی است که در  شرایط صلح دچار نوستالژی جبهه و جنگ است.بگذریم . سخن این است که شما لازم نیست به چارجوب های او تن بدهید . برایش عروسک بخرید .از اینهایی که صدا می دهد ! شما با جدی گرفتن ژست های او ، فقط کار را برای خودش مشکل تر می کنید . این آقا پسر اگر خیلی روی مرزهای مذهبی اش حساسیت داشت یا رابطه را قطع می کرد . یا فورا برای ازدواج قدم بر می داشت یا دست کم به شما برای تن دادن به ازدواج موقت اصرار می فرمود . بنابراین خودتان با او صمیمی شوید که خجالتش بریزد و شما بتوانید چهره ی معصوم بدون نقابش را ببینید. البته فعلا مطلقا کنایه های مربوط به تن در میان نباشد .لازم است بیشتر از اینها به شما عادت کند تا به آنجاها برسد . بعدش را هم می دانید . ترک بدون آوردن دلیل .در این شرایط احتمالا او به یاد گزینه ی ازدواج می افتد .او گفته شرایط اجتماعی ازدواج را ندارد . ترجمه اش هم بی برو بگرد  این می شود که شما برای ازدواج با او مناسب نیستید .این هم دلیلش بیشتر از اینکه اجتماعی و سیاسی باشد این است که او فکر می کند نباید با دختری که همینطوری می شود داشتش  ازدواج کرد . با ترک کردن او نشانش می دهید که همینطوری نمی شود شما را داشت . بعد وقتی درباره ی ازدواج من و من کرد همانطور که خودتان گفته اید مطلقا جواب مثبت ندهید . تشخیص شما در  این مورد درست است .

 



 
خانم ندا: سلام. ممنون می شم اگه جوابم رو زود تر بدین . من یه دختر 18 ساله هستم که یک ساله با یه پسر که 21 سالشه دوستم . توی این مدت هیچ وقت سکس نداشتیم اما این اواخر رابطمون بیشتر شد !!! همدیگر رو واقعا دوست داشتیم و قول دادیم که جوری برخورد نکنیم که یکی ضعیف تر باشه و یکی قوی . الان یک ماهی هست که مسافرت رفته
این مدت زنگ می زنه اما احساس می کنم مثل   قبل نیست  و سوتفاهم هایی هم پیش اومد که از نظر من برطرف نشده . از کاراش خیلی عصبانی هستم   و اینکه میخوام از این به بعد بی خیال رفتار کنم اما میخوام نگهش دارم چون دوستش دارم   اما نمی دونم حالا بعد از یک سال چه برخوردی داشته باشم که هم بشه نگهش داشت و هم طرز برخوردم عوض شده باشه  . چند روز دیگه بر میگرده و تولدش هم هست . نمیدونم واقعا چی کار کنم
دوستش دارم. نمی خوام از دستش بدم. کمکم کنین

 

لئون: قبل از این هم گفته بودیم نامه‌هایتان را با این آگاهی بنویسید که ما حداقل یک ماه بعد پاسخش را میفرستیم!!! اما به طور کلی توصیه میکنم از این به بعد بگذارید که او تماس گیرنده باشد. کمی سخت و در سن و سال شما شاید ناممکن باشد اما بهتر است خودتان را کنترل کنید و هیچ وقت با او تماس نگیرید. در مواقعی هم که او تماس میگیرد البته نیازی به عشوه‌های عجیب و غریب رنجیدگی و این اداها نیست. فقط کافی است وانمود کنید که فراموشتان شده بود و بهترش طوریکه حس کند اساسا دلیلی برای تماس گرفتن نداشتید!

 



 
خانم سريرا: میخواستم درمورد مشکلم با شما صحبت کنم.من 7 سال پیش با پسرعموم نامزد کردم.البته هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم ولی وعده وعید های عموم و ثروتش و اینکه دلم میخواست یه زندگی راحت و مرفه داشته باشم و اصرار والدینم باعث شد قبول کنم. که متاسفانه از همون اول دروغ ها شون رو شد و پدرو مادرم هم شروع کردن به اعتراض و اینکه باید جدابشی. ولی چون خونواده ای با عقاید خشک و پر تنش داشتم دلم نمیخواست باز هم به اون خونه برگردم و با همه بی احترامیها و تحقیرهای خونواده شوهرم  به این وضع ادامه دادم. ما بعد از 3 سال دوران نامزدی وحشتناک  درحالی که 2 سال اولش نامزدم سرباز و یک سال هم بیکار بود عروسی کردیم  درحالی که پدر شوهرم حتی یک ریال کمک هزینه زندگی به ما پرداخت نمیکرد و  حتی اجاه خونه ای رو هم که به نام پسرش بود به اون نمیداد و بدتر از اون اینکه هرچه اصرار میکردم شوهرم هم تلاشی برای گرفتن حق خودش وعمل به وعده هاش انجام نمیداد و ما خونه پدر شوهرم وبا پول بخورو نمیری که همسرم با پادویی تو مغازه دوست پدرش انجام میداد زندگی میکردم. لازمه بگم که همسرم مهندس کشاورزیه ولی دریغ از یه جو عرضه!!!!!!!!!!بعد از یه سال که از عروسیمون گذشت مجبور شدم برم سرکار چون دیگه تحمل نداشتم اینهمه حقارت بکشم. و خدارو شکر  تو کارم آدم موفقی بودم  . زندگیمو سرو سامون دادم و پس انداز کردم ولی هنوز شوهر من همون پله اوله!!!!!!!ا متاسفانه یا خوشبختانه ما بچه دار نشدیم و  هرچقدر ازش میخوام خونه ارثیه اش رو بفروشهیا حداقل پول اجاره اش رو از پدرش بگیره تا خرج درمان کنیم باز هم قبول نمیکنه تا اینکه بهش گفتم طلاقم بده و قبول نمیکنه حتی گفتم  میخوام  خونه جدایی بگیرم و مهریه ام رو اجرا بزارم . ولی با ز هم ککش نگزید حداقل ظاهرا اینطور نشون میداد چون شدید  تحت فرمان پدرشه واون هم  هزار راه پدرسوخته بازی برای آزار زنا بلده . لازمه بگم که باباش 3 تا زن داره! ا.هنوز بهم وعده میده و من هنوز باور میکنم!!!!!!!!!! . دلم پر از کینه است.
حدود دو ماه پیش با پسری که 3 سال از من بزرگتر بود و از ارباب رجوع های همیشگی شرکت بود آشنا شدم . البته اول از طریق ایمیل بود و  اون به خاطر شغلش  و از ظواهر امر و اینکه چندین بار شوهرم رو دیده بود   تقریبا از اوضاع اشفته درونیم خبر دارشده بود . چون من اصلا اهل گله و شکایت از زندگیم پیش این و اون تا حالا ! نبودم.
و عقیده دارم هر اتفاقی که برام میفته بازخورد عملیه که انجام  دادم. اون بهم پیشنهاد ازدواج داد واینکه خونواده اش رو حرف اون حرفی نمیزنن و پسر بزرگ خونه است و  تقریبا تمام جزئیات زندگی و خونواده اش رو برام تعریف کرده. و اینکه برنامه ریزی کرده تا دو سال دیگه از ایران بریم. میگه حاضره هر تضمینی بخوام بهم بده.!
قراره هفته دیگه خونواده اش رو بیاره با من آشنا کنه!!البته من زیاد حرفاشو جدی نگرفتم  . حتی  وقتی که من شهر دیگه  بودم اون مرخصی گرفت و به دیدنم اومد! اصلا باورم نمیشد. اصرار داره ریز نمرات و پاسپورتم رو بگیرم تا بتونه کارهای من رو برای رفتن انجام بده.ضمنا یه چیزی هم که برام جالبه اینه که وحشتناک از شوهرم و خونواده اش متنفره!! و بدجور سعی داره اونا رو پیش من کوچیک کنه و لی من هیچ وقت پشت سر اونا حتی جلوی خونواده خودم هم صحبت نکردم. واقعا دلم میخواد باهاش برم ولی  شهامت این ریسک رو که تو جامعه مزخرف اینجا تنها زندگی کنم رو هم ندارم . تازه اگه بتونم با قوانین ضد زن اینجا طلاق بگیرم . البته اون میگه اگه طلاقت نداد هم  با هم از ایران  میریم .
البته من تصمیمم رو گرفتم فقط میخواستم از راهنمایی شما هم استفاده کنم شاید شما پیشنهاد بهتری داشته  باشید.

 

لئون: حرف‌ها و حرکات این آقا بچه‌گانه است. حتی به نظر من خطرناک می‌رسد... چطور یک مردی خانواده‌اش را برای دیدن یک زن شوهردار می‌آورد؟ افراد این خانواده دیگر چه جور جانورانی هستند؟ کل ماجرا مشکوک است.
حدس میزنم ادا و اطوارهای این آقا برای این است که مدتی باشما سکس داشته باشد که احتمالا حالا هم دارد. مردها قر های شنیع تر از وعده ازدواج به یک زن شوهردار هم جهت رسیدن به سکس مجانی از خودشان صادر می‌کنند... به هر حال این یک فرض است!
اما اینکه شما چه کنید: اگر واقعا حرف‌های این مرد را جدی گرفتید و به آن ایمان کامل دارید برای مدتی در جریانش بگذارید که هیچ تماسی با شما نگیرد و در این مدت تکلیفتان را با شوهرتان روشن کنید. نداشتن استقلال مالی و بی‌عرضگی و مهم تر از همه بچه‌دار نشدن دلایل خوبی برای طلاق هستند. طبیعی است که اگر در این بین شوهرتان بو ببرد که پای مرد دیگری وسط است روزگارتان سیاه می‌شود. همه تلاشتان باید در جهت ایفای نقش زن شکست خورده‌ای که قرار است تا پایان عمر تارک دنیا شود، باشد. اگر دیدید روی لج افتاد و طلاق نداد مهریه‌تان را اجرا بگذارید و یکجوری خلاص شوید. طلاق بخش ساده ماجراست.  اما من به بعد از آن و مخصوصا به این آقایی که لابد از سر عشق میخواهد شما از شوهرتان طلاق بگیرید تا با او ازدواج کنید و با هم به خارج از کشور بروید و... اطمینان ندارم.

 



 
خانم آيسن: آقای مکابیز و لئون عزیز ...1)متشکرم بابت مطالبی شیرین و خواندنی و راهنمایی های مفیدی که در اختیار ما قرار میدهید.......2)خواهشمندم که در مورد آیین دلبری پیش از شروع رابطه هم برای ما بنویسید....به نظر شما یک دختر خانم چه طور می تواند نظر کسی را بیشتر به خودش جلب کند.؟؟ مثلا" ارتباطی که با دوستی و همکاری آغاز میشود برای آقایون لذت بخش تر است و بیشتر جذب میشوند یا مثلا" با نگاه ولبخند و از این جور چیزها....؟؟؟ به عبارتی کدامیک جذاب ترند: کسانی که منطق ما آنها را دوست میدارد و یا کسانی که ما را به شکل غریزی به سمت خود میکشند؟؟؟؟؟؟ 3)میخواهم نظر شما را در مورد رابطه ی بین مهربانی و جذابیت بدانم....آیا این دو باهم در تعارض هستند....؟؟؟ مثلا" یک دختر مهربان می تواند دختر جذابی هم باشد؟؟؟ یا فقط کسانی برای ما جذابند که به ما محبت نمی کنند؟؟؟؟ قبلا" از توجه شما متشکرم....موفق باشید.

 

مکابیز: 1) ممنون از لطف شما /2)راستش شروع رابطه چندان تکنیک پذیر نیست . اما به نظر من یک دخترخانم با بکار نبردن تکنیک و ترفند و عشوه داشتن یک حداقل جذابیت های ظاهری و جسمی می تواند جلب توجه کند .البته یک نکته ی بسیار مهم وجود دارد . نکته ای که مهمتر است از داشتن آن حدقل جذابیت ها . آن این است که دخترخانم مطلقا نشان ندهد که به آن جذابیت ها واقف است .در ضمن هیچکس بخاطر برخوردار شدن از منطق به دخترخانم ها نزدیک نمی شود . اصولا در کتابها یا نویسندگانشان یا دست کم در نزد پیرزنان و پیرمردان بیشتر می توان با منطق مواجه شد تا پیش یک دخترخانم های جوان .بنابراین پسرها ابدا برای مواجهه با منطق به شما نزدیک نمی شود .بدون رودربایستی بخاطر فشار غر یزه انرژی مصرف می کنند تا به طرف شما بیایند و حرفهای بی ربط بزنند و بشنوند . منطقی اگر موجود باشد برای بعد از شکل گیری اولیه ی رابطه است .

 



 
خانم شيما: من شيما 28 ساله هستم وتحصياتم فوق ليسانس است
مدت 6 ساله به پسري دوست هستم كه كاملا طرف ضعيف رابطه بودم
به گذشته كه فكر ميكنم از خودم خجالت ميكشم كه با وجود همه كارها بازم موندم
از اول ميگفت اهل ازدواج نيست البته من موقعيت بدي ندارم از نظر ظاهر و موقعيت مالي و خانوادگي در حد خيلي خوبي هستم آقا هم شرايط مشابهي دارن اما از نظ قيافه خيلي معمولي هستند، 
اما اين آقا ميگه دوستت دارم اما عاشقت نيستم زرنگه و همه تكنيكهاي شما رو بكار ميگيره البته منم زرنگ شدم و تونستم جذبش كنم اما من تكليفم را نميدونم يا اينجوري خودمو گول ميزنم از شما راهنمايي درخواست دارم كمكم كنيد اگه راهي براي ادامه (ازدواج)وجود داره بيان كنيد در غير اين صورت هم بگيد چيكار كنم راه حل را نشونم بديد

 

لئون: شما با يك عدد پسر باشعور مواجهيد كه همان اول بسم‌الله گفته كه قصدش از اين رابطه ازدواج نيست. من در ميان پسران چنين موردي را كم سراغ دارم. معمولا با وعده ازدواج جلو مي‌آيند و حتي اگر شرف به خرج دهند و رسما چنين حرفي را نزنند اما امكانش را رد هم نمي‌كنند و يا مثل مورد شما چنين شفاف نمي‌گويند.
حالا شما بعد از شش سال رابطه هنوز توي فكريد كه چرا اين پسر با شما ازدواج نمي‌كند در صورتي كه تيپ و قيافه و «فوق ليسانس» و خانواده خوب داريد... همه اينها البته ممكن است براي پسري كه ميخواهد ازدواج كند جذاب باشد (يا نباشد) اما كسي كه تكليفش با خودش مشخص است را وسوسه نمي‌كند. بنابراين توصيه اول و آخر من اين است كه اگر لازم است كه هرچه سريعتر ازدواج كنيد از خير اين آقا بگذريد و به سراغ كسي برويد كه قصد ازدواج داشته باشد. در غير اينصورت از بودن با چنين آدم محترمي لذت ببريد. (در پایان اولین نامه این پست، توصیه مکابیز را بخوانید)



 
خانم گلنار: می خواستم بگم من الان 1ساله که با یکی دوستم همدیگرو هم خیلی دوست داریم . اما هیچ وقت مثل روش های شما باهاش برخورد نکردم !! اما الان می ترسم که اگه وضعیت عوض بشه دیگه از دستم خسته میشه!! واسه آتیشی کردن عشقمون میخوام مثل روش شما عمل کنم اما می ترسم !!! آخه یهو برخوردم رو که نمیتونم عوض کنم ؟ میشه خواهش کنم راهنماییم کنین؟

 

لئون: بهتر است زماني دست به دامن تكنيك شويد كه احساس خطر كرده‌ايد. ممكن است اگر شرايط به صورت عادي و بدون كلك و تكنيك جلو برود شما پيش از او از اين رابطه خسته شويد و سراغ رابطه تر و تازه‌تر و جالب تري برويد. فراموش نكنيد همينكه كسي فكرش را درگير تكنيك و اين قبيل امور ميكند امكان پرتابش به جايگاه ضعيف بيشتر مي‌شود. شما اگر از اين شرايط راضي هستيد نگران هيچ چيزي نباشيد.

 

 



 
خانم كلافه: من یه دوست دارم که از دستش کلافه شدم هدف اون ازدواج نیست و من به همین خاطر ترکش کردم آدم جذابی هستش چندین بار باهاش خداحافظی کردم اما اون ول کن نیست به غیر از من دوست های دیگه ای هم داره همیشه باهاش دعوا کردم و بی محلی یک بار تا 2 ماه هر روز پشت سر هم
smsمیداد و من جوابش رو ندادم تا بالاخره بر اثر شیرین کاری هاش ناچار شدم جواب بدم من بهش زنگ نمی زنم اس ام اس نمی دم اون خودش همیشه این کارها رو می کنه خیلی هم تعصبی و بدبین هست جریان یکی از خواستگارهام که باهاش 3ماه صحبت کردم بهش گفتم اون وقت اون فکر می کنه من با خواستگارم دوست بودم اون قصدش دوستی هست و میگه زنی میخوام که اصلا دوست پسر نداشته باشه اما من دوست دارم به ازدواج کشیده بشه لطفا راهنماییم کنید چه جور می تونم بهش برسم تازگیها بهم پیشنهاد داده که به مدت 20 روز من براش اس ام اس بزنم و اون جواب نده و مسابقه گذاشته و بعد اون اس ام اس بده و من جواب ندم احساس می کنم این جوری می خواد رابطه رو حفظ کنه و من رو وابسته کنه چون من هیچ وقت باهاش مرتب تماس ندارم و هر 2هفته یک بار خودش اس ام اس میده و زنگ میزنه و می دونه من اهل تماس گرفتن نیستم و آدم مغروری هستم اون یه عشق قبلی هم داشته که اصلا نمی تونه فراموشش کنه و همش به فکرش و همش صدای ضبط شده اون رو گوش میکنه و به یادش میگه دختره همین تازگیها ازدواج کرده اما من باور نمی کنم میگه من عاشق دختره هستم اما اون زن ایده آل من نبود و می دونستم که باهاش خوشبخت نمی شدم به همین خاطر خودم ازش جدا شدم ولی میگه من عید امسال به خواستگاریش رفتم خوب اگه اون راست بگه و دختره نمی خواسته پس چرا خواستگاریش رفته؟به هر حال من به بی محلیهام ادامه بدم یا روش دیگه ای انتخاب کنم ؟البته من توی این مدت 3سال که باهاش بودم همش قهر و دعواش میکردم وروی خوش نشون نمی دادم و همش می گفتم جدابشیم وقصدم واقعا جدایی بوده ولی اون خیلی تلاش میکنه و حاضر به جدایی نمیشه.
من اون توی دو تا شهر دور از هم هستیم وحالا نزدیک یک سال هست که ندیدمش فقط تلفنی رابطه داریم.در ضمن اون توی روابط یه آدم حرفه ای هست و روابط زیادی رو تجربه کرده و من بی تجربه و خام و اولین رابطه و آخرین رابطه ام هست.اون همیشه میگه احساسی که من نسبت به تو دارم یه احساس خواهرانه هست ا که این خیلی عذابم میده چه جور رفتار کنم تا احساسش نسبت به من خواهرانه نباشه و یه احساس عاطفی دو طرفه باشه

 

مکابیز: نامه ی معصومانه ی شما من را به شدت تحت تاثیر قرار داد. می خواستم برایتان تکنیک معرفی کنم و راه حل و اینها . اما واقعا فایده ای ندارد . اولا این پسر کاملا قصدش روشن است . شما حتی سومی هم نیستید . یکی از میان ده دوازده دختری هستید که او وقت زیادش را با آنها پر می کند . با هر راهی که بلدید این رابطه را تمام کنید ( اگر می توانید موبایتان را عوض کنید که شماره نداشته باشد) ...بعد از ان هم سعی کنید اگر قصدتان از دوستی با پسرها ازدواج است بجای دوست شدن با آنها منتظر خواستگار  بمانید .

 



خانم طناز: با سلام و خسته نباشی به شما دو دوست عزیز من به تازگی با وبلاگتون آشنا شدم
من 18 سالمه و تا به حال دوست پسری نداشتم اما به تازگی با آقایی آشنا شدم که بعد از چند جلسه ملاقات به من پیشنهاد دوستی داد در صورتی که این آقا 32 سال سن داره ( ولی اصلا بش نمی یاد ) و خودش می گه که یک زن و یک بچه هم داره در ضمن اینکه خیلی هم جذابه اما خوشتیپ نیست.
حالا مشکل من اینه که به ایشون چه جوابی بدم از طرفی اینکه خیلی پیشنهادها و سوژه های عالی تر از ایشون دارم و از طرف دیگه اینکه بعد از اینهمه مدت از این آقا خیلی خوشم اومده
اینم بگم که ما خیلی با هم صمیمی شدیم و روی همین صمیمیت من و همچنینی اون خیلی سربه سر هم می ذاریم و اینکه هم من و هم اون خیلی قد و مغروریم و هیچکدوم هم زیر بار نمی ریم که همدیگرو می خوایم.

 

لئون: يك آقاي سي و دو ساله كه زن و بچه هم دارد به يك خانم طناز هجده ساله ابراز علاقه مي‌كند؟! حتما عاشق صفاي باطن‌تان شده و اصلا قصد ندارد در اولين فرصت ترتيبتان را بدهد و مدتي مثل ادويه شما را روي غذاي اصلي‌اش بريزد و بعد با يك لبخند كجكي برگردد سراغ زن و بچه‌اش. بله پدر جان. قطعا اين سيبيل كلفت محترم عاشق احساس پاك و مطهر شما شده. شك نكنيد.

 



 
آقاي تك‌برگ: واقعا دمتون گرم با اين وبلاگ مشتي كه داريد
با اينكه تايپ فارسي ضعيفي دارم ولي به شوق اينكه از شما جواب بگيرم مي نويسم
از بدبختي خودم براتون بگم كه ....
يه پسري هستم 20 ساله ... و اين جور كه دوستاي فابريكم و پسر و دوختراي فاميل مي گن
هم خوشتيپم و هم خيلي خوش قيافه ... اينا رو گفتم كه شايد در جوابي كه از شما مي گيرم
به من كمك كنه ... والا اينا كه ارزش نيست و بايد به زارمش در كوزه آبش و بخورم.......
از اون جايي كه شرايط فيزيكي مناسبي دارم ( قد=192. وزن 90 + ويژگيهاي بالا) هميشه دختر ها بهم نگاه مي كردن
و بيش از 100 بار بهم حتي متلك مي اندختن ... از طرف ديگه منم خيلي تو كف بودم و هيچوقت روي برخورد با دختر رو نداشتم
و در آرزوي دوستي با دختر حتي اگه شده خراب و فاسد باشه (براي اينكه روم باز بشه)...
همه فك و فاميل به خاطر ظاهري كه داشتم انگ دختر بازي رو مي بستن به من به خاطر همين و از اون جايي كه خيلي
طالب بودم پا گذاشتم تو ميدان و رفتم تو يه كافينتي كه كه مختلط بود
با اين حال بازم روشو نداشتم و شده بودم انگشت نماي دخترايي كه اونجا چترشون پهن بودو به قول معروف پاتقشون بود
يه روز كه داشتم مي چتيدم يه دختر بهم پي داد كه نه آيديشو ميشناختم ونه از دختراي چت باز كافي نت بود
اون درست سيستم روبه روم نشسته بود و بدون اينكه نگام كنه من نيمرخ صورتش رو زير نظر داشتم
بعدا فهميدم كه اين دختر يه 6 يا 7 ماهي هست كه منو از تو خيابون زير نظر داره و فقط منتظر به فرست و مكان مناسب
مثه كافي نت هست.از اون جايي فهميدم اين دختر عاشقه من شده كه از همون چت اول نمي زاشت من با هيچ دختر ديگه اي همزمان چت كنم
و اصلا مي خواست گريه اش بگيره
از اون جايي كه خيلي مغرور بود هيچ وقت ازم نخواست كه دوست باشيم تا اينكه خودم بهش گفتم ...
اونم كه از خداش بود قبول كرد .. تو پرانتز بگم كه اين دختر يه ظاهر معمولي داره و وضع مالي شونم مثه ما بود(متوسط)
سرتونو درد نيارم .. بعد از اين كه ما دوست هم شديم فهميدم كه طرف 3 سال از من بزرگتره و شاغل هم هست
اينو موقعي گفت كه ما سگ عاشقه هم شده بوديم و اصلا اين تفاوت سن برامون مهم نبود.. مخصوصا برا اون
تو اين مدت(يكسال و نيم ) فقط لازم بود لب تر كنم و بگم وضع ماليم خرابه ... چنان مي ريخت به پام كه خفم مي كرد
:: جاي حساس ::
الان كه بين سر بازي و دانشگاه گير كردم ازم مي خواد كه سريع برم سربازي و نكته جالب اينه كه ازم وحشتناك
خواستگاري مي كنه ... چيز دهن سوزي مثل يه وضع مالي توپي هم ندارم كه اينجوري عاشقم شده
با خودم مي گم نكنه گول ظاهر منو خورده ... مي دونم كه دو روز ديگه براش عادي ميشه و اين ازدواج آخرو عاقبت نداره
اصلا با توجه به شرايط سني و اعتقادات خانواده من اين يه امر محالي هستش
در اخر بگم كه.. هر چند كه شايد باورم نكنيد ولي 10 نفر رو هم سر كارش و هم تو كافي نت فرستادم برن تو نخش
ولي اصلا نم پس نداد..........با اينكه مطمئن بودم كه در سالم بودنش شكي نيست
راهنماييم كنيد....................

 

مکابیز : شما لازم است در اولین فرصت او را مطمئن کنید که قصد ازدواج ندارید .نگران آزده شدنش نباشید . اگر ازدواج کنید بیشتر ازارش خواهید داد .اتفاقا شما برای او عادی نخواهید شد . او برای شما عادی می شود . شما هم که الحمد الله سر و وضع مناسبی داارید . خجالتتان هم بعد از ازدواج می ریزد . دیر یا زود دستتان توی جیب خودتان ( و احتمالا زنتان) هم خواهد رفت . آنوقت می روید سراغ زنها و دخترهای دیگر . یک زندگی توام با شکنجه و دردناک را برای خانم پیش بینی می کنم . بنابراین واقعا موظفید همین حالا بگویید قصد ازدواج ندارید .اگر خواست ترک رابطه کند ابدا مانعش نشوید . این بهترین شانس شما خواهد بود .شما تازه بیست سالتان است و برای تجربه کردن وانهای مختلف راه درازی در پیش دارید . اما لازم است هرچه سریعتر از اولین وان بیرون بپرید.

 



آقاي آلفرد: من چند وقته که یه مشکلی یدا کردم . حقیقت امر من یه دخترو خیلی دوست دارم ولی نکته ای که هست اون دختر از من سه سال بزرگتره من نمی دونم چرا نمی تونم فراموش کنم. این دختر به تازگی ازدواج یعنی عقد کرده من فکر کردم که دیگه میتونم اونو فراموش کنم یا حتی ازش بدم بییاد چون اون هم به من اظهار علاقه کرده بود ولی متاسفانه این امر میسر نشد  من می تونم بگم که دوسش دارم شاید اونم همین احساس و داره . الان اصلا منی ونم چی کار کنم خواهش میکنم منو راهنمایی کنید. باید بگم که من عاشقشم من چی کار کنم؟

 

لئون: ببينيد اظهار عشق به يك زن شوهردار چه فايده‌اي به حالتان دارد. آيا آنقدر به شما علاقه دارد كه قيد قانون و شرع و خانواده و خلاصه همه چيز را بزند و به اظهار عشق شما پاسخ مثبت بدهد؟
البته براي چنين سنجشي اصلا روي اظهار علاقه‌اش در زمان پيش از ازدواج حساب باز نكنيد. حتي اگر رابطه‌اي بسيار جدي‌تر از ايني كه وصفش كرديد مي‌داشتيد! با توجه به اطلاعات نامه تان، من شانس شما را چیزی حدود صفر میدانم.

 



 
خانم سارا: سلام.خسته نباشید.واقعا ممنون از وبلاگ جالبتون.
راستش ازتون یه راهنمایی میخواستم , من 22 سالمه و تو دانشگاه با اقایی اشنا شدم چند ماهی میشه و تا الان هم رواتمون در حد تلفنی حرف زدن و دیدنهای گاه و بی گاهه من قبل از این یه بار نامزد کردم ولی ایشون در اثر تصادف فوت کردن و این اقا از قضیه خبر داره اما مشکل اساسیه من اینه که تازگی ها برام خواستگار پیدا شده و خانوادم اسرار به ازدواج من دارن ولی من موندم باید چکار کنم .یا اینکه اصلا چطور میتونم هم کلاسیم رو به ازدواج با من مشتاق کنم.نمیدونم به نظر شما چه کاری رو انجام بدم تا بعد از کردم پشیمون نشم.ممنون میشم منو راهنمایی کنید تا بعد.

 

مکابیز : والله ازدواج علاوه بر اینکه انتخاب یک همخواب برای طولانی مدت است . یک تصمیم اجتماعی اقتصادی هم هست .شما از وضعیت خواستگارتان و آن آقای توی دانشگاه چیزی ننوشتید . بنابراین اگر علاقه ی شدیدی به آن آقا ندارید و خواستگارتان هم وضع احتماعی اقتصادی قابل قبولی دارد و تصور هم تختخواب شدن با او هم حالتان را به هم نمی زند .با او ازدواج کنیدیا دست کم احتمال ازدواج با او را از نظر دور نکنید . آن آقا هم صرفا با شما تلفنی حرف میزند و گاه و بیگاه می بیندتان . از کجا به این نتیجه رسیده اید که اصولا تمایلی به ازدواج با شما دارد که می خواهید به ازدواج مشتاقش کنید . دنیای واقعا ترسناکی است دنیایی که با هر دختری چند بار می روی بیرون می خواهد کلاه ازدواج را بگذارد روی سرت . دست کم برای ژسرهای بسیار جوانی که می خواهند در دنیا یک عدد دوست دختر داشته باشند !

راستی بد نیست نامه ی آقای همایون (نامه ی آخر) را مطالعه کنید . احتمالا افکار و انگیزه های دوست دانشگاهی تان بسیار شبیه افکار . انگیزه های  همایون خان است .

 



 
خانم شادي: میگم توروخدا جوابمو بدیا ..... مشاوره ازدواج و این مسخره بازیا نیست . 10 ماهه با یکی دوستم همدیگر رو هم خیلی دوست داریم . پسره از اون اسکلا نیس که بشه سوارش شد و به قول شما من بشم طرف قوی رابطه . منم از اونایی نیستم که بشم طرف ضعیف . این چند وقت هر دومون سعی کردیم که بتونیم طرف قوی بشیم اما سر بزنگاه می فهمیدیمو لو میرفتیم و اما من از این وضعیت راضی نیستم . دوستش دارم . حاضر نیستم از دستش بدم اما نمیخوام همه چی مساوی باشه . این ترفندای شما یه خورده واسه من کمه  کمکم میکنین؟

 

لئون: معمولا هیچ دختر (و البته پسری) تا وقتی که رسما بدبخت نشده و به آه و ناله نیافتاده قبول نمی کند که طرف ضعیف رابطه است. همینکه شما به فکر تکنیک افتاده اید یعنی طرف ضعیف و یا خوشبینانه می شود گفت به این سمت در حرکت هستید. اما در مورد تکنیکی که به درد دوست پسر "غیر اسکل" شما بخورد کمکی در حال حاضر از من ساخته نیست. همین ها که در وبلاگ هست و انهایی که در آینده اضافه می شود، انشاالله که افاقه می کند.

 



 
خانم كيانا: من 3ماه طرفمو بی محل کردم ظاهرا ادم شده . بعده این مدت احوال پرسی کرده. حالا میشه بگید که چیکار کنم از این به بعد رابطه به میل من پیش بره؟ در ضمن چه جوری بهش بفهمونم که از دستش ناراحت شدم؟(خودش تشخیص نمیده واسه چی بی خبر بودم یه مدت)

 

مکابیز : اگر واقعا نفهمیده که چرا بی محلی کرده اید آدم نشده . باز هم با او قطع رابطه کنید تا زمانی که تقریبا با التماس از شما دلیلش را جویا شود .

 



 
آقاي سامان: با سلام!من می خواستم مساله خودمو باهاتون در میون بذارم.اگه جواب بدین ممنون میشم.من با یه دختری ارتباطی رو آغاز کردم که اولین تجربم بود.حدود 3 ماه با هم بودیم (فقط 3 ماه).تو یکی 2 هفته آخر اون ارتباطی رو با یه پسر دیگه شروع کرد که من می دونستم هدف اون پسر چیه.اما خوب آخرش رابطه ما به هم خورد و اون الان با اون پسر دوسته.در ضمن بگم این رابطه اولین تجربه اون دختر نبود.اینو بعدا فهمیدم و خودش به من نگفته بود.حس می کنم که الان نسبت به من خصومت داره.آیا باید اینجوری باشه؟و اینکه تا جاییم که من می دونم اون الان آویزون پسرس گرچه دوستن...در ضمن من هیچ حسی الان بهش ندارم.اگه راهنمایی هایی در اختیارم بذارین ممنون میشم.

 

لئون: شما وقتی به او هیچ حسی ندارید چه اهمیتی دارد که نسبت یه شما خصومت دارد یا نه؟ توجه کنید که همین به ظاهر کنجکاوی هاست که آدم را عاشق می کنند «برای من که اهمیتی نداره اما چرا به من محل نمی ذاره؟!!!» به نظر من در موردش فکر نکنید و حتی اگر برایتان مقدور است تا زمانی که وارد رابطه جدیدی نشده اید حتی از محیطی که امکان دیدارتان باشد فاصله بگیرید.

 



 
آقاي مهندس: سلام.پسري هستم 19 ساله كه تازه امسال در دانشگاه قبول شده ام.
تا قبل از اين هيچ رابطه اي نداشته ام و همواره به طرز احمقانه اي در روياي رابطه اي عاشقانه بوده ام.تا حالا هم بيشتر از صد تا موقعيت رو گند زدم و اصولا سابقه خرابي دارم.حالا ميخام تو دانشگاه واسه خودم دوست جور كنم.الارغم اينكه تعداد دخترها در دانشگاه ما 4-5 برابر پسرهاست من مي ترسم در نهايت بي عرضگي سرم بي كلاه بمونه!البته با خوندن مطالب وبلاگ شما و ديگران به اطلاعاتم اضافه شده ولي تبديل اونها به عمل سخته!حالا من چيكار كنم؟
1-لطفا يه سري راهكار در مورد دلبري در دانشگاه بگوييد
2-ايا با داشتن سكس هاي متعدد ادم بد نمي شود؟ايا شور عشق در انسان تاريك نمي شود؟

 

مکابیز:

1)      دلبری در د انشگاه با دلبری در جاهای دیگر فرقی ندارد . یکسری کارها را نباید بکنید . با هر دختری که بهتان سلام کرد قرار چایی خوردن نگذارید . هر دختری که بهتان سلام نکرد را تا دم در خوابگاه تعقیب نکنید . از اولین دختری که باهاتان چایی خورد خواستگاری نکنید . زیاد از احساساتتان با دختری که اتفاقی جلوی در دانشگاه دیده اید صحبت نکنید . به عبارتی هول نشوید . اگر آنطور که از آی دیتان بر می آید دانشجوی مهندسی باشید چها پنج سالی وقت دارید . درست است که دانشگاه دختر زیاد دارد . ولی همه ی آنها برای دوست شدن با شما آنجا نیستند. سهل است که اصلا دانگشاه هم لی رغم امکاناتی که ارائه می دهد برای تور زدن دختر و شوهر نیست .قدیم ندیم ها آنجا درس می خواندند ملت . ابهرحال گر مدتی گذشت و کسی طرفتان نیامد و با کسی دوست نشدید خودتان را نگران نکنید .خیلی غیر طبیعی نیست .

2)      بستگی به عقاید شما دارد . در صورتی که به اخلاق مذهبی پای بند باشید و برای سکس های متعدد هم عذر شرعی نتراشیه باشید بله . "بد" خواهید شد . اگر هم نه باز بستگی به روشهای شما در بدست اوردن پارتنرهایتان دارد .تاریک شدن شدن عشق هم وقتی معنی دارد که اصلا روشن شده باشد . اگر شما عاشق شده باشید ( یا به تعبیر شما شور عشق در شما روشن شده باشد) که اصولا دیگران را نمی بینید تا با سکس های متعدد شورتان را خاموش کنید . اگر هم عاشق نشده باشید از کجا مطمئنید که شور عشق در شما روشن است که نگران خاموش شدنش هستید ؟

 



  
 
آقای همایون: با عرض سلام و تشکر از وبلاگ آموزندتون ، من همایون پسری 22 ساله و دانشجو هستم، مدتی هست که تو دانشگاه از یه دختری خوشم اومده ، البته از عشق و عاشقی خبری نیست ، جند وقتیه که با نگاه بهش فهموندم ازش خوشم میاد و اونم این مسئله رو فهمیده و نشون داده از من بدش نمیاد ، البته اینطور از حرکات و رفتارش بر میاد ، حالا نمی دونم از کجا شروع کنم و چطوری رابطه رو جلو ببرم و در ضمن این دختر خجالتیه و من از تکنیک های شما هم استفاده کردم  مثلا تکنیک چند هفته حضور بعد غیبت بی دلیل ، حالا چیکار کنم که رابطه رو به سمت ذوستی و نه ازدواج ببرم و از چه روش و دیالوگهایی استفاده کنم. با تشکر

 

مکابیز: می گم نکنه شما همان دوست خانم سارا (شش نامه قبل) باشید ؟اگر اینطور است باید عرض کنم او قصد  دارد شما را به ازدواج مشتاق  کند : ) اگر هم اینطور نیست فرقی نمی کند . شما می توانید برای آگاه شدن از وضعیت تقریبی زندگی آن دختر نامه ی خانم سارا را بخوانید.

برای ترغیب او به دوستی هم لازم است مدت بیشتری با او وقت بذرانید . بکار بردن تکنیک غیبت وقتی وابستگی خاصی پدید نیامده باشد صرفا شما را یک آدم گرفتار جلوه خواهد داد . نگاه و چشم و ابرو فایده ندارد . لازم است با او بیرون بروید و تلفتی حرف بزنید .